جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 206
» آخرین کاربر: gbiqarar
» موضوعات انجمن: 57
» ارسالهای انجمن: 60

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 7 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 7 مهمان

آخرین موضوعات
خرید اينترنتي کوله‌پشتی
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
28-10-2018, 08:19 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 236
دانلود آهنگ غمگین جدایی د...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: aliazarmy@gmail.com
30-09-2018, 07:25 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,217
درآمد اینترنتی
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: academysabz
03-08-2018, 02:59 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 865
مرکز روان درمانی مشاوره ا...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
25-07-2018, 03:16 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 917
پت شاپ اینترنتی برای غذای...
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: PPSSupport
16-07-2018, 11:59 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,038
فلزیاب حرفه ای چه ویژگی ه...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: myfelezyab
25-05-2018, 10:43 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 3,312
تابلو استیل چیست و چه کار...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: panel123
23-05-2018, 11:02 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,337
صنعت چاپ ایران و چشم اندا...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: چاپ دیجیتال بهرنگ
20-05-2018, 05:30 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,807
آزمون نمونه دولتي هفتم و ...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: bhrprn
19-05-2018, 11:46 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,795
buy cialis in mexico
انجمن: طراحی سایت
آخرین‌ارسال: Robertquift
16-05-2018, 03:59 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,615

 
  فرش 700 شانه کاشان
ارسال‌شده توسط: mobilefile - 26-03-2018, 10:27 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

طرح های مختلف فرش گذشته از این که فرش مورد نظر فرش 1200 شانه کاشان باشد یا فرش مشهد - فرش اصفهان باشد یا فرش هر جای دیگر از این سرزمین رنگارنگ با نام های مختلف شناخته می شوند در این بخش به اختصار توضیح داده شده و تشریح خواهند شد
طرحهای دارای صورت : این طرح ها شامل موارد « طرح آدمکی یا ملا نصرالدینی، طرح حیوان دار، طرح صورتی، طرح لیلی و مجنون، طرح ماهی» می باشند.
طرح آدمکی یا ملا نصرالدینی: ترسیم هایی از تصاویر و شکل انسان بصورت تنها یا سوار بر اسب و سایر حیوانات در این نوع طرح فرش، با حالت های مختلف همچون مجالس بزم و شادی و رزم و مبارزه یا در حال گذر و … دیده می شود.
طرح حیوان دار :تصویر شالوده این طرح ها اندام یا سر حیواناتی از قبیل بزکوهی، اسب، شیر، سگ، قوچ یا پرندگانی مانند عقاب، کبوتر و کبک است که با هدف بیان ویژگی های برجسته شجاعت، نجابت، وفاداری و… در روش های مختلف در فرش بافته می‌شود اصالت این نوع طرح ها مربوط به دست بافت ها عشایر و مردم روستا بوده و از آن برگرفته شده است.
 
[عکس: somayeh-visual-illustrations-213x300.jpg] 
تعدادی از انواع طرح های حیواندار به قرار زیر می باشند:
طرح جانوری، طرح درختی حیواندار، طرح شاخ ‌گوزن، طرح لاک‌پشتی، طرح خرچنگی، طرح شاپرکی،  طرح اژدها که از طرحهای دارای صورت می باشند.
 طرح صورتی: در طرح صورتی، نقش حقیقی و یا خیالی صورت انسان به روش های گوناگون بر روی فرش بافته خواهد شد که به گروه های زیر تقسیم بندی شده و شناخته می شود.
گروه اول از انواع طرح های صورتی شامل صور افراد شهیر و صاحب منصب و نفوذ مانند پادشاهان و حکام است. این گروه از جهت تنوع، ترکیب بندی ها و حالات صاحبان نقش ها، بیشترین تعداد را به خود اختصاص داده است. علت وفور این گروه در میان طرح های صورتی نیز عیان است که همان قدرت و تموّل صاحبان جلال و شوکت و مال و منال بوده است.
گروه دوم طرح های صورتی نقش هنرمندان، جنگجویان و عشاق معروف می باشد این قشر از جامعه بعلت شهرت و محبوبیتشان نقل سخن محافل بوده و طرح های آن ها نیز طرفداران خاص خود را داشته است.
گروه سوم طرح های صورتی تصاویر افراد موجود در نقش ساختمان های ابنیه و آثار تاریخی مذهبی و ملی است چهره های برجسته ملی و مذهبی همیشه جزء صور قابل توجه نقش بسته بر این نوع طرح ها بوده اند.
 طرح لیلی و مجنون:  در فرش های مختلف مانند فرش 700 شانه کاشان روایت تصویری عشق لیلی و مجنون بر روی فرش ها نیز به واسطه شهرت و قدرت عشقشان جایگاه خاصی را به خود اختصاص داده که بگونه ای درشت، طرح صورت زن و مردی در کنار هم را به نمایش می گذارد. جزئیات چهره آن ها قابل روئیت است و اغلب برای قالب عکس و پشتی استفاده می شود.
 طرح ماهی:  اساس نقش و پایه طرح ماهی یک شکل لوزی منقش به گل و پره‌های فلکی می باشد گل و پره های چرخ و فلکی در چهار طرف لوزی قرار دارند. در بالا و پایین پره‌های چرخ و فلک مذکور در چهار طرف لوزی گل های رنگارنگ زیبا قرار می‌گیرد این الگوها در کل نقشه فرش تکرار می‌شوند. پس از اسلام، نقشمایه ماهی در این طرح ها به گل و برگ تبدیل شده و از آن زمان  بافندگان از ترسیم نقوش حیوانات در فرش خود داری نمودند.
از انواع طرح ماهی می‌توان به طرح ماهی درهم، ماهی زنبور و ماهی هرات اشاره کرد. که میتوان برای فرش کاشان استفاده نمود.
طرح فرش بخشی مهم و اساسی در صنعت و هنر فرش بافی  به حساب می آید. در کنار عوامل مهمی که بر  اعتبار و ارزش فرش تاثیرگذار است، طرح فرش نقشی کلیدی داشته و اصالت و هویت ملی یک فرش از روی نقشه آن شناخته می‌شود.
یکی از انواع بسیار مختلف طرح فرش، طرح بوته ای است که الهام گرفته از درخت سرو می باشد. بوته های سرکج فرش ايران که به بوته جقه شهرت يافته است، در طرح های بوته ای به اندازه و اشکال مختلف به چشم می خورد. طرح بوته ای نیز انواع گوناگونی دارد که از معروف ترين طرح های بوته ای می توان بوته جقه، بوته شاخ گوزن، بوته ترمه، بوته سرابندی، بوته خرقه اي، بوته قلمکار اصفهان، هشت گل، بوته کردستانی يا هشت بوته ، بوته مير شکسته، بوته لچک ترنج، بوته سنندج، بوته افشاری، بوته بازوبندی و بوته بادامي را نام برد.
همان طور که گفته شد طرح بوته‌ای یک طرح فرش ایرانی است که در فرش کاشان نیز استفاده میشود. و بر اساس شکل و خطوط فرعی که در آن به کار رفته است دارای انواع گوناگونی هستند. بعضی از طرح های بوته ای عبارتند از :

  • طرح های سنتی ایران متعلق به طایفه افشار را طرح بوته افشاری می نامند. طرح این نقش دارای نقش مرغ ترنجی با زمینه یک رنگ است که در واقع طرح و نقشه خاص قالیچه‌های افشاری می باشند.
  • طرح بوته جقه‌ای پیرامون تفسیر این نقش گفته اند طرح درخت سروری است که در نتیجه باد سر خم کرده است یا شکل مرغی است که سر خود را در سینه فرو برده و یا زنی است که چادر بر سر دارد جقه نام بوته کوچکی است که در کنار بوته اصلی طراحی می‌شود.
  • یکی از طرح های مشابه طرح بوته جقه، طرح بوته کرمان است. طرح بوته کرمان شبیه به طرح بوته جقه بوده ولی دارای زمینه سبز سیر می باشد و همچنین به شکلی بلند و باریک تر از بوته جقه است.
  • طرح بوته کشمیر: با بوته جقه
  • نقش مایه اصلی یکی از طرح های فرش طرح بوته کاج است. طرح بوته کاج همان طور که از نامش پیداست شبیه به میوه درخت کاج است که برخی آن را به آتش مقدس کاج ، بادام ، گلابی ، کیسه چرمی و مشت بسته نیز نسبت داده‌اند.
  • بوته‌ای که شبیه بادام است را به عنوان طرح بوته بادامی می شناسند. گل ها در طرح بوته بادامی بسیار ریز بافته می‌شوند.
  • همان گونه که از نامش پیداست، طرح بوته بازوبندی نقشی است که از بازو بند یا گردن بند و یا کمربندهایی که در گذشته ایرانیان به پهلوانان هدیه می‌کرده‌اند، الهام گرفته شده است.
  • به طرح بوته‌ای که شبیه به شکل کاج متوسط می‌باشد، طرح بوته ترمه‌ای می گویند.
  • طرح بوته خرقه‌ای طرح دیگری از انواع طرح های بوته ای است. طرح بوته خرقه‌ای شبیه به طرح بالا بوده اما در مقایسه با طرح بوته ترمه ای این طرح دارای بوته‌های بزرگتر می باشد.
  • یکی از طرح های بوته ای، طرح بوته دو قلو است که در آن همان گونه که در نامش پیداست دو بوته به اندازه هم در کنار یکدیگر هستند.
  • ماهی به دلیل محبوبیتش همواره یکی از مدل های طراحی و نقاشی محسوب می شود. با تجسم و دقت در طرح بوته ماهی می توان یک یا چند بوته شبیه به ماهی را مشاهده نمود. این بوته های ماهی شکل معمولاَ در حاشیه فرش قرار داده و دیده می شوند.
  • یک طرح فرش جالب، طرح بوته مادر و بچه می باشد. در این طرح می توان دو بوته را بدین صورت مشاهده کرد که نقش بوته کوچکی در درون بوته بزرگ وجود دارد. به علت قرارگیری دو اندازه متفاوت بوته در درون یکدیگر این طرح را طرح بوته مادر و بچه نام گذاری کرده اند.
  • طرح بوته سنندجی
  • طرح بوته شاخ گوزن
  • طرح بوته شاخ و برگی
  • بعضی طرح ها نظیر طرح بوته عنابی، بوته جوجه‌ای، بوته قباد خانی و بوته صوفی ، بوته محلی بوده و شناخته شده و معروف نمی باشند.
  • اگر قصد برشمردن طرح های ریز را داشته باشیم، یکی از طرح ها ی ریز طرح بوته ریز است.
  • در طرح درختی گلدانی از نقوش درختان الگو گرفته و نقش مایه اصلی این طرح را ساخته اند. در این طرح اشکال درختان و گلدان ها نقشی اساسی دارند.
  • طرح فرش دیگری که بر پایه طبیعت بنا شده است، طرح جنگلی می باشد. این طرح، طرحی است که جنگل را به همراه تمامی درختان، گیاهان، گل ها، شاخ و برگ ها و جویباران در خود جای می دهد و به نمایش درمی آورد.
  • یکی دیگر از طرح هایی که بر اساس گل پایه گذاری شده است، طرح گل فرنگ نام گذاری گردیده است. در این طرح گل ها نقش مایه اصلی را ایفا می کنند. در طرح گل فرنگ که از از دوان قاجار متداول شده است، گلهای طبیعی‌، بویژه گل محمدی که از ارتباط نقش و طرح و ابعاد به طبیعت نزدیک است عنصری مهم و کلیدی به حساب می آیند. نقشمایه اصلی این طرح گل می‌باشد که دارای تنوعی زیاد و انواع مختلف ذکر شده ذیل می‌باشد.
۱-گل فرنگ بیجار
۲- گل فرنگ ترنج‌دار
۳- گل فرنگ مستوفی
۴- گل و بلبل . طبق نام گزیده شده برای این طرح می توان طرح بلبلی بر روی گل نشسته را مشاهده کرد.
  • همیشه طرح گیاهان یکی از علاقه مندی های طراحان فرش بوده و می باشد. یکی از طرح های الهام گرفته از طبیعت، طرح گل و گیاه است. اولویت اصلی در طرح گل و گیاه گونه‌های گل و گیاه و شاخ و برگ است که این طرح ها نه فقط به صورت تکی یا در حاشیه بلکه معمولاً نقش مایه‌ها در سراسر متن و حاشیه فرش به صورت تک و ساده پراکنده‌اند. نمونه‌هایی از این طرح ها عبارتند از :
  • طرح پیچک
  • طرح دسته گل
  • طرح کوسه‌ای
  • طرح سعدی خشتی
  • طرح سعدی دسته گلی
  • طرح شاه بلوطی
  • طرح گل اناری
  • طرح گل حنایی
  • طرح گل درشت
  • طرح گل ریز
  • طرح گل سرخ
  • طرح گل و بلبل
  • بعد از طرح گل و گیاهان زیبا نوبت به مجموعه ی کنار هم از آنان می رسد که می توان در طرح منظره و چهارفصل آن را مشاهده کرد. نقش مایه اصلی این طرح ها فصول چهارگانه سال با ویژگی های خاص هر یک از فصول به همراه مناظر طبیعی می باشد. این طرح دارای انواع مختلفی بوده که از انواع این طرح ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.
۱- طرح فرش باغی ۲- طرح چهار فصل۳- طرح دورنما ۴- طرح سبزی کاری آبنما ۵- طرح شکارگاه ۶- طرح صورتی ۷- طرح قاب عکس ۸- طرح لیلی و مجنون ۹- طرح مجلسی
[عکس: kashan-carpet-setareh-design-225x300.jpg]

چاپ این بخش

  فیلم Blade Runner 2049
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 25-03-2018, 12:14 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

دنی ویلنوو دوباره گل کاشته است. فیلم Blade Runner 2049، دنباله‌ای استثنایی بر فیلم کالت ریدلی اسکات و یک تجربه‌ی سینمایی خارق‌العاده است.
حالا همگی اجازه داریم نفس‌های حبس‌‌شده‌مان را با خیال راحت بیرون بدهیم. حالا می‌توانیم فرآیند آرام گرفتن سیر و سرکه‌هایی را که داشتند در دل‌مان می‌جوشیدند حس کنیم. «بلید رانر ۲۰۴۹» (Blade Runner 2049) دقیقا همان چیزی است که از عدم وقوعش می‌ترسیدیم و دقیقا همان دنباله‌ای است که دوست داشتیم اتفاق بیافتد. «بلید رانر ۲۰۴۹» قبل از اینکه یک فیلم عالی باشد، یک تجربه‌ی سینمایی تمام‌عیار است که آدم را همچون امواج خروشان اقیانوس به‌طرز کوبنده و غرق‌کننده‌ای در برمی‌گیرد. قبل از اینکه برای تماشا باشد، فضایی برای محو شدن است. قبل از اینکه دنیایی برای دنبال کردن باشد، کیهانی برای زندگی کردن است. قبل از اینکه یک بلاک‌باستر هالیوودی باشد، یک فیلم هنری لطیف است که در هیبت یک تایتانِ سایه‌افکنِ پرخرج ظاهر شده است. وقتی خبر رسید هالیوود قرار است سراغ «بلید رانر»، شاهکار جریان‌ساز ریدلی اسکات از سال ۱۹۸۲ برود و دنباله‌ای برای آن بسازد نگران شدیم. چون اصلا یکی از کسب و کارهای هالیوود سوءاستفاده از نوستالژی سینمادوستان برای بازگرداندن آی‌پی‌های معروف قدیمی است. راستش هالیوود معمولا سراغ فیلم‌ها و مجموعه‌های عامه‌پسند می‌رود. فیلم‌هایی که معمولا از مضمون و محتوای عمیقی بهره نمی‌برند و معمولا می‌توان آنها را بدون اینکه به جایی بر بخورد با افزایش تعداد و ابعاد اکشن‌ها و خوشگل‌تر کردن جلوه‌های کامپیوتری بازسازی کرد. اما دست گذاشتن روی فیلمی مثل «بلید رانر» هم عجیب است و هم نگران‌کننده. عجیب است چون «بلید رانر» برخلاف چیزی که روی پوسترها و عکس‌هایش به نظر می‌رسد اصلا یکی از آن علمی‌-تخیلی‌های معمول هالیوود نیست.
این در حالی است که فیلم هیچ‌وقت به استقبال قابل‌توجه‌ای در زمان اکرانش دست پیدا نکرد، به فراموشی سپرده شد و برخلاف دیگر فیلمِ علمی‌-تخیلی دهه‌ی هشتادی ریدلی اسکات یعنی «بیگانه» آن‌قدر نفروخت که بلافاصله شاهد ساخت دنباله‌های متعددی از آن باشیم. راستش را بخواهید همین چند روز پیش فیلم را بازبینی کردم و فهمیدم فیلم از آن چیزی که فکر می‌کردم هم ابعاد کوچک‌تری دارد. اینکه چقدر خاطراتم از فیلم در مقابل واقعیت قرار می‌گیرد شگفت‌زده‌ام کرد. چیزی که از «بلید رانر» به یاد داشتم داستان کاراگاهی رازآلود علمی‌-تخیلی پرزرق و برقی با موسیقی سحرآمیزی بود که قوانین جدیدی برای ژانرش به نگارش در آورد و از لحاظ موضوعات تماتیک سال‌ها جلوتر از زمان خودش بود (این جمله را با صدای بلند و هیجان‌انگیز بخوانید). اما بازبینی‌ام نظرم را تغییر نداد. نه از این لحاظ که هیچکدام از این تعریف و تمجیدها و حرف‌های محبت‌آمیز درباره‌اش صدق نمی‌کند، بلکه از این لحاظ که فیلم چقدر بی‌ادعاتر و جمع و جورتر از چیزی که به خاطر داشتم است. اینکه چقدر از حرف‌های فیلم از طریق سکوت‌های بلند بین دیالوگ‌هایش و تصاویر خیره‌کننده‌اش بیان می‌شود. «بلید رانر» از آن علمی‌-تخیلی‌هایی است که به جای تمرکز روی جنگ‌ها و نبرد فضاپیماها و لایت‌سیبرها و روبات‌های غول‌پیکر و داستان‌های نجات دنیا و سفر به سیاره‌ها و کهکشان‌های دیگر، درباره‌ی کاراکترهایش و عمیق شدن در احساسات و روحشان است. «بلید رانر» به جای اینکه به آسمان نگاه کند، به درون نگاه می‌کند. به جای اینکه روی هیجان‌های پیش‌پاافتاده تمرکز کند، درباره‌ی سوال پرسیدن است. آن هم از آن سوالاتی که فلاسفه و روانشناسان را به گلاویز شدن با مغزشان وادار کرده است. فیلم فقط به اتفاقات عجیب و غریب و «سای‌فای»‌وارِ دنیایش اشاره می‌کند و هیچ‌وقت حواسش به چیز دیگری پرت نمی‌شود. «بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد.

شاید به خاطر همین است که خاطره‌ام از «بلید رانر» با واقعیت فرق می‌کرد. فیلم گوشه‌ای از زندگی کاراکترهای دنیای سایبرپانکش را بهمان نشان می‌دهد و می‌گذارد خودمان گوشه و کنارش را در ذهن‌مان بسازیم و بزرگ‌تر کنیم. خب، به‌علاوه‌ی تمام اینها وقتی حرف از «بلید رانر» می‌شود، حرف از فیلمی انقلابی می‌شود که یکی از مهم‌ترین آثار سرگرمی و اولین فیلمی است که تصویری را که امروز در ذهن‌مان از دنیاهای دستوپیایی سایبرپانک شکل گرفته است مدیونش هستیم. یعنی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که کم و بیش در کنارِ کتاب‌هایی مثل «نیرومنسر» (Neuromancer)، یک تنه مسئول خلق یک ژانر است. پس می‌بینید سازندگان و تهیه‌کنندگان و طرفداران دنباله‌‌ی چنین فیلمی خود را در موقعیت حساسی پیدا می‌کنند. از یک طرف فیلم نباید رو به اکشن بیاورد و فضای شخصی فیلم اصلی را حفظ کند (موضوعی که در تضاد با ماهیت بلاک‌باسترهای پرهزینه‌ی امروزی قرار می‌گیرد) و از طرف دیگر سازندگان باید خودشان را برای مقایسه شدن با فیلم کالتی که در گذر زمان عاشقان سینه‌چاک خودش را به دست آورده است آماده کنند. خبر خوب این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» از این چالش سربلند بیرون می‌آید. این فیلم هر چیزی که «مد مکس: جاده‌ی خشم» (Mad Max: Fury Road) و «جنگ برای سیاره میمون‌ها» (War for the Planet of the Apes) بودند هست و هر چیزی را که «آن» (It) برای کتاب منبع اقتباسش نکرد در قبال فیلم اصلی انجام می‌دهد. یادتان می‌آید «جاده‌ی خشم» و «جنگ» چگونه انتظاراتی را که از دنباله‌ها داشتیم در هم شکستند و به بهترین فیلم‌های مجموعه‌هایشان تبدیل شدند؟ اگرچه فکر نمی‌کنم بتوان گفت «بلید رانر ۲۰۴۹» بهتر از فیلم اصلی است، اما همین که داریم درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنیم برای تثبیت کیفیت بالای آن در مقایسه با فیلم اصلی کفایت می‌کند.
«بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد
یادتان می‌آید درباره‌ی «آن» گفتم که چگونه به ویژگی‌ها و نکات اساسی منبع اقتباسش پشت می‌کند؟ خب، اگر فرض کنیم «بلید رانر» حکم منبع اقتباس را برای «بلید رانر ۲۰۴۹» دارد، این فیلم به تمام عناصری که فیلم اصلی را تعریف می‌کند وفادار و پایبند مانده است و آنها را گسترش داده و به بهترین شکل ممکن به اجرا درآورده است. چه می‌شد اگر بعد از ۳۵ سال با فیلم دیگری به اسم «بلید رانر» روبه‌رو می‌شدیم که کماکان از لحاظ فنی شگفت‌زده‌مان می‌کرد، کماکان به تجربه‌ای برای شناور شدن در دنیایش تبدیل می‌شد، کماکان به‌طرز هنرمندانه‌ای عناصر فیلم‌های نوآر را با سایبرپانک ترکیب می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که فیلم ریدلی اسکات، محتوای کتاب را کامل کرد، با دنباله‌ای روبه‌رو می‌شدیم که محتوای فیلم اصلی را کامل می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که «بلید رانر» بهترین بلاک‌باستر زمانه‌ی خودش بود، این یکی هم به چنین دستاوردی دست پیدا می‌کرد. چنین اتفاقی در رابطه با «بلید رانر ۲۰۴۹» افتاده است. این فیلم در همه‌ی زمینه‌ها طوری جا پای قسمت اول گذاشته که حتی عملکرد نه چندان خوبش در گیشه هم شبیه به فیلم قبلی است. بنابراین اولین نکته‌ای که به خاطرش باید دنی ویلنوو به عنوان کارگردان و آلکون اینترتینمنت به عنوان سرمایه‌گذار را تحسین کرد این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» یک فیلم پرهزینه‌ی تماما هنری است. چه می‌شد اگر علمی‌-تخیلی‌هایی مثل «اکس ماکینا» (Ex Machina) یا «زیر پوست» (Under the Skin) با بودجه‌های هنگفتی ساخته می‌شدند. و دست زدن به چنین حرکتی واقعا جسارت می‌خواهد.

هالیوود عاشق بازسازی است. حتی وقتی با چیزی به بزرگی «جنگ ستارگان» و «پارک ژوراسیک» سروکار داریم. همگی از فرمول قابل‌پیش‌بینی‌ای پیروی می‌کنند. معرفی یک سری کاراکتر جدید و تکرار خط داستانی فیلم اصلی با آنها و چپاندن کاراکترهای قدیمی در گوشه و کنار فیلم به عنوان نوستالژی. «بلید رانر ۲۰۴۹» به این دلیل فیلم خوبی است که روی پای خودش می‌ایستد. یک دنباله‌ی واقعی. دنباله‌ای، دنباله‌تر از «مد مکس: جاده‌ی خشم». چون حتی کسانی که فیلم‌های قبلی مجموعه‌ی «مد مکس» را ندیده بودند می‌توانستند از «جاده‌ی خشم» لذت ببرند. «بلید رانر ۲۰۴۹» چیزی شبیه به «بیگانه‌ها»‌ی جیمز کامرون است. فیلمی که نه تنها کامل‌کننده‌ی شخصیت‌پردازی الن ریپلی و دنیای فیلم است، بلکه توسط کارگردان دیگری با چشم‌انداز متفاوتی ساخته شده و همین انتخاب بهترین از بین آنها را سخت کرده است. «بلید رانر ۲۰۴۹» در این دسته دنباله‌ها قرار می‌گیرد. اتفاقات «بلید رانر» نقش مهمی برای فهمیدن «بلید رانر ۲۰۴۹» ایفا می‌کنند و فیلم تلاشی برای شیرفهم کردنتان نمی‌کند. فیلم فرض می‌کند که شما فیلم اصلی را دیده‌اید. «بلید رانر ۲۰۴۹» مثل «نیرو برمی‌خیزد» نان نوستالژی‌بازی و ارجاعاتش را نمی‌خورد. کاراکتر هریسون فورد از فیلم اصلی را همین‌طوری بی‌دلیل به اینجا نمی‌آورد که فقط آورده باشد. بلکه برای او هدف دارد. اگرچه افق داستان بزرگ‌تر شده است و برخلاف قسمت اول به جز شمال شهر لس آنجلس، به مناطق و شهرها و لوکیشن‌های دیگری هم سر می‌زنیم و اگرچه ماجرای اصلی کمی از آن حالت مستقل فیلم اول فاصله گرفته است، اما هیچکدام از اینها به معنی زیر پا گذاشتن عنصر اصلی «بلید رانر» که توجه به شخصیت‌ها است نیست. «بلید رانر ۲۰۴۹» یکی از آن دنباله‌هایی است که تا قبل از آن فکر می‌کردی همه‌چیز در ایده‌آل‌ترین شکل ممکن قرار داشت و داستان این دنیا در همان جایی که باید تمام می‌شد تمام شد، اما تماشای این دنباله مثل پیدا کردن فصل آخر کتابی است که فکر می‌کردی به سرانجام رسیده بود و حالا با خواندنش، داستان را کامل‌تر می‌کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» تلاقی هنر و تکنولوژی است.
دنی ویلنوو قبلا با «سیکاریو» (Sicario) و «رسیدن» (Arrival) نشان داده بود که در به تصویر کشیدن نماهای خیره‌کننده و تنش‌زا و شکوهمند و پرمعنا چه هنرمند کم‌نظیری است و او تمام چشم‌انداز باظرافتش را در ابعادی بزرگ‌تر و گستره‌ای نامحدودتر به «بلید رانر ۲۰۴۹» آورده است. این فیلم، فیلم جلوه‌های کامپیوتری است. تقریبا تک‌تک سکانس‌های فیلم مملو از نماهایی است که در حلقِ چشم‌های تماشاگر جا نمی‌شوند. ولی چرا فیلمی مثل «شبح درون پوسته» به خاطر استفاده‌ی سرسام‌آورش از جلوه‌های کامپیوتری مورد موآخذه قرار می‌گیرد و فیلمی مثل «بلید رانر ۲۰۴۹» این‌قدر تحسین می‌شود. چون اگر اولی خودنمایی و شوآف بود، دومی با هدف غوطه‌ور کردن تماشاگر در یک دنیا کنار هم چیده شده است. اگر اولی بی‌چفت و بست و «موزیک ویدیو»وار بود، جلوه‌های ویژه‌ی این یکی هدفمند و با ریزه‌کاری صورت گرفته است. آن‌قدر به بلاک‌باسترهای بی‌مغز و سطحی عادت کرده‌ایم که روبه‌رو شدن با چنین فیلم پیچیده و تامل‌برانگیز و جاه‌طلبی و بعد شوکه نشدن از آن سخت است. «بلید رانر ۲۰۴۹» آن‌قدر به‌طرز جذابی شلوغ و سنگین است که تماشای آن مثل پشت سر گذاشتن یک سفر طولانی می‌ماند و فهمیدن تمام و کمالش بعد از یک بار پشت سر گذاشتن این سفر، مثل دست و پا زدن در باتلاق می‌ماند.
«بلید رانر ۲۰۴۹» حدود ۳۰ سال بعد از پایان فیلم اول جریان دارد. جایی که کمپانی تایرل که قبلا وظیفه‌ی ساخت رپلیکنت‌ها را برعهده داشت بعد از واقعه‌ای به اسم «خاموشی سراسری» ورشکست شده و از بین رفته و جای آن را کمپانی جدیدی به رهبری نابغه‌ی جدیدی به اسم نیاندر والاس (جرد لتو) گرفته است. والاس از طریق رپلیکنت‌های سربه‌زیر و حرف‌گوش‌کنش موفق شده دوباره مجوز تولید این اندرویدهای ژنتیکی را بگیرد و دوباره شاهد حضور آزادانه‌ی آنها بین مردم و استفاده برای کار در زمین و سیاره‌های دورافتاده هستیم. داستان به افسر دیگری از واحد بلید رانرِ پلیس لس آنجلس به اسم «کی» (رایان گاسلینگ) می‌پردازد. وظیفه‌ی بلید رانرها این است که رد رپلیکنت‌های فراری و شورشی را بزنند و آنها را اعدام کرده یا به قول خودشان «بازنشسته» کنند. «کی» در جریان یکی از ماموریت‌هایش با سرنخی برمی‌خورد می‌کند که او را وارد سفر خودشناسی می‌کند. اولین نکته‌ای که باعث شد از همان ابتدا متوجه شوم دنی ویلنوو و نویسندگانش قصد روایت یک داستان جدید و مکمل قبلی را  دارند ماهیت «کی» به عنوان یک رپلیکنت است. برخلاف فیلم اصلی که با زیر سوال بُردن ماهیت ریک دکارد به پایان می‌رسد، این یکی شخصیت اصلی‌اش را در موقعیت متفاوتی قرار می‌دهد. فیلم اول درباره‌ی این بود که آیا دکارد رپلیکنت است یا انسان و اصلا آیا جواب این سوال اهمیت دارد. فیلم اول درباره‌ی مرد تنها و افسرده‌ای وسط دنیایی تاریک بود که دنبال کوچک‌ترین ارتباطی برای دوام آوردن می‌گشت و دست آخر آن ارتباط را با ریچل، رپلیکنتی که او نیز تنها بود پیدا کرد. برخورد تنهایی این دو با یکدیگر منجر به جرقه خوردن آتش و انسانیتِ سرکوب‌شده‌‌ای درون آنها شد و کمی عشق و محبت را به دنیایی که آخرالزمانِ ارتباطات انسانی است بازگرداند.

در «بلید رانر ۲۰۴۹» اما از زاویه‌ی دید رپلیکنتی به دنیا نگاه می‌کنیم که مجبور است سرش را پایین بیاندازد و قوانین و روتین زندگی‌ای را که برایش برنامه‌ریزی شده است دنبال کند. افسر «کی» یک‌جورهایی حکم دولوریس از سریال «وست‌ورلد» را دارد. روباتی که باید بله قربان‌گوی انسان‌ها باقی بماند. با این تفاوت که نحوه‌ی رسیدن این دو به خودآگاهی فرق می‌کند. اگر دولوریس از واقعیت اطرافش ناآگاه بود و هرروز برای فراموش کردن خاطرات ناگوار روز قبل ری‌ست می‌شد و تازه بعد از به یاد آوردن خاطراتش از روزها و سال‌های قبل شروع به فاصله گرفتن از مسیر از پیش‌تعیین‌شده‌اش می‌کرد، افسر «کی» می‌داند دور و اطرافش چه می‌گذرد و جایگاه خودش به عنوان اندرویدی برده و خدمتکار انسان‌ها را قبول کرده است. فقط نکته این است که او انگیزه‌ای برای شورش ندارد. برخلاف ریک دکارد که اوریگامی اسب تک‌شاخی که در پایان فیلم اول پیدا می‌کند باعث می‌شود تا به این نتیجه برسد که شاید خاطراتش قلابی بوده‌اند و او در واقع یک رپلیکنت است، افسر «کی» می‌داند خاطراتش از کودکی، قلابی هستند و توسط کمپانی برایش در نظر گرفته‌ شده‌اند و می‌داند که او در قالب یک بزرگسال به دنیا آمده است، اما روبه‌رو شدنِ او با تاریخ تولدِ حکاکی شد‌‌ه‌اش روی تنه‌ی درختی خشک‌شده وسط ناکجاآباد و تشابه آن با تاریخ حکاکی شده زیر عروسک چوبی اسبی که از خاطرات قلابی کودکی‌اش به یاد دارد و پیدا کردن عروسکی که آن را در کودکی پنهان کرده بود به کی انگیزه می‌دهد تا دست به کار شود. او حالا برخلاف دکارد، با این سوال روبه‌رو می‌شود که اگر خاطراتش واقعی باشند چه؟
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند. همچون کاراگاهانِ فیلم‌های نوآور یک کُت بلند چرمی خفن به تن می‌کند و در خیابان‌های لس آنجلسِ آینده به شکار رپلیکنت‌های فراری می‌پردازد. اما همین که متوجه می‌شویم «کی»، رپلیکنت است باعث ‌می‌شود تا نظرمان تغییر کند. او شاید در ظاهر و رفتار و شغل شبیه دکارد باشد، اما درگیری اصلی‌اش که شخصیت واقعی‌اش را شکل می‌دهد بیشتر شبیه به کاراکتر روی بتی، آنتاگونیست فیلم اصلی است. شاید بزرگ‌ترین جذابیت‌ و غافلگیری‌ فیلم ریدلی اسکات چیزی است که ممکن است خیلی راحت دست‌کم و نادیده گرفته شود. او به‌طرز هنرمندانه‌ای جای پروتاگونیست و آنتاگونیست را تغییر می‌دهد و ما تا مونولوگ مشهور روی بتی در پایان فیلم در زیر باران متوجه این اتفاق نمی‌شویم. طبیعتا خیلی‌ها «بلید رانر» را با این تصور شروع به تماشا می‌کنند و به پایان می‌رسانند که ریک دکارد قهرمان قصه است و رپلیکنت‌های بی‌رحم و دیوانه‌ی فراری به رهبری روی بتی، دشمنانش هستند که او از طریق شکست دادن آنها به تکامل شخصیتی می‌رسد. بالاخره نه تنها اکثر زمان فیلم به دکارد اختصاص دارد، بلکه همه بهش می‌گویند که رپلیکنت‌های فراری برای جامعه خطر دارند و او پلیسی است که باید به وظیفه‌اش عمل کند. اما حقیقت این است که شخصیت اصلی «بلید رانر» نه دکارد، که روی بتی است. یک رپلیکنت قوی و ترسناک که به زمین آمده است تا با خالقش دیدار کرده و از او بخواهد تا عمر ۴ ساله‌اش را افزایش بدهد. در پایان فیلم وقتی روی بتی متوجه می‌شود راهی برای افزایش عمرش وجود ندارد تصمیم می‌گیرد تا جان دکارد را نجات بدهد و اندک لحظات باقی‌مانده از زندگی‌اش را با تعریف کردن خاطرات عجیبی از گذشته‌اش در فضا سپری کند.
در دنیایی که رابطه‌ی بین انسان‌ها مُرده، دفن شده و پوسیده است. روی بتی در حرکتی که او را انسان‌تر از خود انسان‌ها به تصویر می‌کشید تصمیم می‌گیرد تا از کسی که قصد کشتنش را داشت به عنوان دوستی برای درد و دل کردن استفاده کند. نتیجه سکانس جادویی و فراموش‌نشدنی فوق‌العاده‌ای است که مثل جکش بزرگی روی سر احساسات ما و دکارد فرود می‌آید. ناگهان متوجه می‌شویم انسان‌ها و رپلیکنت‌ها برخلاف چیزی که در گوش‌مان می‌خواندند و به نظر می‌رسید یک سری هیولای ترمیناتورگونه که کمر به نابودی جامعه بسته باشند نیستند. دکارد در حالی که ضربات قطرات باران را روی پلک‌هایش حس می‌کند متوجه می‌شود رپلیکنتی که قرار بود او را بکشد چقدر شبیه خودش است. رپلیکنتی که در تمام این مدت در تلاش برای کشتنش بود در واقع با همان درد و رنجی دست و پنجه نرم می‌کند که او تمام زندگی‌اش آن را لمس کرده است. برخلاف انسان‌های این دنیای همیشه تاریک که در سلول‌های انفرادی خودشان زندگی می‌کنند، روی بتی و دار و دسته‌‌اش به خاطر عمر کوتاهشان یک گروه را تشکیل می‌دهند تا هوای یکدیگر را داشته باشند. آنها معنا و جدیت مرگ را درک می‌کنند و تمام تلاششان را می‌کنند تا قبل از مُردن، لذتِ زندگی را درک کرده و مزه‌اش را بچشند. اما عمر نسبتا طولانی‌تر انسان‌ها کاری کرده تا فراموش کنند چه ۴ سال و چه ۴۰ سال، آنها بالاخره در یک چشم به هم زدن با مرگ روبه‌رو خواهند شد و آنجاست که از عدم تلاش برای لذت بردن از زندگی‌‌شان افسوس خواهند خورد.

«بلید رانر»‌ به بحث‌های تماتیک گوناگونی می‌پردازد، اما بزرگ‌ترین‌شان این است که «انسان بودن به چه معنایی است؟». فیلم از طریق صحنه‌ی مرگ روی بتی بهمان می‌فهماند که تعریف پیش‌پاافتاده‌ای که ما از انسانیت داریم به شکست محکوم است. انسانیت به موجودات دوپایی که چشم و ابرو و دهان و دماغ دارند خلاصه نمی‌شود. فیلم می‌گوید انسانیت درباره‌ی ارتباطی است با یکدیگر برقرار می‌کنیم. مهم نیست طرف مقابل از مقوا ساخته شده یا حاصل دستکاری‌ها و فعل و انفعالات شیمیایی و ژنتیکی است یا از چندتا تکه آهن و پیچ و مهره درست شده یا درون گوشی موبایل‌مان زندگی می‌کند. فیلم می‌گوید ظاهر ماجرا را فراموش کنید. اگر دو نفر مثل دکارد و روی بتی با تمام تفاوت‌هایشان از احساسات مشترکی با هم بهره می‌برند و حرف یکدیگر را می‌فهمند، پس انسان هستند. «بلید رانر» درباره‌ی اثبات انسانیت از طریق ارتباط با دیگران است. انسانیت درباره‌ی تلاش برای فهمیدن معنای زندگی به جای داشتن زندگی آواره و بی‌هدفی مثل تکه نایلونی که هر جا که باد بوزد به همان سو متمایل می‌شود. روی بتی با هدف زیاد کردن طول عمرش به زمین می‌آید و خالقش را جستجو می‌کند، اما سوال این است که آیا این کار مشکلش را برطرف می‌کرد یا منجر به مشکل جدی‌تری برای او می‌شد. آن وقت سوال این بود که با زمان اضافه‌ای که به دست آورده‌ام چه کار کنم؟ آیا امکان نداشت تا عمر اضافه باعث شود روی بتی از آن موجود پرانرژی و عاشق در هزارتوی زمان گرفتار شده و به یکی از همین انسان‌های افسرده و تنها تبدیل شود؟
حتی خود تایرل که حکم بدمن اصلی قصه را دارد و به رپلیکنت‌ها به عنوان ابزار نگاه می‌کند هم در جایی از فیلم به روی می‌گوید: «شمعی که دو برابر روشنایی داشته باشه، زودتر هم به پایان می‌رسه». انگار تایرل به زبان بی‌زبانی دارد به روی بتی می‌فهماند که چیزی که اهمیت دارد طول زندگی نیست، بلکه کیفیت آن است. اینکه چقدر با هیجان و اشتیاق این زندگی را در آغوش کشیده‌ای. اینکه چقدر اجازه ندادی تا حتی یک قطره‌ی ارزشمند از آن به هدر نرود و چقدر برای چیزی که به آن اعتقاد داشتی تلاش کردی و در این مدت کوتاه چقدر خاطره ساختی و چه خاطرات متحول‌کننده‌ای از خود بر جای گذاشتی. روی بتی خاطره‌ی بزرگی از خود به جا می‌گذارد. او نه تنها در آن پشت‌بام بارانی دکارد را تغییر می‌دهد، بلکه یاد و خاطره‌اش برای همیشه در ذهن سینما هم باقی می‌ماند. روی بتی در عرض چند دقیقه، به اندازه‌ی سال‌ها زندگی می‌کند. او معنای زندگی را برای خودش کشف می‌کند و آن چیز عجیب و غریب و پیچیده‌ای نیست. همه‌چیز به تعریف خاطره‌ای از چیزهای خیره‌کننده‌ای که در فضا دیده برای دکارد خلاصه شده است. به پرواز یک کبوتر سفید در میان آسمان سیاه لس آنجلس.
پس اگرچه در ابتدا «کی» آدم را به یاد دکارد می‌اندازد، اما او از قوس شخصیتی روی بتی پیروی می‌کند. انگار ما داریم داستان ناگفته‌ی تصمیم روی بتی برای بازگشت به زمین و پیدا کردن خالقش را با تمام جزییات از طریق «کی» تماشا می‌کنیم. انگار «بلید رانر ۲۰۴۹» یک‌جورهایی حکم پیش‌درآمد غیرمستقیم روی بتی را دارد. رپلیکنتی در زنجیر انسان‌ها که به مرور به درکی از زندگی و انسانیت می‌رسد که خود انسان‌ها آن را فراموش کرده‌اند. اما چیزی که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به دنباله‌ی هوشمندانه‌‌ای تبدیل می‌کند این است که درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید دستش را خوانده‌اید به‌طرز لذت‌بخشی بهتان رودست می‌زند. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید سازندگان قصد تکرار قوس شخصیتی روی بتی را از طریق «کی» دارند معلوم می‌شود که این‌طور نیست. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد مطمئنا «بلید رانر ۲۰۴۹» به یکی دیگر از آن دنباله‌هایی تبدیل می‌شد که نان قسمت‌های قبلی‌اش را می‌خورد و حالت محافظه‌کارانه و تکراری‌ای به خود می‌گرفت. بنابراین می‌توان گفت همان‌طور که «کی» فقط شبیه به دکارد است و تکرار شخصیت او نیست، «کی» فقط شبیه به روی بتی است و تکرار شخصیت او هم نیست. «کی» داستان منحصربه‌فرد خودش را دارد. شباهت درگیری درونی «کی» و روی بتی یادآور شباهت‌ها و تضادهای شخصیت‌های اصلی دو سریال «برکینگ بد» و «بهتره با ساول تماس بگیری» است. والتر وایت و جیمی مک‌گیل روی کاغذ داستان یکسانی دارند. در هر دو سریال دنبال‌کننده‌ی مسیر از دست رفتن اخلاق و تحول آنها از آدم‌های خوبی به هایزنبرگ و ساول گودمن هستیم. اما مسیری که این دو دنبال می‌کنند متفاوت است. والتر وایت خود قدم به قلمروی سیاهی می‌گذارد و جیمی مک‌گیل را با زور به درون آن هُل می‌دهند. روی بتی و «کی» شروع و سرانجام یکسانی دارند، اما مسیری که طی می‌کنند متفاوت است و این مهم‌ترین چیزی است که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به یک دنباله‌ی مکمل و متفاوتی تبدیل می‌کند.

چیزی که خط داستانی «کی» را با روی بتی متفاوت می‌کند این است که «کی» متوجه می‌شود دکارد و ریچل بعد از سوار شدن در آن آسانسور پرسرعت در آخر فیلم قبلی، فرار می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. بچه‌دار شدنی که  از لحاظ بزرگی، حکم باردار شدن زنان در دنیای «فرزندان بشر» (Children of Men) را دارد. ناممکن، ممکن می‌شود. سوال این است که یک رپلیکنت چگونه توانایی بچه‌دار شدن داشته است و آن بچه کجاست؟ افشای توانایی بچه‌دار شدن رپلیکنت‌ها باعث می‌شود تا آنها متوجه شوند دیگر به انسان‌ها نیازی ندارند و این می‌تواند به آنها امیدی برای مبارزه و شورش بدهد. نکته اما این است که «کی» در جریان جستجوهایش شک می‌کند. نکند بچه‌ی دکارد و ریچل خود او باشد؟ نکند برخلاف چیزی که فکر می‌کرد خاطراتش از کودکی حقیقت داشته باشد؟ نکند او پدر و مادر داشته باشد؟ نکند او همان مسیح موعودی است که کلید نجات رپلیکنت‌ها است؟ نکند او همان جنگجویی است که رپلیکنت‌ها را متحد کرده و به آنها برای مبارزه انگیزه می‌دهد؟ نکند زندگی‌اش آن‌قدرها هم فکر می‌کرده بی‌معنی نبوده است؟ آخه آدم باید چقدر خوش‌شانس باشد. فکر کن تمام عمرت را به عنوان یک توسری‌خور سپری کنی، اما یک روز خیلی شانسی به سرنخی برخورد کنی که نشان دهد «تو استثنایی هستی».
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود. «کی» با اشتیاق کامل سر کلاف این شک و تردید را می‌گیرد و آن را دنبال می‌کند و با تمام وجود به این باور می‌رسد که آره، حقیقت دارد. دوست دارد باور کند که نیروی فراتری در هستی وجود دارد که هوایش را داشته است و برای او برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده‌ای ریخته است. درست در حالی که «کی» با هیجان و امیدواری سرنخ‌ها را یکی یکی برای اثبات اینکه فرزند گم‌شده‌ی دکارد و ریچل است دنبال می‌کند، من هم شک برم داشت. هرچه «کی» به هدفش نزدیک‌تر می‌شد، من هم بیشتر ناراحت می‌شدم. چرا؟ به خاطر اینکه سناریوهایی مثل «قهرمان موعود» و «پسربچه‌/دختربچه‌ی بدبخت و تنهایی که متوجه می‌شود استثنایی است و در تعیین سرنوشت دنیا نقش دارد» به گروه خونی «بلید رانر» جماعت نمی‌خورد. بنابراین داشتم خودم را آماده می‌کردم را تا بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که «بلید رانر ۲۰۴۹» برخلاف قسمت اول، چه فیلم قابل‌پیش‌بینی و کهنه‌ای است. می‌خواستم بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که دنی ویلنوو و دار و دسته‌اش چگونه ماهیت این دنیا را با تبدیل کردن آن به ماجرای فانتزی پیش‌پاافتاده‌ای از تیر و طایفه‌ی «هری پاتر» زیر پا گذاشته‌اند. اما آن‌قدر به ویلنوو (مخصوصا بعد از غافلگیری نهایی «رسیدن») اعتقاد داشتم که به جای اینکه زود قضاوت کنم، در فیلم عمیق‌تر شدم. کنجکاوتر شدم تا ببینم این موضوع به کجا ختم می‌شود. مسئله این است که دنبال کردن داستان یک قهرمان برگزیده‌ی دیگر فقط حوصله‌سربر نیست، بلکه ضد«بلید رانر» است.
بالاتر از این گفتم که «بلید رانر» چگونه درک‌مان از پروتاگونیست و آنتاگونیست را می‌شکند و جادویی‌ترین و احساسی‌ترین دیالوگ‌ها و سکانسش را به کاراکتری می‌دهد که تا قبل از آن فکر می‌کردیم یک موجود شرور و ترسناک است. پس قبل از تماشای «بلید رانر ۲۰۴۹» مهم‌ترین چیزی که از آن می‌خواستم یکی دیگر از این ساختارشکنی‌های روایی بود. بنابراین روبه‌رو شدن با داستانی که قدم در تکراری‌ترین مسیر ممکن گذاشته بود باعث شد تا به‌طرز بسیار نامحسوسی ترس برم دارد. اما خیلی زود حقیقت روی سر «کی» خراب می‌شود: او استثنایی نیست. فرزند واقعی دکارد و ریچل نه پسر، بلکه دختر است. او فقط خاطرات یکسانی با فرزند واقعی آنها، دکتر آنا استلاین که برای کمپانی والاس کار می‌کند دارد. بزرگ‌ترین غافلگیری فیلم گرچه برای «کی» گران تمام می‌شود، اما من از وقوع آن خوشحال بودم. از اینجا به بعد «بلید رانر ۲۰۴۹» از یک فیلم صرفا خوب، به یک فیلم عالی تغییر می‌کند. خوشحال بودم که سازندگان یکی از خسته‌ترین کلیشه‌های فیلم‌های علمی‌-تخیلی/فانتزی را زیر پا گذاشتند. از لوک اسکای‌واکر در «جنگ ستارگان» گرفته تا هری پاتر. از بچه‌ی سارا کانر در «ترمیناتور» تا آراگون در «ارباب حلقه‌ها» و نئو در «ماتریکس». همه‌ی این فیلم‌ها درباره‌ی فرد برگزیده‌ای است که از مدت‌ها قبل سرنوشتش برای مقابله با بزرگ‌ترین نیروهای شر دنیایشان طوری نوشته شده که به رهبر آدم خوب‌ها علیه دشمن تبدیل شوند. همه‌ی این قهرمانان از موقعیت زیر پله، خانه‌ای در مزرعه‌ای دورافتاده یا به عنوان کارمند ساده‌ی یک اداره شروع به کار می‌کنند و به مرور قابلیت‌های استثنایی خودشان را کشف می‌کنند و به اهمیتشان در تغییر دنیا پی می‌برند. آنها از صفر شروع می‌کنند و به ۱۰۰ می‌رسند و داستانشان در این نقطه به اتمام می‌رسد.

اما سازندگان «بلید رانر ۲۰۴۹» یک مرحله‌ی دیگر هم به شخصیت‌پردازی «کی» اضافه کرده‌اند. داستان «کی» به عنوان یک رپلیکنت معمولی شروع می‌شود و در ادامه او به این نتیجه می‌رسد که فرد برگزیده است، اما به جای اینکه او و دکارد یکدیگر را در آغوش بکشند و به جای اینکه «کی» به این نتیجه برسد که به خاطر این حقیقت باید برنامه‌ریزی‌اش را زیر پا بگذارد و به صف اول انقلاب بپیوندد، خبر می‌رسد که او استثنایی نیست. او همان رپلیکنت معمولی‌ای که بود که هست. او از شکم مادرش بیرون نیامده است و پدری هم ندارد. او در کارخانه ساخته شده است. «کی» به همان سرعت که اوج می‌گیرد، به همان سرعت هم سقوط می‌کند. همان‌طور که فیلم اصلی تعریف‌مان از آنتاگونیست را در هم می‌شکند و روی بتی را به انسان‌ترین شخصیت کل فیلم تبدیل می‌کند، «بلید رانر ۲۰۴۹» هم تعریف‌مان از قهرمان را خراب می‌کند. «کی» شاید ضربه‌ی روانی و احساسی سختی از افشای حقیقت می‌خورد، اما در عوض تصمیم می‌گیرد تا دستور گروه مقاومت را اجرا نکرده و دکارد را نکشد. بلکه این پدر و دختر را به یکدیگر برساند. «کی» در بدترین و افسرده‌ترین شرایط زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد تا قهرمان باشد. او شاید قهرمان به دنیا نیامده باشد، اما می‌تواند سرنوشت معمولی‌اش را برای دل خودش تغییر بدهد. داستان‌هایی که درباره‌ی قهرمانان برگزیده هستند از یک‌جور جذابیت ذاتی بهره می‌برند. چند نفر از ما بعد از دیدن «هری پاتر» منتظر این بودیم تا یک روز از سمت هاگوارتز نامه دریافت کنیم؟ همه‌ی ما دوست داریم خارق‌العاده به دنیا آمده باشیم. همه‌ی ما فکر می‌کنیم در گذشته‌مان راز ناگفته و پنهانی وجود دارد که اگر فاش شود، هویت واقعی‌مان که خیلی شگفت‌انگیزتر از وضعیت فعلی‌مان است افشا می‌شود. دوست داریم فکر کنیم همه‌ی ما بچه‌های والدین پولداری هستیم که یک روز ما را پیدا می‌کنند یا شاهزاده‌هایی هستیم که سر موقع یک شمشیر به دست‌مان می‌دهند تا روی اژدها نشسته و به مبارزه با غولی شیطانی برویم.
اگرچه این نوع قهرمان‌پردازی‌ها اغواکننده هستند، اما همزمان بسیار خطرناک هم هستند. باعث می‌شود آدم‌ها به این نتیجه برسند که کافی است یک‌جا منتظر نشسته و دست روی دست بگذارند تا بالاخره یک پیر خردمند پیدا شده و راه را بهشان نشان بدهد. تا بهشان بگوید که آنها قهرمان به دنیا آمده‌اند و سه سوته می‌توانند ره صدساله را یک شبه بروند. که آنها از جنگجوهایی که تمام عمرشان در حال جنگ بوده‌اند هم جنگجوتر هستند. همه‌چیز حالت «هلو برو توی گلو» پیدا می‌کند. فرد بدون هیچ‌گونه تلاش و تحمل هیچ‌گونه شکست و افسوس و پشیمانی به بهترین‌ها دست پیدا می‌کند. این نوع داستانگویی را می‌توانید در رابطه با لوک اسکای‌واکر و رِی ببینید. کسانی که هر دو در سیاره‌ی بیابانی دورافتاده‌ای زندگی می‌کنند تا اینکه سربزنگاه، سر راه روباتی قرار می‌گیرند که آنها را به سوی ماجراجویی در سرتاسر کهکشان می‌برد و این وسط از هویت پدر و مادر واقعی‌شان هم اطلاع پیدا می‌کنند. یکی دیگر از خطرات این نوع قهرمان‌پردازی‌ها این است که آدم‌ها باور می‌کنند که همیشه یک قهرمان برگزیده وجود دارد که سر بزنگاه‌ها از راه می‌رسد و همه‌ی کثافت‌ها و وحشت‌ها را پاک می‌کند. به خاطر همین است که عاشق بتمن‌ها و اونجرزها هستیم. چون آنها قهرمانان دست‌نیافتنی‌ای هستند که تصور ‌می‌کنیم اگر یکی مثل آنها در دنیای واقعی وجود داشت، شاید همه‌چیز بهتر می‌بود و از آنجایی که نیست، پس همه محکوم به بلبشوی وحشتناک فعلی هستیم و کاری از دست‌مان برای تغییر آن برنمی‌آید چون زور و بازوی کاپیتان آمریکا و تارهای مرد عنکبوتی را نداریم. پس در هر دو حالت تنبلی می‌کنیم. در هر دو حالت دست روی دست می‌گذاریم. چه برای رسیدن خبر اینکه ما قهرمان هستیم و خودمان از آن خبر ندرایم و چه برای رسیدن قهرمانی که وضع‌مان را بهتر کند.

اما حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است، چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم. سرنوشت شکوهمندی برایمان نوشته نشده و دنیا پشیزی هم برایمان ارزش قائل نیست. حالا سوال این است که آیا با وجود این، آن‌قدر جسارت داریم که کاری غیرخودخواهانه برای دنیا انجام بدهیم. «کی» بعد از برخورد با ته ورطه‌ی ناامیدی، تصمیم می‌گیرد دست به کاری بسیار غیرخودخواهانه و بسیار انسانی بزند و خود را برای دنیایی که تاکنون به چشم زباله به او نگاه می‌کرده است، فدا می‌کند تا دکارد بتواند دخترش را ببیند. متوجه شدید «بلید رانر ۲۰۴۹» چگونه کلیشه‌ها را دور زده است؟ از یک طرف یک برگزیده‌ی درجه‌یک داریم که جان می‌دهد برای تبدیل شدن به قهرمان درجه‌‌یک رپلیکنت‌ها و از سوی دیگر یک کمپانی شرور و طمع‌کار و یک گروه مقاومت زیرزمینی داریم که جان می‌دهد برای یک سکانس اکشن تمام‌عیار در پایان فیلم. اما فیلم هر دو را عوض می‌کند. «کی» استثنایی از آب در نمی‌آید و فیلم هم با یک سکانس اکشن غول‌پیکر بین کمپانی والاس و مقاومت به پایان نمی‌رسد. عمل قهرمانانه‌ی «کی» این است که پدری را به دخترش می‌رساند و بعد روی پله‌های برفی دراز می‌کشد و در تنهایی می‌‌میرد. به همین کوچکی و به همین بزرگی. به همین سادگی و به همین شکوهمندی. اما به همان اندازه که از «کی» قهرمان‌زدایی می‌شود، به همان اندازه هم او قابلیتی دارد که هرکسی ندارد و آن هم تمایلش به سوال پرسیدن و تغییر کردن است. آدم‌‌های زیادی هستند که با وجود تمام سرنخ‌هایی که آن‌ها را به سوی خودشان هدایت می‌کنند، خودشان را به نفهمی زده و از روبه‌رو شدن با حقیقت سر باز می‌زنند. ما نمی‌دانیم آیا دکتر آنا استلاین (دختر دکارد و ریچل) خاطره‌اش از اسب چوبی را فقط در ذهن «کی» کاشته است یا ذهن رپلیکنت‌های دیگری. اما مهم این است که «کی» این حس کندو کاو برای حقیقت و شجاعتِ کاراگاهی را داشته تا این ماجرا را تا تهش دنبال کند و متوجه شود که او در ماجرای زندگی‌اش نه شخصیت اصلی، بلکه یکی از آن سربازانِ سیاهی‌لشگر است که می‌میرند و هیچکس اسم و چهره‌شان را به یاد نمی‌آورد. ولی با این حال به خاطر دل خودش تصمیم می‌گیرد تا خود را برای چیزی که به آن باور دارند، فدا کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» داستان آن سرباز معمولی است. در نتیجه در رابطه با «کی» با کاراکتری طرف هستیم که همزمان جلوی دکارد، از افتادن دست کمپانی والاس و شکنجه شدن توسط آن‌ها را می‌گیرد، اما از طرف دیگر سرنوشت او در توطئه‌ی جهان‌شمول اصلی تاثیری ندارد. تنها کسانی که هنگام مرگ او کنارش هستند ما هستیم و بس.
نبرد نهایی «کی» و «لاو»، دست راست والاس در کنار امواج اقیانوس آرام که به ساحل بتنی لس آنجلس شلاق وارد می‌کند، خارق‌العاده است. نبردی که من را یاد نبرد نهایی کاراکترهای لئوناردو دی‌کاپریو و تام هاردی در پایان‌بندی «ازگوربرخاسته» می‌اندازد. ویلنوو این مبارزه را سرسری نمی‌گیرد. اتفاقا تا جا دارد آن را کش می‌دهد. روی تک‌تک مشت و لگدها و خشونتی که هر دو طرف به یکدیگر وارد می‌کنند، تمرکز می‌کند. مخصوصا وقتی که «کی» باید دشمنش را مدت طولانی زیر آب نگه دارد تا چشمانش به نشانه‌ی مُردن از حدقه بیرون بزند. اینجا هم «بلید رانر ۲۰۴۹» یک کلیشه‌ی دیگر را هم می‌شکند. مبارزه‌ی بین «کی» و لاو فقط یک مبارزه‌ی معمولی نیست. مبارزه‌ی آن‌ها درباره‌ی اینکه چه کسی زنده می‌ماند و چه کسی می‌میرد نیست. آن‌ها دارند سر ایده‌آل‌هایشان با هم مبارزه می‌کنند. موضوعی که من را یاد «شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد» می‌اندازد. جایی که مرگ فیزیکی بروس وین در آن زندان زیرزمینی اهمیت ندارد. مسئله این است که مرگ او باعث مرگِ ایده‌آل و طرز فکری می‌شود که به خاطرش بتمن را شکل داده بود. و همین موضوع است که به جدیت و استرس مبارزه‌ی او برای بازگشت به گاتهام می‌افزاید و همزمان باور «بین» به کاری که دارد می‌کند را هم درک می‌کنیم. چنین چیزی درباره‌ی نبرد «کی» و لاو هم صدق می‌کند. ما در حال تماشای تصادف دو طرز فکر هستیم و چیزی که این نبرد را هیجان‌انگیز و تراژیک می‌کند این است که اینجا با یک آنتاگونیست خشک و خالی سروکار نداریم، بلکه می‌توانیم با طرز فکر لاو هم ارتباط برقرار کنیم.

«بلید رانر ۲۰۴۹» در راستای کاری که فیلم اصلی با آنتاگونیستش روی بتی انجام داد، آنتاگونیستی ترتیب داده که با وجود شرارتش، بسیار انسان و قابل‌درک است. طرز فکر لاو در تضاد با «کی» قرار می‌گیرد. اگر «کی» نماینده‌ی «تغییر» است، لاو نماینده‌ی «ایستا»یی است. بهترین آنتاگونیست‌ها آن‌هایی هستند که حقیقت ترسناکی درباره‌ی خودمان را بهمان گوشزد می‌کنند. روی بتی در فیلم اصلی بهمان یادآوری کرد که همگی خواهیم مُرد و خودش در حالی مُرد که زندگی کوتاه اما باکیفیتی را سپری کرده بود. بنابراین ما را با این سوال ترسناک تنها گذاشت که آیا ما هم می‌توانیم مثل او زندگی باکیفیتی داشته باشیم یا آن را به بطالت می‌گذرانیم؟ آنتاگونیستی که باید از آن متنفر باشیم، در اوج شاعرانگی می‌میرد و ما می‌مانیم و این سوال که آیا ما در حد این موجود به ظاهر «آنتاگونیست»، عرضه و جسارت داریم که چنین مرگ زیبایی داشته باشیم؟ حالا لاو هم می‌خواهد ما را با حقیقت ترسناک دیگری روبه‌رو کند. برخلاف «کی» که همچون روح گم‌شده‌ای در دنیای مالیخولیایی فیلم می‌ماند، لاو حکم رپلیکنت محکم و فرمان‌برداری را برعهده دارد که هر دستوری را که به او داده می‌شود،  بدون زیر سوال بردنش انجام می‌دهد. اگر «کی» نماینده‌ی علاقه و تمایل ما برای تغییر و یافتن معنای واقعی‌مان است، لاو نماینده‌ی واقعیت ما انسان‌ها در زمینه‌ی ترس از تغییر است. اگر «کی» آرزوی ما را به تصویر می‌کشد، لاو خود واقعی‌مان در همین لحظه است. و دقیقا به خاطر همین است که لاو برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، انسان‌تر از «کی» است. تمام این حرف‌ها به این معنی نیست که لاو بی‌احساس است. او نقش دست راستِ فرعون بی‌رحمی در یک هرم غول‌پیکر را دارد که باور دارد رپلیکنت‌ها برده‌هایی هستند که تمدن‌های بزرگ بر دوش آن‌ها ساخته می‌شود.
حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم
خود لاو به عنوان یک رپلیکنت نسبت به نژاد خودش احساس دارد. وقتی آن‌ها اذیت می‌شوند یا می‌میرند، او احساس ناراحتی و دل‌شکستگی می‌کند، اما تلاشی برای تغییر این وضعیت نمی‌کند. لاو مثل بسیاری از خودمان در دنیای واقعی، زندانی برنامه‌ریزی خودش است. اگرچه شاهد اذیت شدن هم‌نوعان‌مان هستیم و برایشان ناراحت می‌شویم و اشک می‌ریزیم، اما کاری برای تغییر این وضعیت انجام نمی‌دهیم و به زندگی روتین‌مان برمی‌گردیم. اولین‌باری که اشک‌های لاو را می‌بینیم، جایی است که والاس یک رپلیکنت زنِ تازه به دنیا آمده را به خاطر این که نازا است، به قتل می‌رساند. والاس تیغش را روی شکم زن می‌گذارد و او را همچون گوسفند سلاخی می‌کند. قطرات اشک به آرامی از صورت لاو سرازیر می‌شود. این زن برای لاو حکم خانواده و هم‌نوعش را دارد. اگر خوب گوش کنیم، می‌توانیم صدای انفجاری که درونش رخ‌ می‌دهد را شنید. اما کاری به جز ایستادن و تماشای این قتل از دستش برنمی‌آید. او نمی‌تواند سدی که برایش تعیین شده است را بشکند، اما حداقل می‌تواند برای آن زن احساس همدردی کند. دومین باری که لاو اشک می‌ریزد، جایی است که او از زبان جاشی، رییس «کی» (رابین رایت) می‌شنود که بچه‌ی دکارد و ریچل کشته شده است. بچه‌ای که به معنی تغییر بزرگ و آینده‌ی درخشانی برای رپلیکت‌ها بوده است. ناگهان صورت لاو به محض شنیدن این خبر همچون صورتی خیس از بنزین که با کبریت برخورد کرده گُر گرفته و از خشم و دل‌شکستگی شعله‌ور می‌شود و قبل از این که شکم جاشی را پاره کند، می‌گوید: «در مقابل اتفاق شگفت‌انگیز جدیدی که می‌خواست بیافته تنها چیزی که بهش فکر کردی کشتنش بود... از ترس یه تغییر بزرگ». جاشی نماینده‌ی تمام چیزهایی است که لاو از آن‌ها متنفر است. چه چیزی انسانی‌تر از شورش علیه برده‌داری سیستماتیک؟ در نگاه اول به نظر می‌رسد لاو، جاشی را به خاطر کشتن بچه‌ای که والاس در جستجویش است، می‌کشد. ولی این قتل به همان اندازه که دلیل سیاسی داشته باشد، دلیل شخصی هم دارد. دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد سریال Alias Grace
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 20-03-2018, 03:19 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

مینی‌سریال Alias Grace که براساس یکی از رمان‌های نویسنده The Handmaid's Tale ساخته شده، درام روانشناختی رازآلودی است که به معمای پیرامونِ تنها بازمانده‌ی یک جنایت واقعی می‌پردازد.
اگرچه نت‌فلیکس به پادشاه شبکه‌های استریمینگ تبدیل شده و امثال آمازون و هولو با فاصله‌‌ی زیادی در جایگاه دوم و سوم قرار می‌گیرند، اما حتی پادشاه‌ها هم بعضی‌وقت‌ها غفلت می‌کنند و بعضی‌وقت‌ها هرچه رقابت برای رقابت‌کنندگان سخت باشد، برای تماشاکنندگان مسابقه هیجان‌انگیز و لذت‌بخش است و می‌تواند منجر به اتفاقات غافلگیرکننده‌ای شود. این اتفاق غافلگیرکننده سال گذشته با پخش سریال «سرگذشت ندیمه» (The Handmaid's Tale) توسط شبکه‌ی هولو به وقوع پیوست. این سریال که اقتباسی از روی یکی از مشهورترین رمان‌های علمی‌-تخیلی مارگارت اتوود است، هولو را یک شبه از یک شبکه‌ی ناشناخته به مرکز بحث و گفتگوهای محافل سرگرمی و غیرسرگرمی تبدیل کرد. هر طرف را نگاه می‌کردیم داشتنند درباره‌ی «سرگذشت ندیمه» حرف می‌زنند. از اینکه چقدر حکومتِ پسا-آخرالزمانی فاشیست سرکوبگرِ ضدزنش شبیه به دنیای خودمان است و از اینکه چقدر صدای خش‌خش بی‌سیم‌های نگهبانان سیاه‌پوش این حکومت که مثل سوسک‌های موذی همه‌جا پرسه می‌زنند مورمورکننده است. بنابراین مهم نبود نت‌فلیکس هفته‌ای چندتا فیلم و سریال منتشر می‌کرد. مهم این بود که آنها قافیه را به هولو باخته بودند. نت‌فلیکس با این همه دبدبه و کبکبه و با این همه سابقه به یک فسقله‌بچه باخته بود. مهم این بود که «سرگذشت ندیمه» نه تنها به موضوع اصلی بحث همه تبدیل شده بود، بلکه با درو کردن اکثر جایزه‌های مهم در مراسم اِمی ۲۰۱۷، به اولین سریال از یک شبکه‌ی استریمینگ تبدیل شد که اِمی بهترین سریال درام را به چنگ آورد.  جذابیت رقابت برای مای مخاطب اینجا مشخص می‌شود. در حالی که «سرگذشت ندیمه» در حال آتش به پا کردن و قربان صدقه رفتن توسط همه بود، خبر رسید که شبکه‌ی سی‌بی‌اس کانادا «نام مستعار گریس» (Alias Grace)، یکی دیگر از رمان‌های فمینیستی مارگارت اتوود را در قالب یک مینی‌سریال ۶ اپیزودی اقتباس کرده است. سریالی که خیلی زود سر از نت‌فلیکس درآورد تا سر آنها از داشتنِ یک اقتباس ماراگارت اتوودی در شبکه‌شان بی‌کلاه نماند.
خبر بد این است که هرچه «سرگذشت ندیمه» در کانون توجه قرار گرفته بود، «نام مستعار گریس» آن‌طور که باید و شاید صدا نکرد و با وجود لیاقتش مخاطبان زیادی را به دست نیاورد. هرچه «سرگذشت ندیمه» مثل بمب صدا کرد، «نام مستعار گریس» خیلی بی‌سروصدا آمد و خیلی بی‌سروصدا هم در گوشه‌ای از سرورهای نت‌فلیکس جا خوش کرد. شاید به خاطر اینکه «سرگذشت ندیمه» به اقتباس دیگری از مارگارت اتوود اجازه‌ی عرض اندام نداد. شاید به خاطر اینکه در نگاه اول به نظر می‌رسید «نام مستعار گریس» فقط با هدف سوءاستفاده از محبوبیت دوباره‌ی ماراگارت اتوود در فضای جریان اصلی ساخته شده است. شاید به خاطر اینکه «سرگذشت ندیمه» آن‌قدر خوب بود که به نظر می‌رسید «نام مستعار گریس» در مقایسه با آن چیزی برای عرضه نخواهد داشت. شاید سریال از ستاره‌های شناخته‌شد‌ه‌تری بهره نمی‌برد. هرچه هست، «نام مستعار گریس» به هیچ‌وجه لیاقت فراموش و دست‌کم گرفته شدن را ندارد. شاید سریال در مقایسه با «سرگذشت ندیمه» در سطح پایین‌تری قرار بگیرد، اما فاصله‌ی کیفی این دو در بدترین حالت آن‌قدر ناچیز است که آدم تعجب می‌کند چطور این دو سریال که از لحاظ مضمون و منبع اقتباس این‌قدر به هم شبیه هستند این‌قدر در استقبال توسط مردم با هم تفاوت دارند. در بهترین حالت «نام مستعار گریس» به دنباله‌ی معنوی فوق‌العاده‌ای برای «سرگذشت ندیمه» و بهترین سریالی که طرفداران «سرگذشت ندیمه» باید در فاصله‌ی بین پخش فصل دوم تماشا کنند تبدیل می‌شود. اگر «سرگذشت ندیمه» را دیده باشید و با ندیمه‌هایی که سرشان را زیر کلاه‌شان پایین می‌اندازند و با مونولوگ‌هایی که فقط به شما اجازه‌ی شنیدنشان را می‌دهند از اتفاقات عجیب و ابسورد زندگی‌شان تعریف می‌کنند آشنا باشید، احتمالا بلافاصله می‌دانید در برخورد با «نام مستعار گریس» باید انتظار چه جور داستان و چه‌ جور اتمسفری را بکشید.

«سرگذشت ندیمه» و «نام مستعار گریس» به‌طور همزمان متضاد و مکمل یکدیگر هستند. همزمان یکدیگر را پس می‌زنند و در آغوش می‌گیرند. همزمان دی‌ان‌ای یکدیگر را به ارث برده‌اند و هویت منحصربه‌فرد خودشان را دارند. این دو سریال آن‌قدر به هم شبیه هستند که اگر پس فردا معلوم شود داستانِ «سرگذشت ندیمه» در واقع در آینده‌ی دورِ دنیای «نام مستعار گریس» جریان دارد تعجب نمی‌کنم. یکی از دلایلش این است که هر دو حول و حوش موضوع یکسانی می‌چرخند: حق و حقوق زنان و نحوه‌ی نگاه جامعه به آنها. اگر مارگارت اتوود با «سرگذشت ندیمه» با گمانه‌زنی ما را به آینده‌ای می‌برد که در اوج مدرنیته، حقوق زنان از آنها سلب شده‌ است و سیستم جدید با آنها همچون گله‌‌ی دامی رفتار می‌کند که تنها وظیفه‌‌شان تولیدمثل است، او با «نام مستعار گریس» ما را به دهه‌ی ۱۸۴۰ می‌برد. زمانی که زنان هنوز حقوق و احترامی را که بعدا ازشان سلب می‌شود هم نداشته‌اند. مارگارت اتوود در «سرگذشت ندیمه» با طراحی یک سناریوی خیالی، از آن به عنوان چارچوبی برای صحبت درباره‌ی زنان در گذشته و حال استفاده می‌کند و از آن برای هشدار درباره‌ی آینده بهره می‌گیرد. اگرچه داستان در یک دنیای علمی‌-تخیلی جریان دارد، اما تا سر حد مرگ با کاراکترها و استیصالشان ارتباط برقرار می‌کنیم. چیزی که «نام مستعار گریس» را به داستان ترسناک‌تری تبدیل می‌کند این است که داستان آن در دنیای واقعی خودمان جریان دارد. مخصوصا با توجه به اینکه اتوود این داستان را براساس یک پرونده‌ی جنایی واقعی به نگارش در آورده است. بزر‌گ‌ترین نقطه‌ی تفاوت «نام مستعار گریس» با «سرگذشت ندیمه» این است که اینجا با یکی از آن سریال‌های جرایم واقعی سروکار داریم. آن هم یکی از آنهایی که هدفشان آلوده کردن دستشان به خون و کالبدشکافی مغز شخصیت اصلی‌شان برای کشف رازِ ترسناکی است که آنجا لانه کرده است. به این معادله یک راوی غیرقابل‌اعتماد و بازیگوش که با کسانی که به دنبال رازش هستند بازی‌های روانی می‌کند اضافه کنید تا همه‌چیز برای قصه‌ای که بی‌وقفه تماشاگر را برای سر در آوردن از شخصیت اصلی‌اش در حال گمانه‌زنی و شک و تردید نگه می‌دارد برسیم.
این دو سریال آن‌قدر به هم شبیه هستند که اگر پس فردا معلوم شود داستانِ «سرگذشت ندیمه» در واقع در آینده‌ی دورِ دنیای «نام مستعار گریس» جریان دارد تعجب نمی‌کنم
سوژه‌ی کالبدشکافی داستان، خدمتکار ایرلندی جوانی به اسم گریس مارکس است. گریس به همراه جیمز مک‌درموت دست به قتل صاحبکار و اربابشان توماس کینیر و نانسی مونتگومری، سرخدمتکار خانه می‌زنند. چیزی که گریس مارکس را در دهه‌ی ۱۸۴۰ به یک‌جور سلیبریتی در کانادا و دادگاهش را به رویداد پرسروصدا تبدیل کرده بود این بود که آیا گریس به عنوان یک دختر جوانِ معصوم که به قیافه‌اش نمی‌خورد که دست به چنین جنایت وحشتناکی بزند، واقعا این کار را کرده است یا نه. تقریبا تنها فردی که از آن عصر مرگبار باقی مانده است گریس است. حالا ۱۵ سال از آن زمان گذشته است و در این مدت جیمز مک‌درموت به دار آویخته شده است و گریس هم که در ابتدا قرار بود به خاطر شهادتِ جیمز علیه او به دست داشتن در برنامه‌ریزی و انجام قتل‌ها حلق‌آویز شود، از حکم مرگ جان سالم به در می‌برد و محکوم به حبس ابد می‌شود. معمولا در داستان‌های این‌چنینی هویت شخصِ قاتل بزرگ‌ترین معمایی است که برای اطلاع از آن جذبِ داستان می‌شویم، اما این موضوع درباره‌ی «نام مستعار گریس» صدق نمی‌کند. درست مثل دوتا از بهترین سریال‌های کارگاهی سال گذشته یعنی «شکارچی ذهن» (Mindhunter) و «گناهکار» (The Sinner) که نه به هویت قاتل، بلکه روانشناسی آنها و پیچیدگی‌هایی که در زندگی‌شان تجربه کرده بودند علاقه داشتند و درست مثل آن دو سریال که بیشتر از تلاش برای دستگیری قاتلان و جنایتکاران، حول و حوش نشستن دور یک میز و گفتگو برای گشت و گذار در دالان‌های تاریک ذهن کاراکترهایشان می‌چرخید، «نام مستعار گریس» در این زمینه به جمع آنها می‌پیوندد. البته که در اینجا برخلاف «شکارچی ذهن» و «گناهکار» دقیقا نمی‌دانیم که قاتل چه کسی است. از یک طرف جیمز در شهادتش گفته است که گریس به‌طور مستقیم در قتل‌ها نقش داشته است و در بدترین حالت آنها در این کار هم‌دست هستند، اما از طرف دیگر خاطرات درهم‌برهم و پرهرج و مرج گریس از روی قتل باعث شده که فعلا کسی نتواند به یک جمع‌بندی کلی درباره‌ی اتفاقات آن روز و مسببان واقعی‌اش دست پیدا کند.

این در حالی است که مسئولان قضایی و سیاسی شهر و مردم هم ته دلشان دوست دارند بهشان ثابت شود که گریس دست به چنین کاری نزده است. تا بتوانند با خیال راحت سرشان را روی بالشت بگذارند که دنیا تعادلش را از دست نداده است. چون قاتل از آب در آمدن گریس یعنی دنیا به جای بی‌رحم و ترسناکی تبدیل شده است. اما آنها هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنند که حتما دنیا باید از قبل جای بی‌رحم و ترسناکی باشد که دختر سربه‌زیری مثل گریس را مجبور به قتل کرده باشد. پس اگرچه راز قتل‌های مرکزی قصه مبهم است، اما سریال علاقه‌ای به روشن‌تر کردن آن ندارد یا گریس به عنوان تنها بازمانده‌ای که می‌تواند بعد از سال‌ها رک و پوست‌کنده این کار را برای دیگران انجام دهد علاقه‌ای به آن ندارد. مسئله این است که در همان اپیزود اول سروکله‌ی روانکاوی به اسم دکتر سیمون جوردن پیدا می‌شود تا با کمک راه و روش‌های علمی جدید راهی برای ورود به ذهنِ کنجکاوی‌برانگیز این دختر پیدا کرده و حقایقِ اتفاقات سال‌های گذشته را بیرون بکشد. ما در قالب فلش‌بک‌هایی سریع نحوه‌ی به قتل رسیدن توماس کینیر و نانسی مونتگومری را می‌بینیم. بنابراین سوالی که بیشتر با آن کار داریم این نیست که این قتل دقیقا به چه شکلی به وقوع پیوسته است، بلکه این است که گریس دقیقا چطور آدمی است. مسیری که او برای رسیدن به آن روز نحس سپری کرده چگونه بوده است. شاید نزدیکانِ گریس به او به عنوان دختر ساده و معصوم و دل‌رحمی نگاه می‌کنند که توانایی خفه کردنِ کسی را با دستمال گردنش نداشته است، اما تمام اینها به خاطر این است که آنها به صورت کودکانه، پوست لطیف، چشمان بانجابت و آرامش در رفتارش نگاه می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که حتما درون این آدم هم به اندازه‌ی نمای خارجی‌اش این‌قدر زلال است. اما وقتی گذشته‌ی این دختر را مرور می‌کنیم به تدریج تصویر متفاوتی از او شروع به شکل‌گیری می‌کند. تصویر دختر زیبایی که روحش آن‌قدر تکه‌تکه شده است که دیگر او همان دختری که همراه خانواده‌اش از ایرلند به سمت کانادا سوار بر کشتی شد نیست.
مری هرون به عنوان کارگردان سریال که درام روانشناختی بزرگی مثل «روانی آمریکایی» (American Psycho) را در کارنامه دارد با موفقیت توانسته به فضای خفقان‌آوری دست پیدا کند. همان‌طور که «شکارچی ذهن» را به راحتی می‌توان در ژانر وحشت دسته‌بندی کرد، چنین چیزی درباره‌ی «نام مستعار گریس» هم صدق می‌کند. همان‌طور که دیوید فینچر با سریالش به فضایی دست پیدا کرده بود که حتی در آرام‌ترین لحظاتش هم احساس می‌کردیم هزاران هزار سوسک فاضلاب در حال جولان دادن روی پوست‌مان هستند، «نام مستعار گریس» هم یکی از آن درام‌های کاراگاهی روانشناختی است که سر و کله زدن با ذهن‌های درب‌و‌داغان و روح‌های درهم‌شکسته‌ی کاراکترهایش مساوی است با فضایی که انگار کثافت و نکبت و هرج و مرج و مرگ و ناامیدی و خون از در و دیوارش سرایز می‌شود. هدفِ مری هرون با «نام مستعار گریس»، ساختن سریالی ضد-«دان‌تاون ابی» بوده است. «دان‌تاون ابی» به عنوان یک سوپ اُپرای تاریخی ملایم عمل می‌کند. تقریبا هیچکدام از کاراکترها با درگیری وحشتناکی که در حل کردن آن به بن‌بست بخورند روبه‌رو نمی‌شوند، هیچکس دچار ضایعه‌های روانی دردناکی نمی‌شود، کاراکترها با وجود درگیری‌های جزیی‌شان، هوای یکدیگر را دارند و کلا زندگی در داخل و اطرافِ عمارت دان‌تاون معمولا امن و امان است. «دان‌تاون ابی» حتی در استرس‌زاترین لحظاتش هم با هدف آرامش‌ بخشیدن به مخاطب ساخته شده است و برای این کار حاضر به زیر پا گذاشتن واقعیت هم است. تماشای «دان‌تاون ابی» این تصور را در مخاطب ایجاد می‌کند که زندگی در آن دوران در مقایسه با حالا چقدر ساده و بی‌شیله و پیله و بی‌دردسر بوده است. «نام مستعار گریس» با هدف در هم شکستن این تصور پا پیش می‌گذارد. حتی «سرگذشت ندیمه» هم با وجود تمام وحشت‌هایش به لطف مونولوگ‌های آفرد که هر از گاهی بامزه می‌شوند سعی می‌کند تا از بیش از اندازه زانوی غم بغل گرفتن در تاریکی مطلق فاصله بگیرد و متعادل‌تر کردنِ لحنش به امید و نور هم اجازه‌ی ورود بدهد. «نام مستعار گریس» اما به آن یک ذره کمدی هم اعتقاد ندارد. مارگارت اتوود سانتیمانتالیسم را کاملا کنار گذاشته است. مری هرون هم به عنوان کارگردان این متریال با لذت و اشتیاق تمام این دنیای دم‌کرده و خسته را بدون تزریق کمی اکسیژن به آن به تصویر کشیده است. انگار پای صحبت‌های قصه‌گویی نشسته‌ایم که می‌خواهد شما را از زندگی سیر کند. می‌خواهد کاری کند تا شب نتوانید به خواب بروید.
نتیجه «نام مستعار گریس» را به سریال ویکتوریایی سیاهی در مایه‌های «پنی دردفول» (Penny Dreadful) تبدیل کرده است. با این تفاوت که اینجا هیولاهای واقعی نه شیاطین و گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها، که انسان‌ها هستند. مری هرون طوری حال و گذشته‌ی گریس را به هم گره زده است که به خوبی در فضای ذهنی آزاردهنده‌‌ی این دختر قرار می‌گیریم. به محض اینکه احساس می‌کنید در حال تماشای یک گفتگوی آرام بین دو نفر هستید، فلش‌بک‌های ناگهانی و خشونت‌باری که جنازه‌ی نانسی را در حال سقوط از پله‌های زیرزمین نشان می‌دهند رشته‌ی افکارتان را با خشونتِ فرو رفتن چاقو در شکم پاره می‌کنند و صدای کوبیده شدن گردنِ نحیف نانسی روی پله‌های چوبی سفتِ زیرزمین توی گوش‌تان شروع به زنگ زدن می‌کند. بعد از مدتی این تکه تصاویر جسته و گریخته به کابوس ‌حال‌به‌هم‌زن و مضطرب‌کننده‌ای تبدیل می‌شوند که دوست نداریم آنها را دوباره ببینیم. اما سرک کشیدن در ذهنِ گریس یعنی روبه‌رو شدن دوباره و دوباره با تصاویری که مثل میخ‌های بلند در گوشتِ مغز او فرو رفته‌اند و راهی برای خلاص شدن از آنها وجود ندارد. یا مثلا سکانس‌های مربوط به سفر هشت هفته‌ای گریس و خانواده‌اش از ایرلند به کانادا با کشتی دست کمی از یک داستان هولناک ندارد. از جیغ موش‌هایی که انگار آماده‌ی مُردن مسافران و تیکه‌تیکه کردن گوشتشان هستند تا مردان و زنانی که در فضای خفه‌کننده و بوگندوی زیر عرشه بی‌وقفه در حال بالا آوردن و آه و ناله کردن هستند. از امواج آب که بدون لحظه‌ای استراحت، بی‌وقفه کشتی را برای به جنون رساندن مسافران تکان می‌دهند و می‌دهند و می‌دهند تا بوی تعفن بیماری و مرگ که جای اکسیژن را گرفته است. در این میان نیم‌نگاه‌هایی که به دوران اقامتِ گریس در تیمارستان بعد از قتل‌ها می‌اندازیم و او را محبوس در تابوتی ایستاده می‌بینیم کافی است تا از عمقِ وحشتی که او تجربه کرده است اطلاع پیدا کنیم.

این در حالی است که وقتی سریال به‌طور مستقیم به وحشت اشاره نمی‌کند هم از اتمسفر شومی بهره می‌برد. «نام مستعار گریس» از لحاظ فنی هیچکدام از مکانیک‌های واضح ژانر وحشت را ندارد. از لحاظ فنی خبری از یک خانه‌ی جن‌زده نیست. از لحاظ فنی خبری از هیچ‌گونه ارواح خبیثی نیست. از لحاظ فنی خبری از صداهای ناگهانی غیرقابل‌توضیح شبانه نیست. از لحاظ فنی خبری از ترس‌های ناگهانی که جلوی روی تماشاگر ظاهر شوند نیست. اما هنر مری هرون این است که یک سری اشیا و تصاویر ساده را طوری به تصویر می‌کشد که انگار یک جای کارِ آنها می‌لنگد. سارا گدون در نقش گریس و نحوه‌ی به تصویر کشیدن او توسط مری هرون، سوخت جاذبه‌ی شوم سریال را تامین می‌کند. کلوزآپ‌هایی که هرون از صورت گدون می‌گیرد به نظر وسیله‌ای برای هرچه نزدیک‌تر کردن ما به گریس هستند، اما در واقع وسیله‌ای برای این هستند که چقدر ما در فهمیدن این دختر ناتوان هستیم. مهم نیست چقدر به او نزدیک می‌شویم، به محض اینک دست‌مان را دراز می‌کنیم تا او را بگیریم، مشت‌مان به جای او، هوا را می‌گیرد و تازه متوجه می‌شویم که گول چشمان‌مان را خورده‌ایم. او کماکان از دسترس خارج است. چشم‌های درشت گدون در این کلوزآپ‌ها، ما را به وسیله‌ی برق معصوما‌نه‌شان به درون خود جذب می‌کنند. برای لحظاتی به نظر می‌رسد شخصیت واقعی او را از لابه‌لای هزاران پرنده‌‌ی مشابه‌ای که در آسمان در حال چرخیدن هستند تشخیص داده‌ایم، اما ناگهان هجومِ صدم‌ثانیه‌ای حسی بیگانه و سرد به درون آن چشمان، ما را خلسه‌ای که در آن فرو رفته بودیم بیدار می‌کند و اینجاست که متوجه می‌شویم این ما نبودیم که گریس را شکار کرده بودیم، بلکه این گریس بود که ما را طوری به تله انداخته که حتی درد فرو رفتن تیغ‌های تله در بدن‌مان را هم احساس نکرده بودیم. سکانس افتتاحیه‌ی اپیزود اول سریال که گریس را جلوی آینه در حال مونولوگ‌گویی توی سرش نشان می‌دهد به بهترین شکل ممکن شخصیت چندگانه‌ی گریس و بازی فوق‌العاده‌ی سارا گدون در به نمایش گذاشتن آن را به تصویر می‌کشد. گدون طوری در عرض چند ثانیه با میمیک‌های صورت و چرخش‌های معنادار سرش بین یک دختر معصوم و یک قاتل روانی سوییچ می‌کند که آدم می‌ماند کدام راست و کدام یک بازی است. یکی از بزرگ‌ترین جذابیت‌های «نام مستعار گریس» این است که خود گریس علاقه‌ای به فاش کردن واقعیت روزِ وقوع قتل‌ها ندارد. بعضی‌وقت‌ها مثل چیزی که در «گناهکار» دیدیم، خود قاتل دوست دارد که گذشته‌‌ی فراموش‌شده‌اش را به یاد بیاورد و در این زمینه با هرکسی که لازم باشد همکاری می‌کند. بعضی‌وقت‌ها مثل چیزی که در «شکارچی ذهن» دیدیم،‌ کاراگاهان سعی می‌کنند تا جنایتکاران را به روش‌های مختلف مجبور به همکاری با خود و افشای انگیزه‌های آدمکشی‌شان کنند.
این در حالی است که وقتی سریال به‌طور مستقیم به وحشت اشاره نمی‌کند هم از اتمسفر شومی بهره می‌برد
در «نام مستعار گریس» اما گریس می‌داند که بقیه چه می‌خواهند و از دادنش سر باز می‌زند. به قول سارا پالی، نویسنده و تهیه‌کننده‌ی سریال: «گریس حس یه شکار رو داره. اون تو دنیای کاملا درنده‌ای زندگی می‌کنه. وظیفه‌اش اینه که جواب این همه اذیت و آزار و خشونت رو نده». برای اطرافیان گریس و تمام کسانی که می‌خواهند راز قتل‌ها را کشف کنند، خود گریس اهمیت ندارند. آنها برایشان مهم نیست که این دختر چه زندگی دردناکی داشته است. برای آنها مهم نیست که از دست دادن مادر در نوجوانی و داشتن یک پدر الکلی که او را آزار می‌داده و خیلی درد و رنج‌های دیگر چه حسی دارد. برای آنها مهم نیست یک خدمتکار زن بودن در این جامعه چه حسی دارد. برای آنها مهم نیست که زن‌بودن در جامعه‌ای که حرف اول و آخر را مردان می‌زنند چه حسی دارد. تنها چیزی که برای آنها اهمیت دارد کشف راز قتل‌ها است و بس. اگر «نام مستعار گریس» درباره‌ی یک چیز باشد، درباره‌ی این است که چگونه زیبایی زنان می‌تواند به نابودی‌شان منجر شود. چرا که زیبایی آنها مساوی است با دنیایی که آنها را به عنوان یک‌جور دارایی و شی ارزشمند می‌بینند و در نتیجه برای تصاحب آنها به هر روشی که شده تهییج و تحریک می‌شود. گریس در تمام زندگی‌اش در حال دست و پنجه نرم کردن با چنین چیزی بوده است. هر مردی که وارد زندگی‌اش می‌شود، به درون دنیای فانتزی او سقوط می‌کند و هزار جور فکرهای ناجور درباره‌ی او به ذهنش خطور می‌کند. از وکیلش که فکر می‌کند فقط به خاطر اینکه گریس با او وقت گذرانده، این دختر عاشقش شده است تا دکتر جوردن که به عنوان باشخصیت‌ترین و باحیثیت‌ترین کاراکتر مرد سریال نمی‌تواند جلوی خودش را از پیدا کردن وسواس فکری برای او و شکل دادن فانتزی‌های شخصی خودش با گریس بگیرد. از جیمز مک‌درموت که ادعا می‌کند انگیزه‌اش برای کشتن دو نفر به دست آوردن گریس بوده است تا عدم آرامش گریس در کنار پدرش. حتی مردانی مثل دکتر جوردن و آقای کینیر که در ابتدا خیلی جنتلمن به نظر می‌رسند هم به مرور فکرهای ناجوری درباره‌ی گریس به ذهن‌شان خطور می‌کند. حتی جرامایا، تنها دوست نزدیک گریس که در مقایسه با بقیه، مرد بااحترام‌تری به نظر می‌رسد هم وقتی پای ازدواج با گریس به میان کشیده می‌شود عقب‌نشینی می‌کند، چرا که فقط می‌خواهد تا از جذابیت و زیبایی گریس برای تبلیغات هرچه بهتر نمایشش استفاده کند، نه چیزی بیشتر. به عبارت دیگر همه‌ی مردان گریس را طلب می‌کنند، اما هیچکدامشان علاقه‌ای به اینکه خود گریس چه چیزی می‌خواهد ندارند. همه‌ی مردان او را می‌خواهند، اما هیچکس به او ازدواج، اعتماد، آرامش، احترام و امنیت نمی‌دهد.

بعد از تجربه‌ای که گریس با مردان داشته است، او انگیزه‌ها و خواسته‌ها و نگرانی‌هایشان را مثل کف دستش بلد است. بنابراین طبیعی است که علاقه‌ای به صحبت با دکتر جوردن که احتمالا به آزادی خودش منجر می‌شود را ندارد. و حتی وقتی راضی به انجام این کار می‌شود، سعی می‌کند او را تا لب چشمه ببرد و  تشنه برگرداند. درست به همان شکلی که مردانی که تاکنون در زندگی‌اش بوده‌اند با او همچون اسباب‌بازی رفتار کرده‌اند. شاید تنها کاری که از گریس برای انتقام و سر جای خود نشاندن این آدم‌ها بر می‌آید عدم افشای حقیقت است. تنها کاری که از دستش برمی‌آید دور چرخاندن آنهاست. لحظه‌ای در اپیزود سوم است که مونولوگ‌های داخل سر گریس از اشاره به دکتر جوردن، به مخاطبانِ سریال تغییر می‌کند. گریس تعریف می‌کند که درباره‌‌ی دکتر جوردن چه فکر می‌کند. معلوم می‌شود به همان اندازه که دکتر جوردن در حال تلاش برای مطالعه‌ی گریس است، گریس هم به همان اندازه در حال مطالعه، کالبدشکافی و امتحان کردن دکتر جوردن است. با این تفاوت که گریس خیلی در کارش موفق‌تر است. چون دکتر جوردن اولین مردی نیست که با او برخورد کرده است. لحظه‌ای در این اپیزود است که گریس از دکتر جوردن درباره‌ی وضعیت خوابش سوال می‌کند و وقتی جوردن از این سوال تعجب می‌کند و کمی دست‌پاچه می‌شود، گریس به خواب‌آلودگی چشمانش اشاره می‌کند. برای یک لحظه جای دکتر و بیمار عوض می‌کند. بنابراین یکی از جذابیت‌های سریال تماشای این است که گریس چگونه دکتر جوردن را با داستان‌هایش هیجان‌زده می‌کند و بعد از طریق صدای توی سرش به ما خبر می‌دهد که چیزی که به او گفته فقط یکی از چندین نسخه اتفاقی بوده که می‌توانسته بگوید. اما اگر خود گریس بدون اینکه خودش متوجه شود در حال دست به سر کردنِ دکتر جوردن و دیگران باشد چه؟ دقیقا همین شک و تردیدها و سوالات است که حکم ارواح خبیثی را دارند که به دنبال جایی و کسی برای تسخیر کردن می‌گردند.
صحنه‌ای در اپیزود سوم است که دکتر جوردن از گریس می‌خواهد که چشمانش را بسته و تمام جزییات خانه‌ی توماس کینیر را طوری به یاد بیاورد که انگار در حال تماشا کردن یک تابلوی نقاشی است. همین که گریس چشمانش را می‌بندد، از زاویه‌ی نقطه نظر او قدم به خانه‌‌ی مذکور می‌گذاریم. با اینکه نور خورشید از پشت پرده‌های خانه فضا را روشن کرده است، اما پرسه زدن در خانه‌ی خالی از سکنه، پشت سر گذاشتن راهروها و تابلوهای روی دیوارها و حرکت کردن به سمت آشپزخانه و نزدیک شدن به درِ زیرزمین موهای تن آدم را سیخ می‌کند. دوربین آن‌قدر سیال و روان حرکت می‌کند که انگار این نقطه نظر متعلق به یک روح سرگردان است که چند سانتی‌متر بالاتر از سطح زمین معلق است. «نام مستعار گریس» در اپیزود سوم و در اکثر اپیزودهایش سرشار از چنین لحظاتی است. لحظاتی که آدم را یاد «کشتن گوزن مقدس» و اتمسفر مضطرب‌کننده‌ی فیلم‌های یورگوس لانتیموس می‌اندازد؛ آزاری که یک‌نواخت ادامه پیدا می‌کند. آنا پاکویین که نقش نانسی را برعهده دارد از آن بازیگرانی است که جان می‌دهد برای دنیای فیلم‌های لانتیموس. پاکویین طوری به‌طور همزمان خطرناک و دوست‌داشتنی به نظر می‌رسد که آدم در برخورد با او دقیقا نمی‌داند با چه جور آدمی سروکار دارد. شخصیت او اکثرا جدی و رییس‌مآبانه است، اما همزمان آن‌قدر شوخی و خنده هم می‌کند که او را به فرد غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای تبدیل می‌کند. یورگوس لانتیموس بلد است چگونه به پیش‌پاافتاده‌ترین صحنه‌های فیلمش هم ناآرامی تزریق کند. در «کشتن گوزن مقدس» گفتگوهای به ظاهر معمولی کاراکتر کالین فارل و بری کیگان آن‌قدر مورمورکننده است که گویی مجبور به تماشای کشیدن شدن یک چاقوی خیلی خیلی کُند روی گلوی یک گوسفند هستیم. چنین حس بی‌قرارکننده‌ای اگرچه با شدت کمتری اما کماکان در روابط کاراکترهای «نام مستعار گریس» هم وجود دارد. فقط اگر در فیلم‌های لانتیموس با دنیاهای سورئال و ابسورد سروکار داریم، این واقع‌گرایی «نام مستعار گریس» است که آن را به داستان قابل‌لمس‌تری تبدیل کرده است. مثلا یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی داستان خرافات و افسانه‌های فولک‌لوری است که کاراکترها به آنها اعتقاد دارند. از پنجره‌هایی که باید بعد از مرگ کسی باز شوند تا روحش توانایی پرواز کردن به بیرون را داشته باشد و برای همیشه در خانه گرفتار نشود. تا جایی که گریس کابوسِ فرشته‌های بی‌سر خون‌آلودی را روی شاخه‌های درختان نزدیک خانه می‌بیند. فردا صبح وقتی او به حیاط می‌رود تا رخت‌های شسته‌شده را از روی بند لباس جمع کند، با ملافه‌های سفیدی روبه‌رو می‌شود که باد آنها را به همان درختی که گریس دیشب در کابوس دیده بود گره زده است. نتیجه تصاویری کوبنده است که «نام مستعار گریس» از آنها کم ندارد.

هشدار: این بخش از متن داستان سریال را لو می‌‌دهد.
امکان ندارد درباره‌ی «نام مستعار گریس» حرف زد و اپیزود پایان‌بندی‌اش را فراموش کرد. چرا که اپیزود ششم میزبان قوی‌ترین سکانس کل سریال است. منظورم سکانس هیپنوتیزم گریس است. جایی که اگر قبل از آن به ترسناک نبودن این سریال اعتقاد نداشتید، خلافش را بهتان ثابت می‌کند. این در حالی است که همان‌طور که انتظار می‌رفت سریال به سرانجام مبهم و غیرقاطعی ختم می‌شود که راستش از قضا رضایت‌بخش‌ترین پایانی است که انتظارش را می‌توان داشت. ماجرا به جایی منتهی می‌شود که وقتی جلسات روانکاوی گریس توسط دکتر جوردن جواب نمی‌دهند، سروکله‌ی جرامایا، دوست قدیمی گریس به عنوان یک هیپنوتیزم‌کننده‌ی حر‌فه‌ای پیدا می‌شود. جرامایا که اسمش را به دکتر جروم دوپونت تغییر داده است طوری رفتار می‌کند که گویی گریس را از گذشته نمی‌شناسد. دکتر دوپونت برای دسترسی به خاطرات از دست رفته‌ی گریس پیشنهاد هیپنوتیزمش را می‌دهد. این پیشنهاد قبول می‌شود. نتیجه به خواب رفتن گریس جلوی حاضران و بیدار شدن او با رفتار و صدایی متفاوت است که در یک چشم به هم زدن ما را از «نام مستعار گریس» به «جن‌گیر» ویلیام فردکین منتقل می‌کند. سکانس هیپنوتیزم گریس به راحتی می‌تواند جزو ترسناک‌ترین سکانس‌های فیلم و سریال‌های ترسناک سال ۲۰۱۷ قرار بگیرد. دلیل اصلی‌اش هم به خاطر این است که مری هرون در کارگردانی این سکانس کنترل و دقت تحسین‌برانگیزی را به نمایش می‌گذارد که نمونه‌اش را به ندرت در سرگرمی‌های ترسناک این سال‌ها می‌بینیم. شاید اگر با هر کارگردان تازه‌کار دیگری طرف بودیم، این سکانس را خیلی پرسروصدا و با ترفندهای کلیشه‌ای فیلم‌های ترسناک به تصویر می‌کشید. مری هرون اما برای نفوذ به زیر پوست تماشاگرانش با این سکانس به هیچ حرکت پیش‌پاافتاده و بی‌موردی رو نمی‌آورد. بعضی کارگردانان فکر می‌کنند برای اینکه هنرشان دیده شود حتما باید دست به حرکت عجیب و غریب و نوآورانه‌ای بزنند. حتما باید ترس را دو دستی بگیرند و به زور در حلق تماشاگر فرو کنند. کارگردانی سکانس هیپنوتیزم از هیچکدام از این جوگیری‌ها و نابلدی‌ها ضربه نخورده است. حرکات دوربین ساده اما محاسبه شده هستند. خبری از تدوین‌های آشوب‌زده و سراسیمه‌ای نیست. تنها چیزی که لازم داریم صورت پوشیده‌ی سارا گدون است که روی صندلی نشسته است.
سکانس هیپنوتیزم فقط یک سکانس ترسناک معمولی نیست، بلکه درست مثل بقیه‌ی لحظات سریال، به تجربه‌ی صوتی/تصویری عمیقا غوطه‌ورکننده‌ای تبدیل می‌شود
اگر با سریال دیگری سروکار داشتیم برای ترسناک‌تر کردن این سکانس به تکنیک‌‌های ساده‌ی کارگردانی بسنده نمی‌کرد و حتما تغییر مداوم زاویه‌ی دوربین و بازی کردن با افکت‌های صوتی، قدرت واقع‌گرایانه‌ی این سکانس را خراب می‌کرد، اما هرون به چنین چیزهایی نیاز ندارد. نتیجه این است که سکانس هیپنوتیزم فقط یک سکانس ترسناک معمولی نیست، بلکه درست مثل بقیه‌ی لحظات سریال، به تجربه‌ی صوتی/تصویری عمیقا غوطه‌ورکننده‌ای تبدیل می‌شود. دو نوع صحنه‌ی سینمایی ترسناک داریم. اولی همچون به نظاره نشستن غرق شدن فرد دیگری در باتلاق می‌ماند. دومی اما غرق شدن خودمان در آن باتلاق و پُر شدن سوراخ دماغ‌ها و ریه‌هایمان با گل و لای است. سکانس هیپنوتیزم در گروه دوم قرار می‌گیرد. ما نظاره‌گر این صحنه نیستیم، بلکه خود نقش یکی از حاضرانِ آن اتاق را داریم. اینجا نباید از سارا گدون در هرچه قوی‌تر کردن این سکانس بگذریم. او بعد از به خلسه رفتن با صدای مورمورکننده‌ای شروع به صحبت می‌کند؛ صدایی که می‌تواند در بین مورمورکننده‌ترین صداهای سینما/تلویزیون قرار بگیرد. قضیه از این قرار است که گدون برای تغییر صدایش، مدت‌ها به صدای ضبط‌‌شده‌ی ربکا لیلیارد (کسی که نقش مری ویتنی را بازی می‌کند) گوش داده و بعد آن را تقلید کرده است. چیزی که این صدا را ترسناک می‌کند اما این است که گدون صدای لیلیارد را بی‌نقص تقلید نمی‌کند. بنابراین بیشتر از اینکه این صدا یادآور مری ویتنی باشد، مثل گوش سپردن به نسخه‌ی شیطانی مری ویتنی است. نتیجه صدایی است که نقش ستون فقرات این سکانس را برعهده دارد. تعجبی ندارد که هرون با هوشمندی به جای پرت کردن حواس بیننده با چیز دیگری، تمرکز اصلی کارگردانی این سکانس را روی صدای گویای سارا گدون می‌گذارد و بار اصلی تامین سوخت ترس این سکانس را به حنجره‌ی این بازیگر می‌سپارد.
این سکانس اما در زمینه‌ی روشن کردن راز شخصیتِ گریس هم سکانس مهمی است. اگر قبل از این برای سر در آوردن از معمای گریس در یک مسیر مستقیم حرکت می‌کردیم، این سکانس حکم منتهی شدن این مسیر به یک چهارراه را دارد. نظریه‌های مختلفی درباره‌ی اتفاقی که برای گریس افتاده است وجود دارد. یک تئوری این است که روح مری ویتنی پس از مرگ، بدن گریس را تسخیر می‌کند. بسته بودن پنجره‌ی اتاق در لحظه‌ی مرگ مری کار دست گریس می‌دهد. دست داشتن گریس در قتل‌ها هم کار روح شرور مری ویتنی بوده است. نظریه‌ای که البته با توجه به ماهیت واقع‌گرایانه‌ی سریال رد می‌شود. نظریه‌ی دوم این است که هویت گریس بعد از مرگ مری ویتنی از وسط می‌شکند و به دو شخصیت جداگانه تقسیم می‌شود. مرگ مری ویتنی حکم نقطه‌ای را داشته که گریس بالاخره بعد از سال‌ها تحمل درد و رنج دچار فروپاشی روانی می‌شود. شخصیت اول یک قاتل‌ حیله‌گر روانی با صدای مری ویتنی است که از طریق هیپنوتیزم فاش می‌شود و نمایندگی جنبه‌ی بی‌رحم و خشن گریس را برعهده دارد و شخصیت دوم هم نماینده‌ی جنبه‌ی معصوم و آرام اوست. در زمان وقوع قتل‌ها مری ویتنی کنترل بدن گریس را در دست داشته است. پس طبیعی است که او چیز درست و درمانی از اتفاقات آن روز به یاد نمی‌آورد. شخصیت اصلی که در کنترل بدن گریس است نه خود گریس که پرسونای مری ویتنی است. او کسی است که تمام دستورات را از پشت‌پرده می‌دهد و او همان شخصیت شروری است که گریس بیچاره را بدون اینکه بداند به‌طرز ناخودآگاهی به تمام این کارها وا داشته است. همین که گریس در حال فرار، از نام مستعار مری ویتنی استفاده می‌کند این نظریه را پشتیبانی می‌کند.

نظریه بعدی این است که گریس بعد مرگ مری ویتنی، به یک قاتل حیله‌گر روانی تبدیل می‌شود که استاد بازی کردن با احساسات و انتظارات اطرافیانش است. زمان‌هایی که گریس به دست به سر کردن جیمی و دکتر جوردن فکر می‌کند هم این نظریه را پشتیبانی می‌کند. همچنین در این سناریو ماجرای هیپنوتیزم هم چیزی بیشتر از یک نقشه‌ی هوشمندانه بین گریس و جرامایا برای بی‌گناه جلوه دادن خودش نیست. اما نظریه‌ی آخر که به نظر می‌رسد درست‌ترین نظریه و همان چیزی باشد که مارگارت اتوود از طریق داستانش قصد اشاره به آن را دارد این است که گریس مارکس کاملا بی‌گناه است و در تمام زندگی‌اش قربانی حیله‌گری‌ها و فریب‌ها و دسیسه‌های آدم‌های دور و اطرافش، مخصوصا مردان بوده است. او بعد از مرگ مادرش به قربانی پدرش تبدیل می‌شود. جرج پارکینسون، با اغوا کردن، باردار کردن و بعد رها کردن مری ویتنی که به مرگش منجر می‌شود، بهترین و تنها دوست واقعی گریس را از او سلب می‌کند و بعد با تحت فشار قرار دادن گریس، او را مجبور می‌کند که محل کارش را عوض کرده و سر از خانه‌ی توماس کینیر در بیاورد. بعدا توجه‌های نه چندان علنی توماس کینیر به گریس باعث می‌شود که نانسی نسبت به او احساس حسودی کند. در نتیجه با سخت گرفتن به گریس، زندگی را برای او به جهنم تبدیل کرده و بعد او را تهدید به اخراج از کارش می‌کند که تنها وسیله‌ای است که او از طریق آن خرجش را در می‌آورد. در ادامه گریس به قربانی جیمز درمونت تبدیل می‌شود. کسی که از گریس به عنوان انگیزه‌ای برای به قتل رساندن کینیر و نانسی استفاده می‌کند. او حتی به قربانی وکیلش هم تبدیل می‌شود. کسی که فکر می‌کند موکلش به او علاقه دارد و با دادن مشاوره بد به او، باعث می‌شود که گریس با دادن شهادت اشتباه در دادگاه، کارش به جاهای باریکی کشیده شود. به این ترتیب مارگارت اتوود از گریس به عنوان نماینده‌ی زنانی استفاده می‌کند که زندگی‌شان در قرن نوزدهم و حتی امروزه کاملا در اختیار مردان دور و اطرافشان بوده است و بی‌وقفه و مکررا دستخوش فریب و افکار بد آنها می‌شوند.
مری هرون به عنوان کارگردان سریال که درام روانشناختی بزرگی مثل «روانی آمریکایی» را در کارنامه دارد با موفقیت توانسته به فضای خفقان‌آوری دست پیدا کند
این تم داستانی خیلی شبیه به چیزی است که در «سرگذشت ندیمه» هم شاهدش هستیم. اتفاقا اگر دقت کنیم می‌بینیم «نام مستعار گریس» یک‌جورهایی حکم سنگ‌بنای «سرگذشت ندیمه» را دارد. اگر او با «سرگذشت ندیمه» دنیایی استعاره‌ای برای صحبت درباره‌ی واقعیت‌های حقوق زنان در جامعه‌ی خودمان خلق می‌کند، در «نام مستعار گریس» نیازی برای خلق یک دنیای علمی‌-تخیلی نیست. همه‌چیز حی و حاضر وجود دارد. اگر سرکوب زنان در «سرگذشت ندیمه»‌ به شکل سیستماتیک‌تر و واضح‌تری صورت می‌گرفت، این سیستم به‌طرز مخفی‌تر و غیرعلنی‌تری در «نام مستعار گریس» هم وجود دارد. همین نکته است که «نام مستعار گریس» را در این زمینه به‌طور کلی به اثر پیچیده‌تر و قابل‌لمس‌تری نسبت به «سرگذشت ندیمه» تبدیل می‌کند. اگر آنتاگونیست‌های «سرگذشت ندیمه» آن‌قدر واضح هستند که به نظر می‌رسد همه‌چیز با انقلاب و کشتن سرکرده‌های جمهوری گیلیاد به حالت قبلی‌اش برمی‌گردد، «نام مستعار گریس» در دنیایی جریان دارد که این‌گونه رفتارها آ‌ن‌قدر عادی است که به راحتی به چشم نمی‌آید و با انقلاب هم درست بشو نیست. اگر آنجا با یک سیستم سیاسی/اجتماعی سروکار داریم که قابل‌خراب کردن و از نو ساختن است، اینجا با یک سیستم شخصی طرفیم که با فروریزی دولت درست‌شدنی نیست. تعجبی ندارد که در پایان گریس بخشی از پارچه‌های باقی‌مانده از لباس‌های مری ویتنی و نانسی مونتگومری را برای طرح لحافی که می‌دوزد استفاده می‌کند. همه‌ی آنها در این داستان کنار یکدیگر هستند. همه‌ی آنها به شکلی قربانی مردسالاری سرکوبگر جامعه‌شان بوده‌اند.
تنها خواسته‌ی گریس در طول داستان این است که سخت کار کند، پول در بیاورد و پول‌هایش را جمع کند تا شاید بتواند یک روزی با یک مزرعه‌دار ازدواج کند و به خانم خودش تبدیل شود. همین سادگی، پایبندی به شغلش و خوبی ذاتی‌اش باعث شده که او برای کار در خانه‌ی رییس زندان انتخاب شود. خصوصیات شخصیتی روانی‌ها عدم حس همدردی و همدلی‌شان است. با این حال گریس در طول داستان مدام با دیگران همدلی می‌کند. از مادرش و مری ویتنی گرفته تا حتی نانسی. چون می‌داند که اگر کینیر تصمیم به اخراج نانسی بگیرد، چه بلایی سر او خواهد آمد. اگر گریس گناه‌کار باشد، در نتیجه تمام مردان و زنانی که از جامعه‌ی مردسالار حمایت می‌کنند، حق داشتند که چنین بلاهایی را سر او و دیگر زنان بیاورند. اما گریس بی‌گناه است. این‌طوری پایان‌بندی داستان بیشتر با عقل جور در می‌آید. در این حالت سریال به نگاهی به درون جامعه‌ی آن دوران می‌اندازد و ازمان می‌پرسد که دنیا نسبت به آن زمان چقدر در این زمینه تغییر کرده است؟ گریس به بهترین قربانی ممکن تبدیل می‌شود. یک دختر ساده به معنای خوب، سخت‌کوش و باادب که بلندپروازی خاصی هم ندارد. اما دیگران از سادگی‌اش سوءاستفاده می‌کنند تا زیبایی، بدن، آبرو و احترامش را که تنها دارایی‌هایش هستند از او سلب کنند. خیلی‌ها نگاه نهایی گریس به دوربین را نشانه‌ای از ابهام شخصیتِ گریس برداشت کرده‌اند. انگار گریس می‌خواهد با این نگاه بهمان بگوید که کماکان باید به بحث و گفتگو درباره‌ی روانی‌بودن یا بی‌گناه‌بودن من ادامه بدهید. اما برداشت من از نگاه آخر گریس به دوربین، ربطی به صداقت یا دروغگویی‌اش ندارد.دانلود زیرنویس فارسی فیلم و سریال با لینک مستقیم از سابناک
در پایان گریس پس از آزادی از زندان با جیمی ازدواج می‌کند. گریس از این می‌گوید که جیمی به خاطر شهادت دروغش در دادگاه احساس گناه می‌کند. به همین دلیل مدام از گریس می‌خواهد تا بلاهایی را که سرش آمده است تعریف کرده تا بتواند ازش عذرخواهی کند. به این ترتیب گریس نه تنها بعد از آزادی از زندان گذشته‌اش را پشت سر نمی‌گذارد،‌ بلکه بارها و بارها آن را از اول تجربه می‌کند. آن‌طور که مارگارت اتوود می‌گوید، زنان همیشه تحت فرمانِ خواسته‌های مردان بوده‌اند و گریس هم بالاخره با مردی ازدواج می‌کند که به شکل دیگری تحت فرمانش است. نگاه نهایی گریس به دوربین به معنای مطرح کردن این سوال که آیا واقعا قاتل است یا نه، نیست. بلکه درباره‌ی این است که تمام اتفاقات و فاکتورهایی که گریس را به این نقطه رسانند حل نشده باقی مانده‌اند. شاید اشتباه ما این است که ایستادگی گریس به روش خاص خودش در مقابل جامعه‌ی مردسالارش را به عنوان رفتاری دیوانه‌وار می‌بینیم. این‌قدر عادت کرده‌ایم که زنان به قربانی مردان تبدیل شوند که وقتی یکی از آنها به راحتی بهشان اعتماد نمی‌کند آن را نشانه‌ای بر روانی بودنش برداشت می‌کنیم. شاید عدم فراهم کردن جواب قطعی برای معمای گریس، وسیله‌ای برای اشاره به این است که مشکلاتی که گریس با آنها درگیر بود هنوز که هنوزه به اشکال دیگری ادامه دارند. شاید وسیله‌ی هوشمندانه‌ای از سوی مارگارت اتوود است تا ببیند مردم به چه چیزی اهمیت می‌دهند؛ مردم بعد از به پایان رسیدن داستان، اول از همه به چه چیزی فکر می‌کنند: قاتل‌بودن یا نبودن گریس یا فکر کردن به اینکه چه چیزهایی باعث شدند تا سوال اول را از خودمان بپرسیم.

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Theory of Everything
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 02:06 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلم‌های بیوگرافی در دنیای سینما که قصد ارائه‌ی صحیح یک قصه‌گویی تصویری باورپذیر از داستانی رخ داده در جهان خودمان را دارند، همان‌قدر که می‌توانند تجربه‌های معرکه و دل‌نشینی را تقدیم مخاطبان کنند، شانس بسیار زیادی برای نرسیدن به یک فیلم‌نامه‌ی به درد بخور و تبدیل شدن به اثری خسته‌کننده و خواب‌آور را نیز یدک می‌کشند. در حقیقت، این که فیلم‌ساز دقیقا کدامین بخش‌های زندگی شخصی شناخته‌شده را برای نمایش دادن انتخاب کند، چگونه در عین وفاداری به اتفاقات واقعی، نه یک مستند که یک فیلم سینمایی داستانی بسازد و این که با چه روایت تعریف‌شده‌ای همه‌ی این‌ها را نشان مخاطبانش دهد، مواردی هستند که در کنار یکدیگر، می‌توانند از ساخته‌ی او اثری دوست‌داشتنی یا به دور از محصولات لایق تحسین دنیای هنر هفتم بسازند. «تئوری همه‌چیز» که روایت‌گر زندگی پر فراز و نشیب و مهم یکی از مهم‌ترین دانشمندان جهان یعنی استیون هاوکینگ بزرگ است که ساعاتی پیش جانش را از دست داد، یکی از همان فیلم‌های لایق تماشای زیرژانر بیوگرافی محسوب می‌شود که گرچه بی‌نقص نیست اما قطعا از مناظری گوناگون، باید سازندگانش را ستایش کرد.

شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد
داستان، همان چیزی است که همه‌ی ما سال‌های سال قبل از تماشای فیلم، آن را شنیده بودیم؛ قصه‌ی مرد شکست‌ناپذیری که به خاطر یک بیماری عجیب و غریب تمام اعضای بدنش را آرام‌آرام از دست داد اما با ذهنش، به تمام چیزهایی که از این جهان می‌خواست رسید و دانسته‌ها و تئوری‌هایی را به بشر بخشید که بدون شک در شکل‌گیری تفکرات خیلی از آدم‌ها نسبت به جهان پیرامون‌شان، تاثیرگذار بوده و هستند. با این حال، شاید نکته‌ی شگفت‌انگیز فیلم The Theory of Everything، چیزی نباشد جز آن که کارگردان این اثر، قصه‌اش را تماما بر بنیان زندگی عاشقانه‌ی استیون جلو می‌برد. بیننده، قبل از آن که یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان فیزیک و کیهان‌شناسی تاریخ را بر پرده‌های نقره‌ای ببیند، پسری را می‌بیند که مثل تمام پسرهای دنیا عاشق شده و در عین توجه به تحقیقات و جست‌وجوهای علمی‌اش، با تمام وجود به جِین (فلیسیتی جونز)، عشق می‌ورزد. به همین سبب، استیون قبل از آن که فلج شود، قبل از آن که روی یک ویلچر بیوفتد، قبل از آن که نوشتن «تاریخچه‌ی خلاصه‌شده‌ی زمان» را آغاز کند و قبل از این که با نظریاتش جهان را به آتش بکشد، برای مخاطب تبدیل به یکی دیگر از همان عاشق‌پیشه‌های دیده‌شده در دنیای خودمان و صد البته دنیای سینما می‌شود. به همین سبب، مخاطب با او احساس نزدیکی می‌کند. بعد از این، هم‌ذات‌پنداری اتفاق می‌افتد. سپس نوبت به قرار گرفتن مانعی بزرگ برابر شخصیت اصلی می‌رسد. کارگردان، قصه‌ی بیماری استیون را در شاتی ناراحت‌کننده برای بینندگان فاش می‌کند و تمام! این‌جا، جایی است که سینما در کارش موفق شده و تماشاگر، دیگر قصه‌ی بیان‌شده توسط آن را رها نخواهد کرد.


این وسط، شاید یکی از آن موارد به شدت لایق تحسین حاضر در فیلم زندگی استیون هاوکینگ که در شکل‌گیری این هم‌ذات‌پنداری به مخاطبان کمک کرده، تلاش مداوم فیلم‌ساز برای اسطوره‌زدایی از کاراکتر اصلی داستانش بوده است. در دنیای واقعی، ما فقط کتاب‌های مردی چون هاوکینگ را می‌خوانیم و تنها صحبت‌های بیان‌شده درباره‌ی چگونگی رسیدن او به موفقیت‌های گوناگون را می‌شنویم. همه‌چیز به مانند ستایش کردن یک الهه بی‌نقص است و صرفا، همین‌قدر می‌دانیم که او مردی سختی کشیده است که در برابر جهان تسلیم نشد و در ارتفاعات بلند کوه‌های علم فیزیک گام برداشت و تا می‌توانست، چیزهایی پراهمیت را کشف کرد. در این میان اما همیشه، آن قسمت‌هایی از زندگی که عادی‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسند، در سخنان مردم گم می‌شوند و به دنبال آن، کم‌کم شخص از جلوه‌ی انسانی ساده‌اش فراتر می‌رود. حالا اگر فیلم‌ساز در همین جو شکل‌گرفته شخص مورد بحث را بشناسد، قطعا اثرش را نیز به همین شکل خواهد ساخت و سعی می‌کند با نمایش اوج موفقیت‌های این فرد، اشک بینندگان را به خاطر مقاومت‌های وی دربیاورد. اما واقعیت زندگی این نیست و سینما، حداقل در چنین فیلم‌هایی، باید به واقعیت وفادار باشد. پس به همین سبب است که در The Theory of Everything، ما شکست‌های استیون را نیز تماشا می‌کنیم و حتی با برخی از شخصی‌ترین ثانیه‌های زندگی او که وی را به مانند ساده‌ترین و شاید در نگاه ما کم‌ارزش‌ترین آدم‌ها تصویر می‌کنند نیز روبه‌رو می‌شویم. همه‌چیز قبل از آن که درباره‌ی موفقیت باشد، درباره‌ی شکست است و کارگردان قبل از یک دانشمند موفق، استیون را به عنوان یک «انسان کاملا عادی به مانند خودمان»، معرفی می‌کند. البته که اگر این اسطوره‌زدایی در قالب داستانی سینمایی‌تر و به دور از بعضی سکانس‌های فعلی فیلم که برخی مواقع حس مواجهه با مستندی از بخش‌های گوناگون زندگی یک آدم را دارند انجام می‌گرفت، نتیجه بارها و بارها شگفت‌انگیزتر از آن‌چه در این زمان می‌بینیم می‌شد اما همین که اثر فرم داستانی کلی‌اش را حفظ کرده و توانسته مابین خود و تماشاگرش به این شکل صمیمیت لازم را برقرار کند، یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به سادگی آن را شکست خورده یا فیلمی پایین‌تر از عالی بداند.

فارغ از این‌ها اما باید پذیرفت که این فیلم‌نامه، این سکانس‌ها و تمام آن‌چه در «تئوری همه‌چیز» برای مخاطبان تصویر شده، بدون اجراهای عالی حاضر در فیلم، بی‌معنا می‌شدند. البته بگذارید این را بگویم که فلیسیتی جونز، چارلی کاکس، دیوید تیولیس و امیلی واتسون، به عنوان چندتا از اصلی‌ترین افراد حاضر در این فیلم، اشخاصی هستند که می‌شود کارشان را با لفظ «عالی» توصیف کرد و حضورشان در فیلم را ارزشمند دانست اما موضوع چگونگی نقش‌آفرینی ادی ردمین، به طور کلی در سطح و جلوه‌ی متفاوتی باید دنبال شود! نمی‌خواهم صرفا با بیان کردن این که ردمین در نقشش درخشیده، کاری را که برای این فیلم انجام می‌دهد پایین‌تر از حد صحیح آن توصیف کنم اما دلم می‌خواهد این‌گونه بگویم که امکان ندارد کسی بتواند حتی برای یک ثانیه، The Theory of Everything را بدون حضور وی در مرکزیت غالب شات‌های آن تصور کند. او از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که باید باشد. آن‌قدر واقعی که می‌شود وی را دید و عادی بودنش، مریض شدنش و افتادنش به تمامی آن وضع و حالات را باور کرد. این سطح از بازیگری، همان چیزی است که یک فیلم بیوگرافی خاص به مانند اثر مورد بحث‌مان، شدیدا برای کامل شدن آن را احتیاج دارد و صد البته، به حق و با انصاف، جوایز گوناگونی از جمله اسکار بهترین بازیگر سال را تقدیم یک نقش‌آفرین هنرشناس می‌کند.
ادی ردمین، از همان لحظات آغازین تا ثانیه‌های پایانی فیلم، همه‌ی آن چیزی است که یک نقش‌آفرین تمام‌عیار سینمایی باید باشد
شاید یکی از عیوب انکارناپذیر حاضر در فیلم، به ترجیح داده شدن کمیت به کیفیت توسط سازندگان اثر مربوط بشود. «تئوری همه‌چیز»، از آن‌جایی که قصد روایت کردن بازه‌ی نسبتا گسترده‌ای از زندگی هاوکینگ را دارد، گاهی وقت‌ها دست مخاطب را می‌گیرد و خیلی سریع بین بخش‌های مهم زندگی این فرد، جابه‌جایش می‌کند. همان‌گونه که گفتم این موضوع هرگز آن‌قدرها بزرگ نشده که فرم داستانی اثر را خراب کند و فیلم‌نامه هنوز هم فرصت درخشیدن و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری در بیننده را به وفور دارد ولی واقعیت آن است که اگر نویسنده‌ی اثر به مانند این جنس از فیلم‌نامه‌های آرون سورکین، بخش خاصی از زندگی هاوکینگ را پیدا می‌کرد، شاید می‌توانست زیباتر و عمیق‌تر از جلوه‌ی فعلی، به افکار، اندیشه‌ها و وجودیت این فرد نفوذ کند. بله، آن‌گونه دیگر ما چنین گستره‌ی بزرگی از زندگی این دانشمند بزرگ را تماشا نمی‌کردیم اما اگر از من بپرسید، این موضوع آن‌قدرها هم اهمیتی ندارد. چون این قصه را با تمام جزئیاتش می‌شود داخل کتاب‌ها و مقالات هم خواند و فقط تصویرسازی و عناصر سینمایی از آن یک اثر بلند داستانی ساخته‌اند اما برای نمونه Steve Jobs و The Social Network، آثاری از جهان هنر هفتم هستند که در هیچ مدیوم دیگری، حتی چیزی که بتواند جنس کلی احساسات جریان‌یافته در آن‌ها را انتقال دهد، نمی‌توان پیدا کرد.

اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید
فیلم The Theory of Everything، کارگردانی به اسم جیمز مارش دارد. کسی که در سال ۲۰۰۸ سینماشناس بودنش را در قالب مستندی ارزشمند با نام Man on Wire، نشان همگان داد و پیش‌تر از ساختن «تئوری همه‌چیز»، اعتبار سینمایی‌اش را اثبات کرده است. با این حال، شاید در این فیلم بشود برخی از بهترین قاب‌بندی‌های او در دوران کاری‌اش را دید و تحسین کرد. مثلا به آن شاتی از فیلم که استیون را روی زمین و صفحه‌ی شطرنجش را روی صندلی نشان‌مان می‌دهد نگاه کنید. این‌جا، تمام آن دیالوگ‌های رد و بدل شده مابین هاوکینگ و پزشکش، مقابل چشمان مخاطب ظاهر شده‌اند. چرا که در آن گفت‌وگو، ما می‌شنویم که پس از رسیدن استیون به این باور که تمامی بدنش به زودی فلج خواهد شد، او از دکتر می‌پرسد که آیا به مغزش نیز آسیبی خواهد رسید و پزشک می‌گوید که نه، این بیماری به افکار تو صدمه‌ای نخواهند زد. این‌جا نیز کارگردان بدن استیون را به حالت رنجوری روی زمین نشانده و شطرنج، یک ورزش کامل ذهن که انسان را به یاد استفاده کردن از فکرش می‌اندازد را روی صندلی قرار داده است و این‌گونه، برتری افکار این مرد به تمام داشته‌های دیگرش را نشان‌مان می‌دهد. سکانسی که شاید هرگز موقع تماشای آن، این دقت و زیبایی‌اش را درک نکنیم اما قطعا روی ناخودآگاه‌مان تاثیر می‌گذارد. پس همین بس که فیلم از این‌گونه سکانس‌ها کم ندارد و آن‌قدر از دکوپاژهای زیبا پر شده، که همیشه می‌شود تصاویر به ظاهر ساده‌اش را نیز در اوج لذت تماشا کرد. با این اوصاف اگر دل‌تان نگاه کردن به بخش‌هایی از زندگی مردی به واقع بزرگ، محترم و تاثیرگذار را می‌خواست، حتما «تئوری همه‌چیز» را نگاه کنید. مردی که بر طبق گفته‌ی پزشکان کاربلد، باید بیش از پنجاه سال قبل زندگی‌اش تمام می‌شد اما همین چند ساعت قبل، همین تازگی و وقتی که قله‌های گوناگونی از خواسته‌هایش را فتح کرده بود، در اوج عزت از دنیا رفت.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد فیلم The Cloverfield Paradox
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 14-03-2018, 12:03 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

«چی فکر می‌کردیم، چی‌ شد!» این جمله به بهترین شکل ممکن حسِ آشفته‌ای که نسبت به «پارادوکس کلاورفیلد»، جدیدترین قسمت از سری فیلم‌های علمی‌-تخیلی جی. جی. آبرامز دارم را توصیف می‌کند. در واقع به نظرم این جمله آ‌ن‌قدر به این فیلم می‌خورد که می‌خواهم پیشنهاد کنم تمام دیکشنری‌ها و دایره‌المعارف‌ها در نسخه‌های جدیدشان، توضیحات قبلی‌شان را از جلوی این جمله حذف کنند و فقط جلوی آن بنویسند: بروید داستان نحوه‌ی معرفی و پخش «پارادوکس کلاورفیلد» و واکنش مردم به آن را بخوانید. «پارادوکس کلاورفیلد» مناسب‌ترین اسمی است که می‌شد برای این فیلم انتخاب کرد. این فیلم یک «تناقض» بزرگ و سرگیجه‌آور جلوی روی طرفدارانش قرار می‌دهد. یکی از همان تناقض‌هایی که باید در کنار بزرگ‌ترین و معروف‌ترین پارادوکس‌های علمی تاریخ دسته‌بندی شود. «پارادوکس کلاورفیلد» طوری واژه‌ی «پارادوکس» را تعریف می‌کند که از این به بعد باید از آن به عنوان نمونه‌‌ی واقعی و قابل‌لمس و ایده‌آلی برای تفهیم این موضوع در کتاب‌های آموزشی استفاده شود. از یک طرف «پارادوکس کلاورفیلد» یکی از موردانتظارترین فیلم‌های ۲۰۱۸ بود. آن هم در حالی که حتی هیچ ویدیو و عکسی از فیلم ندیده بودیم. حتی نمی‌دانستیم اسم واقعی فیلم چه چیزی است. همین که می‌دانستیم با فیلم جدیدی از مجموعه‌ی «کلاورفیلد» سروکار داریم کافی بود تا عقربه‌ی آمپر هیجان‌مان به منطقه‌ی قرمزِ خطر وارد شود. قضیه وقتی خطرناک‌تر شد که اطلاعاتی از خلاصه‌قصه‌ی فیلم منتشر شد. فهمیدیم این فیلم در دنباله‌روی از سنت این مجموعه قرار است حال و هوای کاملا متفاوتی نسبت به قسمت‌های قبلی داشته باشد. اگر اولی یک فیلم گودزیلایی در ترکیب با تکنیک «پروژه‌ی جادوگر بلر» بود و اگر دومی یک فیلم ترسناک روانشناسانه‌ی کلاستروفوبیک بود، فیلم سوم قرار بود به نسخه‌ی کلاورفیلدی «بیگانه»‌ی ریدلی اسکات تبدیل شود. «کلاورفیلد»ها از هیولاهای چندش‌آور و غول‌آسای روی زمین شروع به کار کرده بودند، در ادامه سر از هیولاهای انسانی در زیرزمین در آورده بودند و حالا وقت این بود تا با هیولاهای تازه‌ای در فضای بیرون از جو زمین روبه‌رو شویم. چه چیزی بهتر از این؟!
این روزها استودیوها تا کل فیلمشان را یک سال قبل از اکران، با انتشار تریلرها و کلیپ‌های مختلف لو ندهند آرام و قرار نمی‌گیرند و خیالشان از تبلیغات تمام و کمال فیلمشان راحت نمی‌شود. ولی «کلاورفیلد» یکی از آن مجموعه‌هایی است که به جای اینکه به دنبال مردم راه بیافتد و پاچه‌خواری آنها را کند، به‌طرز زیرکانه‌ای موفق شده تا مردم را همچون زامبی‌ به دنبال خود راه بیاندازند. اگر مجموعه‌های دیگر دستی‌دستی اطلاعاتشان را در اختیارمان قرار می‌دهند و خفه‌خون نمی‌گیرند، «کلاورفیلد» مجموعه‌ای است که مردم را مجبور به گدایی اطلاعات می‌کند و تازه حتی آن وقت هم تنها جوابی که دارد یک لبخند شرورانه‌ی معنادار است. تمام اینها به کمپین تبلیغاتی حرفه‌ای جی.جی. آبرامز با قسمت اول «کلاورفیلد» برمی‌گردد. آبرامز موفق شد بدون اینکه چیز خاصی از خود فیلم را لو بدهد، فیلمش را تبلیغات کند و درجه‌ی هایپ مردم را بالا ببرد. آبرامز موفق شد مردم را حتی قبل از اکران فیلم، درگیر دنیای «کلاورفیلد» کند. موفق شد حس کنجکاوی طرفداران را حتی قبل از دیدن نمای اول فیلم برانگیزد و آنها را حتی مدت‌ها قبل از تماشای فیلم در داخل انجمن‌ها مجبور به بحث و گفتگو و تئوری‌پردازی درباره‌ی فیلمش کند. نتیجه به راه افتادن قطار هایپی بود که به دست خود مردم ساخته شده بود و روی ریل قرار گرفته بود و به حرکت افتاده بود. در نتیجه «کلاورفیلد» که در شکل معمولی فقط یک فیلم هیولایی کم‌خرج اورجینال بود، در حد بلاک‌باستری با یک آی‌پی شناخته‌شده در کانون توجه قرار گرفته بود. خبر خوب این بود که خود فیلم تحمل این حجم از هایپ را داشت و موفق شد از دل انتظارات کمرشکنی که روی دوشش سنگینی می‌کرد زنده بیرون بیاید. استقبال مثبت از فیلم فقط به یک معنی بود: به واگن‌ها و مسافران و سرعت قطار اضافه شد. اینجا بود که آبرامز همچون آفریننده‌ای عمل کرد که بعد از خلقِ مخلقوش با دقت و مهارت، آن را در طبیعت رها می‌کند تا برای خودش بچرخد و زندگی‌اش را کند. البته که این آفریننده حواسش از بالا به همه‌چیز است و قدرت خارج کردن قطار از ریل یا هدایت آن به سوی جاهای جذاب‌تری را دارد، اما او موجود خودآگاهی را خلق کرده که آزادی عمل خودش را دارد.

به خاطر همین بود که «شماره ۱۰ جاده‌ی کلاورفیلد» فقط با یک تریلر که حدود یک ماه قبل از اکرانش منتشر شده بود روی پرده‌ی سینماها رفت و نه تنها ناپدید نشد، بلکه علاوه‌بر ترکیدن در محافل نقد و بررسی آنلاین، به موفقیت تجاری بزرگی دست پیدا کرد. ترفند آبرامز جواب داده بود. اگر قسمت اول از کمپین تبلیغاتی گسترده‌ای بهره می‌برد، قسمت دوم با کمترین تبلیغات به بیشترین نتیجه دست پیدا کرد. یکی از دلایلش این است که «کلاورفیلد» چیزهایی را به فضای سینمای جریان اصلی آورده بود که کمبودشان در تقریبا اکثر مجموعه‌های دنباله‌دار احساس می‌شود. اولی تفاوت در ژانر و ساختار داستانگویی است. «کلاورفیلد» با هدف تکرار یک فرمول موفق پا پیش نگذاشت، بلکه هدفش «کوبیدنِ مجموعه و ساختن از دوباره» با هر فیلم است. دومی اجرای درست دنیاهای سینمایی است. «کلاورفیلد»ها اگرچه در یک دنیای مشترک جریان دارند، اما همیشه «دنیای مشترک» در آخرین اولویت جذابیتشان قرار می‌گیرد. تعریف این مجموعه از دنیای مشترک نه به وقوع پیوستن داستان در یک مکان یکسان و نه پیدا شدن سروکله‌ی کاراکترهای فیلم‌های قبلی در فیلم جدید، بلکه به ارث بردن مفاهیم و تم‌های داستانی یکسان است. «کلاورفیلد»‌ها حکم سریالی آنتالوژی در مایه‌های «آینه‌ی سیاه» را دارند؛ دنیای مشترکی که هر قسمتش روی پای خودشان می‌ایستند و هویت منحصربه‌فرد خودشان را دارند. عنصر سوم مورد استقبال قرار گرفتن این مجموعه به راز و رمز پیرامونش برمی‌گردد. برخلاف دیگر بلاک‌باسترها که ما از دو سال قبل می‌دانیم چه کسانی در آن حضور دارند و قبل از پخش قسمت فعلی، دنباله‌هایش چراغ سبز می‌گیرند، «کلاورفیلد» دنباله‌روی همان تکنیک جعبه‌ی اسرارِ آبرامز است که نمونه‌اش را قبلا با سریال «لاست» دیده بودیم. در کنار هم قرار گرفتن این سه عنصر دقیقا به همان چیزی تبدیل شد که نِردهای سرگرمی این روزها برایش له‌له می‌زنند: فیلم‌هایی ساخته شده توسط خوره‌های سینما برای خوره‌های سینما که از بهترین‌های ژانرهای خودشان هستند.
یکی از هایپ‌شده‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۸، اولین فیلم ناامیدکننده‌‌ی ۲۰۱۸ هم است
پس تعجبی نداشت که «پارادوکس کلاورفیلد» حکم لوله‌ی گازِ شکسته‌ی یک خانه‌ی خالی از سکنه را داشت که ماه‌ها از شکسته شدنش می‌گذرد. فقط به کوچک‌ترین جرقه در حد روشن کردن کلید برق نیاز بود تا انفجار صورت بگیرد. نت‌فلیکس در جریان مسابقه‌‌ی سوپربول هفته‌ی پیش نه با یک جرقه، بلکه با یک مشعل بزرگ وارد این خانه شد. پخش تریلر فیلم در جریان این مسابقه و اعلام توانایی تماشای بلافاصله‌ی آن روی این شبکه‌ی استریمینگ کافی بود تا اینترنت با صدها خبر و مقاله با تیترهای مشابه‌ای غرق شود: «یا خدا، فیلم جدید کلاورفیلد رو همین الان می‌تونین رو نت‌فلیکس ببینین! حالا همگی راحت می‌تونیم بمیریم!» خود من تاکنون برای تماشای یک فیلم این‌قدر هیجان نداشتم. فقط می‌خواستم هرچه زودتر به خانه برگردم و آن را با سس اضافه ببلعم. طبیعتا این حرف‌ها الان خنده‌دار و تلخ به نظر می‌رسد، اما آن موقع نه. طبیعتا سابقه‌ی درخشان این مجموعه باعث شد تا کوچک‌ترین فکر منفی و بدبینانه‌ای به ذهنم وارد نشود. در عوض زیر لب آبرامز و پارامونت را تحسین می‌کردم که عجب حرکت طوفانی و بی‌سابقه‌ای را به اجرا در آورده‌اند. پیش خودم فکر می‌کردم این هم نوع دیگری از همان ترفندهای تبلیغاتی غیرمعمولی است که در رابطه با قسمت اول و دوم دیده بودیم. به محض اینکه فیلم را تماشا کردم با یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های زندگی‌ام روبه‌رو شدم: یکی از هایپ‌شده‌ترین فیلم‌های ۲۰۱۸، اولین فیلم ناامیدکننده‌‌ی ۲۰۱۸ هم است. اینکه فیلم موردانتظاری، ناامیدکننده ظاهر شود جدید نیست، اما اینکه قسمت جدید مجموعه‌‌ای با سابقه‌ای درخشان با چنین ضدحالی ازمان پذیرایی کند کمتر اتفاق می‌افتد. معلوم شد پارامونت به خاطر اینکه طرفداران را غافلگیر کند «پارادوکس کلاورفیلد» را به نت‌فلیکس نفروخته است،‌ بلکه به این دلیل این کار را کرده که می‌دانسته فیلمش آن‌قدر بد و جنجال‌برانگیز خواهد بود که به یک شکست تجاری تمام‌عیار در باکس آفیس تبدیل می‌شود و ضربه‌ی منفی جبران‌ناپذیری به برند «کلاورفیلد» می‌زند. پس نحوه‌ی پخش ناگهانی «پارادوکس کلاورفیلد» بیشتر از اینکه استراتژی نوآورانه و جسورانه‌ای برای بازاریابی فیلم باشد، وسیله‌ای برای خلاص شدن به بی‌دردسرترین شکل ممکن از دست فیلمی بوده که پارامونت می‌دانسته در گیشه مورد استقبال قرار نخواهد گرفت.

اگر با مجموعه‌ی دیگری سروکار داشتیم، کمپانی چنین گزینه‌ای برای اکران فیلم نمی‌داشت. اما برند قوی «کلاورفیلد» و سابقه‌ی این مجموعه در کمپین‌های تبلیغاتی نامرسومش بهشان کمک کرد تا با سوءاستفاده از اعتباری که از گذشته به دست آورده بودند، شر این فیلم بد را از سرشان کم کنند. احتمالا اگر فیلم در سینما اکران می‌شد و مردم مجبور می‌شدند برای تماشای آن بلیت بخرند، کار به خشم و داد و فریاد کشیده می‌شد، اما نشستن جلوی تلویزیون و تماشای فیلم از طریق نت‌فلیکس باعث می‌شود تا فیلم هرچه‌قدر هم بد باشد، مردم واکنش ملایم‌تری به آن داشته باشد. از سوی دیگر برخلاف چیزی که در نگاه اول به نظر می‌رسید نت‌فلیکس با خرید «پارادوکس کلاورفیلد»، دست به حرکت مشتری‌پسندانه‌ی بزرگی نزده بود. در واقع آنها فیلمی را خریده و پخش کرده‌اند که به درد صاحبش نمی‌خورده. نت‌فلیکس با این کار هم بُرد کرد و هم باخت. آنها با کمترین تبلیغات و فقط با استفاده از یک تریلر سوپربول موفق شدند تا به‌طور مفت و مجانی یک هفته از بحث و گفتگوهای مطبوعات آنلاین را به خودشان اختصاص بدهند و کاری کنند تا همه برخلاف بد یا خوب بودن فیلم، به تماشای آن بروند تا خودشان آن را از نزدیک کشف کنند. به عبارت دیگر آنها از خاک، طلا ساختند. چیزی که یک بُرد محسوب می‌شود. ولی از طرف دیگر نت‌فلیکس از این طریق ضربه‌ی دیگری به جلوه و اعتبار قابل‌اعتماد خودش به عنوان تولیدکننده و پخش‌کننده‌ی محصولات باکیفیت وارد کرد. بدترین اتفاقی که می‌تواند برای نت‌فلیکس بیافتد این است که از شبکه‌ای که به عنوان تولیدکنند‌ه‌ی محصولات اورجینال منحصربه‌فرد شناخته می‌شد، به زباله‌دانی استودیوهای هالیوودی تبدیل شود. اما از حواشی پیرامون فیلم که بگذریم، به خود فیلم می‌رسیم.
یکی از دلایلی که «پارادوکس کلاورفیلد» را به شکست دردناکی تبدیل می‌کند این است که این فیلم تمام مواد لازم برای تکمیل سه‌گانه‌ی «کلاورفیلد» به بهترین شکل ممکن را داشته است. من خوره‌ی فیلم‌های ترسناکی که در محیط بسته‌ی یک فضاپیما جریان دارند هستم و «پارادوکس» هم تمام عناصر این‌جور فیلم‌ها را کنار هم جمع کرده است. از مرگ‌های خون‌بار «بیگانه» تا به میان کشیدن شدن بحث‌های بُعدهای شیطانی که یادآور «ایونت هورایزن» (Event Horizen) است. از دویدن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌ها در راهروهای پیچ در پیچ فضاپیما تا روبه‌رو شدن با اتفاقاتی که بهترین دانشمندان دنیا هم توضیحی برایشان ندارند. از از سایه‌ی بلند وحشت کیهانی که کاراکترها را به افسردگی و درگیری با یکدیگر می‌کشاند تا ترس از مرگ که آنها را به مرز جنون می‌رساند؛ مخصوصا با توجه به اینکه اینجا ترس از مرگ به خود سرنشینان فضاپیما خلاصه نشده و شکست آنها در ماموریتشان به معنی نابودی ۸ میلیارد نفر روی زمین نیز است. تمام اینها با اضافه شدن نام «کلاورفیلد» به ماجرا جالب‌تر هم می‌شود. «پارادوکس» به عنوان فیلمی معرفی شد که قرار بود راز و رمزهای پیرامون هیولای کلاورفیلد را توضیح بدهد. راستش، با این آخری زیاد موافق نبودم. یکی از نقاط قوت «کلاورفیلد» همین راز و رمزهای پیرامونش است که مثل ستون فقراتش عمل می‌کند. حتی باید بگویم دلیل اصلی موفقیت دو فیلم اول این بود که در قدم اول داستان‌های مستقل خوبی بودند که حالا در چارچوبی ماوراطبیعه جریان داشتند.
دغدغه‌ی اصلی چنین مجموعه‌ای نه تمرکز روی راز و رمزها، بلکه باید روایت یک داستان مستقل جذاب دیگر باشد. پس معرفی این فیلم به عنوان توضیح‌دهنده‌ی معماهای فیلم‌های قبلی باعث شد شک کنم: آیا سازندگان اولویت‌هایشان را قاطی‌پاتی کرده‌اند؟ آیا آنها دلیل اصلی موفقیت این مجموعه را فراموش کرده‌اند؟ با این حال با خودم گفتم شاید «پارادوکس» حکم همان چیزی را داشته باشد که «پرومتئوس» و «بیگانه: کاوننت» برای قسمت اول «بیگانه» داشتند؛ فیلم‌هایی که به همان اندازه که گذشته را توضیح می‌دهند، راز و رمزهای خودشان را هم معرفی می‌کنند. فیلم‌هایی که به همان اندازه که به گذشته تکیه می‌کنند،‌ ویژگی‌های منحصربه‌فرد و بحث‌برانگیز خودشان را نیز دارند. همیشه یکی از قوی‌ترین تئوری‌ها برای توضیح ماهیت هیولای کلاورفیلد، ابعاد دیگر بوده است. اینکه هیولایی توسط آزمایشات هسته‌ای یا فوق‌سری دولتی به وجود بیاید یک چیز است، اما اینکه فلان هیولا ساکنِ بُعد لاوکرفتی دیگری باشد که به دنیای ما راه پیدا کرده قضیه را ترسناک‌تر می‌کند. پس می‌توانید هیجانم را وقتی که معلوم شد «پارادوکس» در فضا جریان دارد درک کنید. خبر بد این است که «پارادوکس» هیچکدام از اینها نیست. هیچکدام از عناصری که دو فیلم قبلی با آنها به جایگاه تحسین‌برانگیز فعلی‌شان رسیده‌اند را به درستی اجرا نمی‌کند. نه فیلم ترسناکی است. نه به درستی به بحث‌های علمی‌اش می‌پردازد. نه داستان مستقل مستحکم و درگیرکننده‌ای دارد. نه در مدیریت راز و رمز دنیای «کلاورفیلد» موفق است. «پارادوکس» بیشتر از اینکه شبیه فیلم رسمی این مجموعه به نظر برسد، از لحاظ کیفیت فیلمنامه شبیه فیلمی است که انگار توسط ایده‌های یکی از طرفداران مجموعه ساخته شده است. گویی فیلمنامه از روی یکی از تئوری‌های طرفداران در انجمن‌های اینترنتی نوشته شده است. طبیعتا در این‌جور تئوری‌ها چیزی به اسم شخصیت و داستان وجود ندارد. همه‌چیز به کنار هم چیدن یک سری اتفاقات عجیب و غریب با کمترین منطق برای توضیح معمایی-چیزی خلاصه شده است. «پارادوکس» دقیقا حس و حالِ تماشای اقتباسی گران‌قیمت از روی یک فن تئوری مضخرف را دارد.

بزرگ‌ترین دلیلش به خاطر این است که «پارادوکس» دچار همان تناقضی شده که کاراکترهای فیلم با آن روبه‌رو می‌شوند: درهم‌تنیدگی دو دنیای متفاوت. «پارادوکس» حس و حال دو فیلم متفاوت را دارد که با یکدیگر ترکیب شده‌اند. نتیجه فیلم آشفته‌ و سرگردانی است که نمی‌داند دقیقا می‌خواهد چه چیزی باشد. اگر اخبار این فیلم را دنبال کرده‌ باشید حتما می‌دانید که این موضوع فقط تمثیلی برای توضیح کیفیت فیلم نیست، بلکه به معنای واقعی کلمه اتفاق افتاده است. ماجرا از این قرار است که «پارادوکس» که نام اورجینالش «ذر‌ه‌ی خدا» بود در ابتدا قرار نبود به قسمتی از «کلاورفیلد» تبدیل شود. حتی فیلم فیلمبرداری‌اش را به عنوان «ذره‌ی خدا» شروع کرد و تازه در حین فیلمبرداری بود که فکر اضافه کردن این فیلم به مجموعه «کلاورفیلد» به ذهنِ آبرامز خطور کرد. به این ترتیب به قول خود آبرامز آنها شروع به اعمال تغییراتی در فیلم برای مرتبط کردن آن به «کلاورفیلد» می‌کنند. این موضوع درباره‌‌ی «جاده‌ی کلاورفیلد» هم صدق می‌کند. آن فیلم قرار بود به شکل دیگری به اتمام برسد (روبه‌رو شدن شخصیت اصلی با شهری نابودشده توسط انفجار هسته‌ای، به جای موجودات فضایی). اما اول اینکه فیلمبرداری آن فیلم قبل از تبدیل شدن به دنباله «کلاورفیلد» به پایان رسیده بود و دوم اینکه همان‌طور که قبلا در نقد فیلم هم توضیح دادم، فکر می‌کنم پایان‌بندی جایگزین منجر به فیلم خیلی بهتری شده است.
اولین چیزی که بهمان سرنخ می‌دهد این فیلم محکوم به شکست است شروعش با دیالوگ‌های توضیحی است
این در حالی است که «جاده‌ی کلاورفیلد» تا قبل از پایان‌بندی‌اش، یک فیلم کاملا غیرکلاورفیلدی است. تنها چیزی که فیلم را به قسمت قبلی مرتبط می‌کند فینالش بیرون از پناهگاه زیرزمینی است. آبرامز یک برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده برای دنباله‌های «کلاورفیلد» ندارد. او فیلمنامه‌های دیگر را برمی‌دارد و آنها را با دستکاری به مجموعه‌اش اضافه می‌کند. این حرکت در «جاده‌ی کلاورفیلد» جواب داد، اما در «پارادوکس» با کله به دیوار خورده است. شاید به خاطر اینکه برخلافِ «جاده‌ی کلاورفیلد»، این یکی با هدف توضیح و گسترش دنیای «کلاورفیلد» پا پیش گذاشته است. اگر بخش کلاورفیلدی «جاده‌ی کلاورفیلد» به فینالش خلاصه شده بود، «پارادوکس» از نمای اول تا آخر به عنوان یک فیلم کلاورفیلدی شناخته می‌شود. پس باید فیلمنامه‌ای مخصوص به خودش را داشته باشد. اینجا دستکاری‌های جزیی جواب نمی‌دهد. آره، شاید می‌شد از فیلمنامه‌ی «ذر‌ه‌ی خدا» به عنوان مبنایی برای «پارادوکس» استفاده کرد، اما به شرطی که این کار با بازنویسی فیلمنامه قبل از آغاز فیلمبرداری رخ می‌داد، نه افزودن یک سری صحنه و دیالوگ و هیولا در وسط فیلمبرداری فیلم اصلی. خلاصه فکر می‌کنم دلیل اصلی شلختگی «پارادوکس» صرفا به کارگردان مربوط نمی‌شود و به خاطر تصمیم آماتورگونه‌ی آبرامز برای تغییر هویت «ذره‌ی خدا» در میانه‌ی راه به «کلاورفیلد» برمی‌گردد. نتیجه منجر به فیلمی شده که شاید با هدف کارش را شروع کرده باشد، اما وسط راه آن را فراموش کرده و حالا وسط بیابانی بی‌انتها سرگردان است و به دور خودش می‌چرخد.
«پارادوکس» پایه‌ای‌ترین عناصر لازم برای تبدیل شدن به یک فیلم ترسناک تاثیرگذار را نیز کم دارد. بهترین فیلم‌های ترسناک آنهایی هستند که حسِ مضطرب‌کننده‌ای را در عمق وجودمان بیدار می‌کنند. بعضی برای این کار بدن نحیف‌مان را در برابر خشونت قرار می‌دهند و برخی حس تنهایی و انزوا و ناتوانی‌مان در برابر نیرویی ناشناخته را برمی‌انگیزند. بهترین فیلم‌های ترسناک یک بحران مرکزی دارند که همه‌چیز حول و حوش آنها می‌چرخد. بحرانی که کاراکترها را همچون گردابی غیرقابل‌فرار به درون خودش می‌کشد. «پارادوکس» این لازمه‌ها را برای تبدیل شدن به یک فیلم ترسناک خوب کم دارد. هیچ ایده‌ و بحران مرکزی‌ای وجود ندارد. هیچ مبنای هدایت‌کننده‌ای وجود ندارد. به‌ حدی که فیلم یک لحظه به «وحشت جسم» در «بیگانه» اشاره می‌کند، یک لحظه حال و هوای آخرالزمانی قسمت اول «کلاورفیلد» را به خود می‌گیرد، یک لحظه به یک وحشت روانشناختی تبدیل می‌شود و لحظه‌ای بعد به وحشت کیهانی ناخنک می‌زند و در کمال ناباوری هر از گاهی عناصر کمدی/ترسناک‌های سم ریمی را هم از خود بروز می‌دهد. یک آش شله‌قلم‌کار تمام‌عیار که دقیقه به دقیقه پوست عوض می‌کند. اولین مشکل فیلم این است که از نظر شخصیت‌پردازی تعطیل است. معمولا فیلم‌های تیر و طایفه‌ی «بیگانه» که کاراکترهایشان شامل یک گروه می‌شوند، شخصیت‌های خارق‌العاده‌ای ندارند، اما حداقل یکی-دوتا از آنها از شخصیت‌پردازی قوی‌ای بهره می‌برند و بقیه هم حضور مختصر اما تاثیرگذار و کارراه‌اندازی دارند. این فیلم‌ها، فیلم‌های «حادثه» و «اکشن» هستند. هرچه تلاش برای بقای کاراکترها حرفه‌ای‌تر صورت گرفته باشند، ما هم بدون اینکه چیز زیادی برای دانستن درباره‌ی آنها لازم داشته باشیم، درگیر تلاش برای بقایشان می‌شویم. ولی نباید فراموش کنیم که کاراکترهای فرعی ‌اینجور فیلم‌ها می‌توانند مختصر و مفید باشند، اما نمی‌توانند بی‌اهمیت و بی‌خاصیت باشند.

کاراکترهای «پارادوکس» از بیخ در گروه دوم قرار می‌گیرند. اِوا همیلتون فقط به خاطر این شخصیت اصلی است که زودتر از بقیه جلوی دوربین ظاهر می‌شود. وگرنه او فرق خاصی با دیگران ندارد. بقیه‌ی شخصیت‌ها هم فقط با یکی-دوتا کلیشه شناخته می‌شوند. یکی بذله‌گوی جمع است (یکی از نقاط منفی فیلم که بهش می‌رسیم). یک فرمانده‌ی مصمم داریم. یک برزیلی کچل داریم که کل جملاتش از تعداد انگشت‌های یک دست فراتر نمی‌رود. یک آلمانی (همان یارو که در «حرامزاده‌های لعنتی» تارانتینو بازی کرده بود) که نقش عضو مرموز جمع را بازی‌ می‌کند. یک روسی عصبانی داریم که شاید فقط به خاطر اینکه به عنوان یک روسی در یک فیلم آمریکایی حضور دارد باید حتما عصبانی باشد. یک خانم چینی داریم که ظاهرا فقط به خاطر اینکه فیلم در چین مورد توجه بیشتری قرار بگیرد، شخصیت محکمی دارد که جلوی دیگران ایستادگی می‌کند. راستی، تا یادم نرفته بگویم که اصرار زیادی روی چینی صحبت کردن این خانم وجود دارد. در حالی که دیگر اعضای گروه به انگلیسی صحبت می‌کنند. احتمالا پیام فیلم این است که چین در آینده آن‌قدر قوی می‌شود که چینی به دومین زبان مشترک دنیا تبدیل می‌شود. الیزابت دبیکی هم نقش تنها کاراکتر کنجکاوی‌برانگیز فیلم را برعهده دارد. کنجکاوی‌برانگیز نه به خاطر شخصیت‌پردازی عالی‌اش، بلکه به خاطر کلوزآپ‌های طولانی‌مدت کارگردان روی نگاه‌های خیره و صورت بی‌روحش که فقط می‌تواند یک معنی داشته باشد: حتما کا‌سه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ای این آدم است. نهایتا راجر دیویدس نقش مایکل، شوهر همیلتون را بازی می‌کند که خب، فکر کنم یکی از خشک‌ترین و مقواترین نقش‌آفرینی‌‌هایی است که از این اواخر به یاد می‌آورم. البته اگر بتوان اسمش را نقش‌آفرینی گذاشت. این آدم به حدی بی‌حس و حال است که بازیگران فیلم «اتاق» (The Room) در مقایسه با آن پراحساس‌ و بی‌نقص به نظر می‌رسند. معلوم نیست آیا او اهمیتی به نقشش نمی‌داده یا کلا هیچ استعدادی در بازیگری ندارد، هرچه هست هروقت او جلوی دوربین ظاهر می‌شود کیفیت فیلم را به‌طرز قابل‌توجه‌ای با چند درجه سقوط مواجه می‌کند. مثلا به سکانس گفتگوی از راه دور او و همسرش همیلتون در فضاییما نگاه کنید. به تضاد صورت بشاش و خندان او در حال صحبت کردن درباره‌ی وضعیت قاراشمیش و فاجعه‌بار دنیا توجه کنید. انگار با یکی از آن نابازیگرانی طرفیم که همین‌طوری تفننی ویدیویی از خودش به یکی از این فراخوان‌های انتخاب بازیگر تلگرامی فرستاده است و خیلی شانسی انتخاب شده است و چیزی که داریم در این صحنه از او می‌بینیم اولین برداشت کارگردان از او بوده است. شاید یکی از دلایلش به خاطر این است که کاراکتر مایکل و خط داستانی زمین اصلا در فیلمنامه اولیه نبوده است و تازه بعد از اتمام فیلم به‌طور جداگانه فیلمبرداری شده است. شاید به خاطر اینکه خط داستانی او  به‌طور کلی اضافه است. اما بگذارید از خودمان جلو نزنیم.
اولین چیزی که بهمان سرنخ می‌دهد این فیلم محکوم به شکست است شروعش با دیالوگ‌های توضیحی است. وقتی فیلمی به جای معرفی بحران و نیروی محرکه و شخصیت، با توضیحات کلیشه‌ای درباره‌ی دنیا و زمان وقوع داستان آغاز می‌شود شک نکنید که باید انتظار فیلمنامه‌ی غیرخلاقانه‌ای را بکشید. مخصوصا وقتی نویسنده از وسیله‌ی کهنه و نخ‌نماشده‌ای به اسم «رادیو» برای ریختن اطلاعات روی سر تماشاگر استفاده می‌کند. اما اینکه چقدر غیرخلاقانه معلوم نیست. مثلا «پارادوکس» بی‌نهایت غیرخلاقانه است. تقریبا ۱۰ دقیقه‌ی آغازین فیلم تکرار یک سری اطلاعات توضیحی درباره‌ی دنیای فیلم است. توضیحاتی که به واضح‌ترین و تابلوترین شکل ممکن منتقل می‌شوند. وقتی فیلمی این‌قدر به توضیح دادن دنیایش علاقه دارد فقط دو معنی می‌تواند داشته باشد: سازندگان یا به جز پس‌زمینه‌ی دنیایشان به چیز دیگری در زمینه‌ی داستان اصلی و شخصیت فکر نکرده‌اند یا نحوه‌ی تزریق توضیحات در تار و پود داستان اصلی‌شان را بلد نیستند. «پارادوکس» هر دوی اینها با هم دارد. پروسه‌ی داستان‌پردازی این فیلم درست بعد از صحنه‌ی اول به پایان رسیده است. خب، یک دنیای درب‌وداغان به دلیل کمبود انرژی داریم که هر لحظه ممکن است منجر به آغاز یک جنگ جهانی شود. «پارادوکس» از این خط فراتر نمی‌رود. سکانس افتتاحیه‌ی فیلم افتضاح است. فیلم با یک صف پمپ بنزین شروع می‌شود. صدای گوینده‌های رادیو را می‌شنویم که می‌گویند منابع انرژی تا ۵ سال دیگر به اتمام می‌رسد. بلافاصله گوینده‌ی دیگری می‌گوید که اگر فضانوردان بتوانند دستگاهی به اسم «شتاب‌دهنده‌ی ذرات» را با موفقیت فعال کنند، بحران انرژی زمین را برای همیشه حل می‌کند. سپس صحنه‌‌‌ی گفتگویی بین همیلتون و شوهرش در ماشین را داریم که وجودش هیچ ضرورتی ندارد. چون هر چیزی را که در این صحنه می‌شنویم یا از قبل می‌دانیم یا در سکانس‌های بعدی تکرار می‌شود. برای مثال به این تکه دیالوگ دقت کنید: مایکل: «فراموش کن که من چی می‌خوام که موندنِ توـه. خودت فکر می‌کنی برای چی می‌خوای بری؟» همیلتون: «چون تو مهربونی. چون مردم دارن از گرسنگی می‌میرن. چون منابع انرژی‌مون داره تموم می‌شه. با این ماموریت می‌تونیم به منابع نامحدودی از انرژی دست پیدا کنیم که همه‌مون رو نجات می‌ده». خیلی ممنون که حرف‌های گوینده رادیو را برایمان تشریح کردید! کات به یکی-دو دقیقه بعد و تماس ویدیویی همیلتون از فضاپیما به زمین. همیلتون: «حالت خوبه؟». مایکل: «من خوبم. این بقیه‌ی دنیاس که نگرانشم. جنگ سر نفت داره گسترش پیدا می‌کنه. روسیه داره به حمله‌ی زمینی تهدید می‌کنه. زندگی نرمال همیشگی به یه مو بنده». اینها فقط یک نمونه از دیالوگ‌‌نویسی‌های آزاردهنده و پیش‌پاافتاده‌ی فیلم هستند.

ولی هنوز تمام نشده است. یکی از بدترین صحنه‌های توضیحی سینما که از نظر بد بودن با سکانس معرفی فلش، واندر وومن و آکوآمن در «بتمن علیه سوپرمن» رقابت می‌کند جایی است که فضانوردان برای شلیک شتاب‌دهنده‌ی ذرات آماده می‌شوند. در حالی که سروصدای فعالیت دستگاه به‌ مرحله‌ی کرکننده‌ای رسیده، چراغ‌های چشمک‌زن در همه‌جای کابین روشن و خاموش می‌شوند و فضانوردان در حال چک کردن مقدمات شلیک با یکدیگر و اتاق‌های کنترل روی زمین هستند، صدای بحث و گفتگوی گوینده‌ی خبر با یک نظریه‌پرداز در یک برنامه‌ی تلویزیونی در روی زمین هم به گوش می‌رسد. معلوم می‌شود یکی از فضانوردان در این موقعیت حساس، در حال تماشای اخبار است. این صحنه نه تنها از لحاظ منطقی با عقل جور در نمی‌آیند، بلکه هرچه اصول داستانگویی است را هم به‌طرز اشتباهی زیر پا می‌گذارد. کارشناس برنامه از این می‌گوید که شلیک این شتاب‌دهنده خطرناک است. چون باعث پارگی صفحه‌ی فضا-زمان و ورود شیاطین و هیولاهای ابعاد دیگر به دنیای ما می‌شود. بله، خودم هم هنوز که هنوزه باورم نمی‌شود که دارم چنین چیزی را راستی‌راستی می‌نویسم، اما حقیقت دارد. «پارادوکس» نمونه‌ی بارزی از داستانگویی نامحسوس و عدم اطلاع سازندگان از  چگونگی مقدمه‌چینی و تعلیق‌آفرینی اصولی در داستانگویی است. مثلا تصور کنید قسمت اول «کلاورفیلد» شامل چنین صحنه‌ای می‌بود: کاراکترها در حال مهمانی گرفتن تلویزیون را روشن می‌کردند و با کارشناسی روبه‌رو می‌شدند که دارد توضیح می‌دهد هر لحظه ممکن است هیولایی قدم به دنیایمان گذاشته و شهرها را نابود کند. سپس چند دقیقه بعد کاراکترها بعد از سروصدای مردم به خیابان رفته و متوجه می‌شدند که نظریه‌ی آقای کارشناس به حقیقت پیوسته است. یا تصور کنید «جاده‌ی کلاورفیلد» شامل صحنه‌ای در آغاز فیلم می‌شد که دوربین به بیرون از پناهگاه کات می‌زند و بهمان نشان می‌دهد که دقیقا آن بیرون چه خبر است و منشا سروصداها و زمین‌لرزه‌ها چه چیزی است و بعد ما به داخل پناهگاه برمی‌گشتیم و جنگ و دعوای کاراکتر مری الیزابت وینستند و کاراکتر جان گودمن سر اتفاقات بیرون را دنبال می‌کردیم. طبیعتا به خاطر اطلاع ما از شرایط دنیای بیرون، درگیری این دو منجر به تولید تعلیق و تنش و پارانویا نمی‌شود و طبیعتا به دلیل هشدار قبلی آقای کارشناس در فیلم اول، به محض اینکه با آتش انفجارها در دوردست روبه‌رو می‌شویم، از ماهیت تهدید خبر داریم. این‌طوری عنصر ناشناختگی به‌طور کلی از معادله حذف ‌می‌شود.
«پارادوکس» برخلاف دو قسمت قبلی، فاقد اضطراب و استرس ناشی از اتفاقی ناشناخته که دارد دنیای اطراف کاراکترها را لت و پار می‌کند و آنها هیچ کنترلی روی آن ندارند است
«پارادوکس» برخلاف دو قسمت قبلی، فاقد اضطراب و استرس ناشی از اتفاقی ناشناخته است که دارد دنیای اطراف کاراکترها را لت و پار می‌کند و آنها هیچ کنترلی روی آن ندارند. چیزی که «کلاورفیلد» را به فیلم گودزیلایی خوبی تبدیل کرد تغییر نقطه نظر داستان به اول شخص و پایین آوردن دوربین از آسمان به کف خیابان بود. در «کلاورفیلد» برخلاف دیگر فیلم‌های گودزیلایی مرسوم  شخصیت اصلی نه هیولا، بلکه آدم‌های روی زمین هستند؛ آدم‌هایی که نصف بیشتر فیلم را در سردرگمی کامل سپری می‌کنند. در «جاده‌ی کلاورفیلد» هم سوال درباره‌ی ماهیت تهدید جرقه‌زننده‌ی بحران اصلی بین کاراکترهاست. از یک طرف کاراکتر جان گودمن باور دارد که بیرون یک انفجار اتمی صورت گرفته و از طرف دیگر رفتارش طوری است که اعتماد کردن بهش را سخت می‌کند. از یک طرف نشانه‌هایی مثل زمین‌لرزه‌ها خبر از وضعیت غیرمعمول بیرون می‌دهند، اما از طرف دیگر اطلاع از رازهای ترسناکی درباره‌ی کاراکتر جان گودمن نشان می‌دهد که آنها در فرار از تهدیدات بیرون، با یک هیولای انسانی در پناهگاه مخفی شده‌اند و جایشان امن نیست. «پارادوکس» این حس تعلیق و هرج و مرج کنترل‌شده را کم دارد. چون  کارشناس تلویزیون با توضیح دادن اتفاقاتی که قرار است بیافتد چیزی برای سردرگمی و کشف شدن باقی نمی‌گذارد. به محض اینکه زمین ناپدید می‌شود می‌دانیم آنها به یک بُعد دیگر منتقل شده‌اند. به محض اینکه مایکل با سروصدا و انفجار در دوردست بیدار می‌شود می‌دانیم کار کارِ هیولای کلاورفیلد است و به محض اینکه کاراکترها شروع به تجربه‌ی یک سری اتفاقات عجیب و غریب می‌کنند می‌دانیم همه‌چیز زیر سر ترکیب دو بُعد مختلف با یکدیگر است.
این در حالی است که یک بحران مرکزی که به عنوان آنتاگونیست داستان عمل کند هم وجود ندارد. منظورم از آنتاگونیست حتما یک بدمن انسانی یا یک هیولای آدم‌خوار مثل زنومورف نیست. منظورم چیزی مثل نور سوزاننده‌ی خورشید در «آفتاب» (Sunshine)، ساخته‌ی دنی بویل یا فضای بی‌رحم «جاذبه» (Gravity) است. ایده‌ی فیلم به عنوان نیروی متخاصم خوب است: ترکیب دو دنیای موازی وسیله‌ی خوبی برای ساخت دشمنی غیرفیزیکی و مرگبار است که در همه‌جا حضور دارد و نمی‌توان ازش مخفی شد. ولی این ایده در عمل نتیجه نداده است. بنابراین تمام مرگ و میرهای فیلم به یک سری اتفاقات تصادفی و غیرقابل‌هضم خلاصه شده است که مبنا و قوانین روشنی برای درک نحوه‌ی وقوعشان وجود ندارند. ما متوجه می‌شویم که ترکیب دو دنیا بر اثر شلیک شتاب‌دهنده‌ی ذرات، یک اتفاق طبیعی مثل سیل یا زلزله است، اما نحوه‌ی شکار شدن تک‌تک کاراکترها مثل این می‌ماند که این اتفاقات حاصل فعالیت‌های یک موجود نامرئی است که به محض تنها گیر آوردن اعضای فضاپیما برای قتلشان دست به کار می‌شود. این موجود نامرئی کسی نیست جز فیلمنامه‌نویس که سرِ کاراکترها را یکی پس از دیگری زیر تیغ گیوتینش می‌برد. «پارادوکس» باید به چیزی شبیه به «ایونت هورایزن» تبدیل می‌شد. بحران اصلی هر دو فیلم کم و بیش یکسان است. اعضای یک فضاپیما به تکنولوژی‌ پیشرفته‌ای برخورد می‌کنند که منجر به اتفاقات مرگبار و شوم و غیرقابل‌توضیحی در فضاپیما می‌شوند. «ایونت هورایزن» موفق به به تصویر کشیدنِ استیصال و وحشت کاراکترها از موقعیت کابوس‌‌واری که در آن گرفتار شده‌اند شده بود و از تعلیق رو به افزایشی بهره می‌برد که به تدریج به سوی نقطه‌ی انفجار حرکت می‌کرد. فقط اگر آنجا بحران به وجود آمده از مبنای نسبتا روشنی بهره می‌برد و ایجادکننده‌ی سردرگمی لذت‌بخشی بود، این موضوع در اینجا به فیلم شلخته‌ای تبدیل شده که نمی‌تواند بحران مرکزی‌اش را به خوبی تعریف کرده و از آن به روش خلاقانه‌ای استفاده کند.

شاید «پارادوکس» بزرگ‌ترین ضربه‌ی منفی‌اش را از لحن غیرمنسجمش خورده است. مشکل اول این است که «پارادوکس» شاید در دنیای دو فیلم قبلی جریان داشته باشد، ولی لحن آنها را به ارث نبرده است. دو «کلاورفیلد» اول در آن دسته علمی‌-تخیلی‌هایی «چه می‌شد اگر؟» قرار می‌گیرند. چه می‌شد اگر همین الان هیولایی به بزرگی آسمان‌خراش در شهر ظاهر می‌شد؟ چه می‌شد اگر همین الان اشیای سیاه‌رنگ بیضی‌شکلی در سرتاسر دنیا پدیدار می‌شدند؟ چه می‌شد اگر ناگهان ۲۰ میلیون نفر از ساکنان کره زمین ناپدید می‌شدند؟ سناریوهای «چه می‌شد اگر» بیشتر از اینکه درباره‌ی بخش علمی ماجرا باشند، درباره‌ی بخش انسانی‌اش هستند. واکنش انسان‌ها به این اتفاقات فراطبیعی چگونه خواهد بود: معمولا با مقدار زیادی دلشوره و فروپاشی‌های روانی. «پارادوکس» اما لحنِ علمی‌-تخیلی‌های کلیشه‌ای هالیوودی را دارد. فیلم‌هایی مثل «مریخی» یا «لبه‌ی فردا» که صرفا بد نیست، اما با بافت این مجموعه و داستان این فیلم جفت و جور نمی‌شود. تکیه‌ی بیش از اندازه و اعصاب‌خردکن فیلمنامه روی تزریق شوخ‌طبعی و تک‌جمله‌های بامزه به دیالوگ‌ها که اکثرشان در جای اشتباهی استفاده می‌شوند ضربه‌ی بدی به کل فیلم زده است و کاری کرده تا فیلم با وجود مزه‌پراکنی‌های بی‌وقفه‌ی کاراکترها در جدی‌ترین لحظات، حس و حال فیلم‌های مارول را به خود بگیرد. اگر با یک فیلم کمدی سروکار داشتیم اشکال نداشت. اما داریم در‌باره‌ی فیلمی با سناریوی آخرالزمانی حرف می‌زنیم که حول و حوش زجه و زاری آدم‌ها و وحشت کیهانی ‌می‌چرخد. این‌جور کمدی مارولی در تضاد با محتوای سنگین و خشن فیلم قرار می‌گیرد که از بدترین‌هایش باید به تمام دیالوگ‌هایی که از دهان کاراکتر کریس اُدود، مخصوصا بعد از قطع شدن دستش بیرون می‌آید اشاره کنم. فیلم روی کاغذ ایده‌های جالبی برای بالا بردن تنش و به جنون کشاندن کاراکترهایش دارد. از صحنه‌ی بالا آوردن کرم‌ها از دهان آن کاراکتر روسی تا قطع شدن دست دیگری بدون خون و خونریزی. صحنه‌هایی که اتفاقاتی شبیه به چست‌برستر و جاری شدن خون اسیدی زنومورف در طبقات فضاپیما از «بیگانه» را به یاد می‌آورند. اینها صحنه‌هایی هستند که باید واکنش احساسی کاراکترها نسبت به آنها مورد بررسی قرار بگیرد. ولی در اینجا یا فراموش شده یا به سخره گرفته می‌شوند.
«پارادوکس» از لحاظ داستانگویی یا در بهترین حالت قابل‌پیش‌بینی است یا در بدترین حالت از مشکلات ریشه‌ای رنج می‌برد. تمام کلیشه‌های شناخته‌شده و نشده‌ی فیلم‌های تیر و طایفه‌ی «بیگانه» بدون هیچ‌گونه خلاقیتی در اینجا تکرار شده‌اند. از دنیایی که منابع انرژی‌اش ته کشیده تا مرگ اعضای خدمه به روش‌های فجیح. از صحنه‌ی قهرمانانه‌ای که یکی از کاراکترها خودش را برای نجات دیگران فدا می‌کند تا کاراکتر مرموزی که به بقیه نارو می‌زند. به عنوان یک فیلم کلیشه‌‌ای خوب در این سبک باید به فیلم «حیات» (Life) از سال گذشته اشاره کنم. اگرچه «حیات» کپی-پیست «بیگانه» بود، اما یک کپی-پیست خوب بود. چون فیلمنامه‌نویسانش به جای تکرار یک سری کلیشه از روی تنبلی، با آگاهی از آنها برای بازی با روان بیننده استفاده کرده بودند. یک هیولای سمج و جان سخت حکم ستون فقراتی را داشت که تمام اجزای فیلم را کنار هم نگه می‌داشت. این در حالی بود که فیلم از ابتدا تا انتها پای لحن عصبانی و ناامیدانه‌اش ایستادگی می‌کرد. «پارادوکس» برای مثال در رابطه با قوس شخصیتی همیلتون که در مقابل انتخاب سختی بین بچه‌هایش در دنیای دوم و بازگشت به دنیای خودش قرار می‌گیرد، ایده‌های جالب‌توجه‌ای رو می‌کند، ولی این موضوع حکم یکی از همان ایده‌های خوبی را دارد که در یک فیلم بد هدر رفته است. برخلاف تحول شخصیتی فوق‌العاده‌ی کاراکتر مری الیزابت وینستند در «جاده‌ی کلاورفیلد» که در طول فیلم جریان داشت و به لطف کارگردانی باظرافت دن تراخنبرگ به تاثیرگذاری بی‌نظیری رسید، همیلتون از قوس شخصیتی خاصی بهره نمی‌برد. او تا فینال فیلم بی‌کار است و تازه ناگهان نویسندگان به این نتیجه می‌رسند که باید او را مجبور به گفتن یک سری جملات احساسی درباره‌ی دانستن قدر زندگی بکنند. تحول شخصیتی کاراکتر وینستند در «جاده‌ی کلاورفیلد» که اکثرا توسط داستانگویی تصویری صورت می‌گرفت کجا و خیره شدن همیلتون به دوربین و بلغور کردن یک سری دیالوگ‌های اشک‌آور کجا. تا آنجایی که فهمیدم سوال اصلی «پارادوکس» این است که آیا به ازای نجات تمام جمعیت زمین حاضر به کشتنِ یکی-دو نفر می‌شوید؟ ایده‌ای که می‌تواند با پرورش به سوال فلسفی بحث‌برانگیزی تبدیل شود، اما در حد یک ایده‌ی سطحی باقی مانده است.

البته از فیلمی که این همه ‌حفره‌های منطقی دارد انتظار پرداخت بحث‌های فلسفی نمی‌رود. چرا چسب فلز آن‌قدر هوشیار است که بازوی آن یارو را می‌بلعد؟ چگونه این بازو که در دیوار فضاپیما فرو رفته بود خارج می‌شود؟ چرا بازوی آن یارو هوشیار است و درخواست خودکار برای صحبت کردن با بقیه می‌کند؟ بازوی یارو از کجا خبر دارد که دستگاه مورد نیاز گروه در شکم فرد روسی قرار دارد؟ چگونه مرد روسی با نسخه‌ی خودش از دنیای دوم ارتباط برقرار می‌کرد، در حالی که فضاپیمای دنیای دوم در دریا سقوط کرده بود؟ زنی که از لای دیوار نجات داده می‌شود فایل ویدیویی دوستش همیلتون را از کجا آورده که آن را برای نسخه‌ی اول همیلتون پخش می‌کند؟ این که فضاپیمای او نیست؟ تنها توضیحی که فیلم برای این سوالات فراهم می‌کند این است: خط‌های زمانی در یکدیگر گره خورده‌اند، پس وقوع هر چیزی امکان‌پذیر است. تماشاگر برای اینکه در هیاهوی اکشن قرار بگیرد باید از منطق آن اطلاع داشته باشد. تماشاگر در حین اکشن نباید به چرایی و نحوه‌ی وقوع آن فکر کند. اما این اتفاقی است که در طول «پارادوکس» بارها و بارها تکرار می‌شود. به جای اینکه در عمق حادثه قرار بگیریم، خودمان در حال پرسیدن سوال‌های مشابه‌ای پیدا می‌کنیم: «چی شد که این‌طوری شد؟ الان چرا این اتفاق داره می‌افته؟» مشکل منطقی بعدی فیلم مربوط به رفتار کاراکترها می‌شود. در پایان فیلم نسخه‌ی اول همیلتون تصمیم می‌گیرد تا به زمین شماره‌ی دو رفته و بچه‌هایش که در آنجا زنده هستند را ببیند. بچه‌هایی که مادر خودشان را در قالب نسخه‌ی دوم همیلتون دارند. وقتی فرمانده‌ فضاپیما احمقانه‌بودن این تصمیم را به همیلتون گوشزد می‌کند، او با نگاهی چندش‌آور طوری به حرف فرمانده‌اش واکنش نشان می‌دهد که: «آخه، چقدر تو عجیب و سنگدل هستی که می‌خوای جلوی من رو از دیدن بچه‌هام بگیری!». هدف این صحنه به تصویر کشیدن غم و اندوه همیلتون است، ولی در عوض او به عنوان آدم احمق و بی‌ملاحظه‌ و غیرهمدلی‌برانگیزی به تصویر کشیده می‌شود.
«پارادوکس» از لحاظ داستانگویی یا در بهترین حالت قابل‌پیش‌بینی است یا در بدترین حالت از مشکلات ریشه‌ای رنج می‌برد
یا مثلا به تصمیم نهایی همیلتون نگاه کنید. همیلتون بچه‌هایش را به خاطر عدم احتیاطش به کشتن داده است. او متوجه می‌شود بچه‌هایش در زمین شماره دو زنده هستند، اما او می‌داند که شوهرش هم در زمین شماره یک منتظرش است. همیلتون باید بین دیدن بچه‌ها یا برگشتن پیش شوهرش یکی را انتخاب کند. همیلتون بچه‌هایش را انتخاب می‌کند. نه فقط به خاطر اینکه می‌خواهد آنها را ببیند، بلکه به خاطر اینکه می‌خواهد جلوی مرگ آنها در زمین شماره‌ی دو را بگیرد. اما او دوباره در مقابل یک انتخاب دیگر قرار می‌گیرد. همیلتون باید بین خدمه‌ی فضاپیما و بچه‌هایش یکی را انتخاب کند. همیلتون خدمه را انتخاب می‌کند. انتخاب سختی است. او در عین به دست آوردن یک چیز، چیز ارزشمند دیگری را از دست می‌دهد. او با این کار خودخواهی‌اش را زیر پا می‌گذارد. این تصمیم حکم پُر شدن حفره‌ی درونی همیلتون را دارد. او بالاخره عذاب وجدانی را که بعد از مرگ بچه‌هایش همیشه مثل خوره به جانش افتاده بود پشت سر می‌گذارد. ولی مشکل این است که فیلم این‌طوری تمام نمی‌شود. چرا که همیلتون متوجه می‌شود می‌تواند برای نسخه‌ی خودش در زمین شماره دو یک پیام ویدیویی فرستاده و مرگ فرزندانش را به او هشدار بدهد. به همین سادگی وزن و اهمیت تصمیم نهایی همیلتون از بین می‌رود. او چیزی را برای به دست آوردن چیزی دیگر از دست نمی‌دهد. بلکه هر دو را همزمان به دست می‌آورد. هم فضاپیما را نجات می‌دهد و هم فرزندانش را. این‌طوری انگار همیلتون هیچ تصمیمی نگرفته است. راستی چه بگویم از نمای پایان‌بندی فیلم که زبانم در توصیف عمق فضاحت آشکارش قاصر است. هیولای کلاورفیلد که خیلی خیلی بزرگ‌تر از آسمان‌خراش‌هاست، سر از میان ابرها در می‌آورد و حلقش را ۱۸۰ درجه باز می‌کند و توی لنز دوربین جیغ می‌زند! صحنه‌ای که از ریشه به دی‌ان‌ای این مجموعه نمی‌خورد. «کلاورفیلد» نه «گودزیلا» است و نه «پارک ژوراسیک». اینجا چیزی به اسم خودنمایی‌های هالیوودی از این جنس معنا ندارد. اینجا هیولای اصلی مُردن زیر پل عشاق در سنترال پارک است. اینجا هیولای اصلی، حس پشیمانی و افسوسی است که ماهیچه‌هایتان را فلج کرده است. اینجا وحشت اصلی چمباتمه زدن در سکوی متروک مترو و تلاش برای فهمیدن چیزی است که در بالای سرت جولان می‌دهد. اینجا ترس و دلشوره از روبه‌رو شدن با سر مجسمه‌ی آزادی در خیابان سرچشمه می‌گیرد، نه فریاد زدن یک هیولای کامپیوتری در صورت‌مان. «پارادوکس» با نمای پایانی‌اش، فیلم را بهترین به سرانجامی که لیاقتش را دارد می‌فرستد: قبر.
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  تولید کننده کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:22 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  led یا تابلو روان چیست ؟
ارسال‌شده توسط: panel123 - 12-03-2018, 12:48 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

LED یا تابلو روان چیست ؟

LED  اختصار کلمات Light Emitting Diode  که به معنای دیود ساطع کننده نور می باشد و با عبور جریان الکتریکی از آنها وقتی الکترونی از لایه ای جدا می شود انرژی آزاد شده آن به صورت نور در می آید و باعث روشن شدن تابلو می شود
ماژولها :
این نوع تابلوسازی از ماژول ها تشکیل شده است و ماژول ها به مجموعه LED ها و بردهای مورد استفاده جهت تعیین آدرس و واشرهای آب بندی در کنار هم اطلاق می شوند که فاصله LED ها و ماژول ها نشان دهنده کیفیت تابلوهای LED و میزان درخشندگی و برد دید تابلو است .
نمایشگر LED  از دیودهای نورانی که از کنارهم قرار گرفتن کابینت های مجزا که مشابه یک تلویزیون کوچک هستند ساخته می شود . در واقع این کابینت ها هستند که به عنوان محفظه ای ماژول ها را در خود جای می دهند . جنس این کابینت ها از فولاد است و سطح آن را با رنگ الکترواستاتیک پوشانده اند و این کابینت ها کیفیت ، دقت و یکنواختی سطح نمایشگر شما را تضمین می نمایند زیرا همه نیازمندی های نمایشگر از جمله ماژول ها ، سیستم تهویه هوا و مدارهای الکترونیکی بر روی آن تعبیه شده است .
بردهای کنترل کننده :
برای برنامه ریزی ماژول ها و مدیریت نمایشگر می بایست از برد کنترل کننده استفاده نمود . این بردها در پشت ماژول ها و در داخل کابینت تعبیه می شوند و این بردها به دو صورت قابل اتصال به کامپیوتر و عدم نیازاتصال  دائم به کامپیوتر می باشد  که توسط یک کابل یا کارت حاقظه به کامپیوتر متصل می گردد .
بردها نقش تعیین کننده در ارائه کیفیت برنامه ریزی و متن های نوشتاری ، تصاویر مدنظر برای نمایش کلیپ ها در رنگهای متفاوت را دارا می باشند .
هر تابلو دارای دو قطب منفی و مثبت  هستند  و فلاشرها وظیفه قطع و وصل جریان بین این دو قطب را عهده دار می باشند .  در تابلوسازی فلاشرها به فطب مثبت متصل هستند و وظیفه قطب منفی خاموش و روشن نمودن فلاشرها  است که  تعداد کانال فلاشرها براساس تعداد کلمات برای اتصال تعیین می گردند . زمینه LED ها از جنس MDF  و مدارچاپی و یا پلاستیک آکرولیک می باشد .
از جمله کارایی هایی که  بردهای کنترل کننده در تابلوهای LED  دارا می باشند می توان به قابلیت تغییر متون و افکت ها و طراحی گرافیک و انیمیشن و تنظیم ساعت و تاریخ توسط کاربر ، نمایش انواع پیامهای متنی به زبان های مورد نظر  و عدم محدودیت در میزان متن قابل نمایش اشاره کرد .

انواع تابلوهای LED :
LED ثابت :
همان طور که از اسمش پیداست این نوع تابلوسازی توانایی حرکت دهی متن ها و تصاویر را ندارد و ثابت است . این نوع تابلوها جایگزین مناسبی برای نئون می باشد.
LED  روان :
این نوع از تابلوها خود به انواع مختلف تقسیم می گردند که به شرح زیر می باشد :
LED تک رنگ :
در این نوع از LED ها فقط از یک نوع رنگ برای نمایش متون استفاده می شود .
LED رنگی :
این نوع نمایشگرها توانایی نمایش متون در رنگهای مختلف و همچنین نمایش  فیلم وعکس و تیزرهای تبلیغاتی و … را همراه با صدا و حتی به صورت پخش زنده و آنلاین دارد .
LED نواری پیکسلی RGB  هوشمند  :
این نوع LED رشته ای بلند و منعطف از LED هاست که می توان برای هر کدام از LED ها به طور مجزا رنگی در نظر گرفت به همین علت به آنها LED های هوشمند اطلاق می گردد . روش کار در این نوع  LED ها به این صورت است که با تغییر رنگ قرمز ، سبز و آبی در هر LED ، ترکیب رنگهای بیشماری بوجود می آید و تراشه های بین LED ها فرمان های صادر شده از یک کنترلر را اجرا  می نمایند .
LED های نواری پبکسلی :
در این نوع LED ها می توان از منبع تغذیه ۱۲ ولتی و یا ۵ ولتی استفاده نمود . در این مدل ،LED    ها دو تا دوتا و یا سه تا سه تا از هم جدا شده اند و درجات متفاوتی از ویژگی ضد آب بودن و میزان متفاوتی از تراکم LED در هر متر از نوار قابل رویت است .
تمام نوارهای هوشمند به درایورهای دیجیتال یا همان میکروکنترلرها مجهز شده اند که این درایورها داده ها را از طریق یک گذرگاه دیجیتال  دریافت می نمایند و یک یا چند LED را به طور مجزا و مستقل کنترل می کنند که در نوارهای RGB  معمولی این امر عملی نیست زیرا همه LED ها فرمان یکسانی را دریافت می کنند و رنگشان با یک فرمان تعویض می شود اما در نوارهای هوشمند ، شما روی تک تک LED  ها کنترل دارید و می توانید هر رنگ را به تنهایی تعویض نمایید .
کنترل LED نواری آرجی بی معمولی :
کنترل این نوع با یک تنظیم گر روشنایی یا دیمر به سادگی انجام می پذیرد که ساده ترین نوع از این کنترلرها RGB است که دارای سه کانال برای تنظیم می باشند.
کنترل LED نواری آی سی دار هوشمند :
در کل  دارای سه نوع کنترلر دیجیتال می باشد که به صورت مستقل یا آفلاین ، تابع یا آنلاین ، قابل برنامه ریزی یا کنترل از راه دور که شامل موسیقی و رقص نور می باشد . این کنترها به شما اجازه می دهند که هرپیکسل را بدون تاثیر بر روی دیگر پیکسل ها به طور جداگانه تنظیم نمایید .
برنامه های کنترلی هم به شکل آفلاین مثلا برروی یک حافظه جانبی و یا به صورت آنلاین از طریق پروتکل ذخیره و منتقل می شوند .
مزایای LEDها :
در طرح ها و رنگهای متنوع و زیبا قابل پیاده سازی است .
دارای نور فوق العاده و خوانایی بیشتر می باشد.
دارای دوام و ماندگاری بالایی است و عمر زیادی دارد.
مصرف برق کمی دارند .
یکی از رسانه های مدرن و منطبق با آخرین فناوری های تبلیغاتی می باشند .
قابلیت پخش صدا ، تصویر، موسیقی را به صورت زنده دارد .
قابلیت تغییر پیام و یا محتوا را در کسری از ثانیه دارد .
محدودیتی در زمان پخش و محتوای قابل نمایش آن وجود ندارد .
خلاصه :
امروزه  تبلیغات در کسب و کار و ارائه خدمات حرف اول را می زند و تلویزیوهای شهری LED به عنوان یکی از بهترین ابزاهای تبلیغاتی در کلیه شهرهای بزرگ ، میادین ، بزرگرراهها و چهارراه ها  قابل طراحی و پیاده سازی و نصب می باشد  که با طراحی ها و رنگها و افکت های متنوع در ذهن ها نقش می بندد و می تواند تاثیر فوق العاده ای در جذب مشتری داشته باشد .

چاپ این بخش

  عراق، دومین کشور زیارتی جهان اسلام
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 12:57 PM - انجمن: اماکن گردشگری - بدون‌پاسخ

عراق کشوری  عرب زبان درخاورمیانه و جنوب غربی آسیاست، هرچند که تعداد زیادی از جمعیت این کشور را کرد زبان ها نیز تشکیل می دهند.  پایتخت عراق شهر بغداد بوده و این کشور از جنوب با عربستان سعودی، از غرب با اردن و سوریه از شرق با کشورمان ایران و از شمال با ترکیه همسایه است.
کربلا
شهری مذهبی و مقدس برای تمامی شیعیان جهان که تا سال 61 قمری بیابان بزرگی بوده به نام نینوا که البته مردم ان منطقه، نام های دیگری نیز بر روی ان نهاده بودند، اما بعد از سال 61 قمری و رودیداد  عظیم کربلا و قیام امام حسین (ع)، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت تا به امروز که بزرگ ترین میعادگاه شیعیان و دومین میعادگاه بزرگ مسلمانان جهان به شمار می آید.
تور کربلا همه ساله در ایام زیارتی خاص به ویژه تا سوعا و عاشورا  و اعیاد مذهبی مانند عید قربان و ولادت امام حسین در قالب کاروان های زیارتی عتبات برگزار می شود. این تورها در دو نوع  تور کربلا هوایی و تور زمینی کربلا به مسافران ایندیار خدمات رسانی می کنند.
اغلب تور های عتبات  شامل بلیط رفت برگشت، اقامت در هتل به همراه ناهار وشام، ویزای عراق، بیمه مسافرتی، گشت وزیارت به همراه مدیر و مداح مجرب است.
نجف
شهرنجف پس از سوء قصد و کشته شدن اما علی (ع) توسط ابن ملجم  تبدیل به شهری مهم در میان مسلمین جهان تبدیل شد. اهمیت این مکان مذهبی علاوه بر در برگرفتن پیکر پاک امام علی، به واسطه وجود آرامگاه حضرت هود، نوح وصالح نیز در آن می باشد و به همین دلیل است که همواره در مناسبت های دینی مانند ایام ولادت و شهادت یکی از پر رفت و امد ترین مقاصد جهان اسلام به شمار می آید.
تور نجف همواره با بلیط چارتر از مقاصد مختلفی چون کشور عزیزمان ایران صورت می پذیرد.معمولا تور کربلا و تور نجف به صورت گروهی انجام می شود.
اربعین حسینی
اربعین حسینی، 20 صفر و درواقع چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) است که جزو مهم ترین مناسبت های شیعیان جهان به شمار آمده و همه ساله پر شور تراز سال های قبل برگزار می شود. این مناسک که به نوعی فستیوال مذهبی برای نشان دادن اتحاد و وحدت میان شیعیان تبدیل شده، یکی از بزرگ ترین مراسم پیاده روی جهان نیز محسوب می شود. درواقع پیاده روی اربعین پس از مراسم حج در کعبه، دومین مراسم بزرگ مذهبی در سرتاسر جهان است.
فلسفه پیاده روی اربعین
پیاده به کربلا رفتن به خصوص در ایام اربعین، فلسفه و مضوعیت خاص خود را دارد و از آنجا که پرداختن به ان از همان سال های اولیه پس از شهادت امام حسین در زمره کارهای ثواب قرار گرفته، احادیث و روایات زیادی در باب آن وجود دارد.
به طور مثال، بنا به فرموده امام عسکری (ع)؛ یکی از نشانه های مومن – که در این روایت مقصود شیعه است – زیارت سیدالشهدا درروزاربعین می باشد.
چرا که امام صادق (ع) به یکی از دوستان خود می‌فرماید:
قبر حسین (ع) را زیارت کن و ترک مکن.
پرسیدم: ثواب کسى که آن حضرت را زیارت کند چیست؟
حضرت فرمود: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) برود، خداوند برای هر قدمى که برمى‏دارد، یک حسنه برایش نوشته ویک گناه از او محو مى‏فرماید و یک درجه مرتبه ‏اش را بالا مى ‏برد.
سابقه تاریخی پیاده روی اربعین
از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد. زیارت کربلا با پای پیاده در زمان شیخ انصاری رسم بوده است، ‌اما در برهه ‌ای از زمان به فراموشی سپرده می‌شود که در نهایت توسط شیخ میرزا حسین نوری دوباره احیا می‌شود.
تور اربعین هر ساله حتی در زمان اوج تسلط داعشیان بر بخش هایی از کشور عراق برگزار شده و همواره نیز با استقبال زیادی از طرف مردم رو به رو گشته است. این تورها از چندین هفته جلوتر به صورت گروه های مردمی به صورت پیاده از مرزهای مهران  و سایر مرزهای ایران آغاز شده و در مرز، ویزای عراق برای زائران صادر و بیمه مسافرتی گرفته می شود. گروه های مردمی معمولا توسط یک مدیر کاروان که شناخت کامل نسبت به عتبات دارد، هدایت می شود.

چاپ این بخش

  کویرگردی به سبک ایرانی
ارسال‌شده توسط: hmseo - 10-03-2018, 12:56 PM - انجمن: اماکن گردشگری - بدون‌پاسخ

شاید در سالیان اخیر برخلاف گذشته، مردم ایران اهمیت بیشتری برای کویر و کویرگردی قائل می شوند و به همین دلیل آژانس های مسافرتی مختلف، تورهای متعددی از جمله تور کویر یک روزه را به مناطق کویری مختلف برگزار می کنند، اما هنوز هم آنطور که باید و شاید به این طبیعت زیبا پرداخته نمی شود. بهترین زمان برای کویرنوردی، فصل پاییز است، هنگامی که هوا خنک تر شده و باد لطیف پاییزی، چهره ها را نوازش می دهد و دیگر آفتاب سوزان و مردافکن کویر در روز، شما را از پای در نمی آورد و موجب گرمازدگیتان نمی شود، هرچند که هیچ زمانی صفای شب های کویر، جمع شدن دور آتش و رصد ستاره ها را ندارد. کویرگردی به همین آسانی ها که فکر می کنید نیست. اولین موری که باید آن را پیش از سفر رعایت کنید، تهیه وسایل مورد نیاز کویرنوردی است که از همه بیشتر باید روی کفش مناسب کویرنوردی تاکید کرد که تاثیر به سزایی در کیفیت سفر و همچنین سلامتی شما دارد. در زیر چند کویر معروف و پرطرفدار و همینطور سحرانگیز ایران را به شما معرفی می کنیم.
 
کویر مرنجاب کجاست؟
می توان گفت که نام این منطقه کویری در استان اصفهان و در مجاورت شهرستان آران و بیدگل از کاروانسرا و قناتی گرفته شده که به دستور شاه عباس در این منطقه ساخته شده است. تنها نام جزیره سرگردان و دریاچه نمک که از جاذبه های گردشگری کویر مرنجاب هستند، کافیست تا انسان را به کویرنوردی ترغیب کرده و راهی این منطقه و نیز پیوستن به تور کویر مرنجاب نماید. برای اقامت در کویر مرنجاب، اقامتگاه ها و هتل های سنتی مختلفی وجود دارد.
کویر ورزنه کجاست؟
کویر ورزنه است و تپه های شنی غول آسا و عجیب که از باد متولد شده اند. درواقع باد باعث فرسایش پوشش این منطقه که به کویر خارا نیز معروف است شده و ان را به این شکل دراورده است. کویر ورزنه حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد و وسعت آن چیزی در حدود 17 هزار هکتار است. عددی بزرگ، رعب انگیز و جالب. یکی از دلایل توصیه ما به شما برای انتخاب تور کویر ورزنه، همین مورد است.
کویر کاراکال کجاست؟
شاید اگر واژه تور کویر کاراکال را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان خطور کرده، توری به مناطق آفریقایی یا آمریکای مرکزی بوده است، اما بهتر است بدانید که این منطقه در نزدیکی شهر بافق در استان یزد واقع شده است. علاوه بر تفریحات رایج در کویرگردی و نیز قدم زدن در نخلستان های زیبای کویر کاراکال، یکی از جاذبه های کم نظیر این منطقه، دیدن گونه های مختلف و کمیاب حیات وحش مرکزی ایران است که برخی از آن ها در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند.
کویر مصر کجاست؟
یکی از اولین انتخاب های ایرانی ها برای کویرگردی، تور کویر مصر است. هرچند که این کویر از تهران فاصله زیادی دارد، اما این قضیه باعث نمی شود تا گردشگران به خصوص عاشقان کویر در زمان های مناسب کویرنوردی، از سفر به این منطقه چشم بپوشند. از هیجانات خاص این کویر که انتظار مسافران را می کشد، می توان به شترسواری، آفرود و رصد ستارگان اشاره نمود.

چاپ این بخش

  خرید فرش کاشان
ارسال‌شده توسط: quadcopter - 01-03-2018, 11:14 PM - انجمن: آتلیه عکاسی - بدون‌پاسخ

فرش را بر اساس موارد گوناگونی به دسته های مختلف می توان طبقه بندی کرد . یک از تقسیم بندی های فرش، تقسیم آن به بر اساس طرح فرش می باشد. در تقسیم بندی کلی فرش ، فرش‌های ایران به دو دسته اصلی «طرح‌های ذهنی» و «طرح‌های اسلیمی» تقسیم‌بندی می‌شوند. قبل از خرید فرش به این طرح ها توجه نمایید. طرح‌های فرش ایران مانند فرش سجاده ای کاشان با نقشمایه خطوط شکسته و شکل‌های هندسی، طرح ذهنی نامیده می‌شوند. دراین طرح از انواع اشکال هندسی استفاده می‌شود، معمولاً خطوط زاویه دارند و بطور دورانی و قوسی شکل حرکت نمی‌نمایند.گروه‌های فرشی مهم این طرح عبارتند از: هندسی بندی قابی، هندسی ترنجدار، هندسی محرمات، هندسی لچک ترنج (شاخه شکسته)، هندسی کف ساده، هندسی خطائی، هندسی ستاره (موزاییک)، هندسی خاتم شیرازی و هندسی جوشقانی. در حالی که به طرح‌های فرش ایران مانند فرش کاشان با نقشمایه خط‌های گردان، طرح‌های اسلیمی می‌گویند. شکل اصلی این طرح را شاخه‌های دورانی در میان برگ‌ها تشکیل می‌دهد. این شاخه‌ها، تجرید یافته طرح درخت می‌باشند. اسلیمی انواع بسیار زیادی دارد و معمولاً در بیشتر قالب‌ها این طرح تکرار می‌گردد اما در بعضی فرش‌ها این طرح مسلط است. معروف‌ترین اسلیمی‌ها، اسلیمی دهن اژدر است. در این نوع اسلیمی انتهای هر شاخه به دو بخش متقارن منشعب می‌گردد و به صورت فکین اژدها نشان داده می‌شود و روی ساقه شاخه‌ها جوانه‌هایی در نقاط مختلف تزئین شده است که بیشتر این جوانه‌ها را اسلیم می‌نامند. شاید کلمه اسلیمی از اسلیم به معنای جوانه باشد و شاید هم این لغت مصغر اسلامی باشد و می‌دانیم که در هنرهای اسلامی از این طرح بسیار استفاده شده است. این طرح نیز به لحاظ تغییرات و دخل و تصرف‌ها به گروه‌های فرعی بسیار تقسیم شده است. مانند اسلیمی، اسلیمی بندی، اسلیمی شکسته، اسلیمی دهان اژدر، اسلیمی لچک ترنج، اسلیمی ترنج دار و اسلیمی ماری. همچنین در ادامه به تقسیم بندی جزیی تر فرش از نقطه نظر طرح آن می پردازیم. [عکس: carpet-kashan-599x800.jpg]
طرح‌هایی از فرش با نقشمایه اجسام و اشیاء
در بسیاری اوقات اجسام و اشیائی که طراح، در زندگی روزمره خود با آن‌ها سر و کار دارد، آن‌ها را می‌بیند، لمس می‌کند و به آن‌ها نیاز دارد در طرح‌هایش نمایان می‌شوند. در واقع می‌توان گفت جسم از نقشمایه‌های رایج فرش ایران به حساب می‌آید. البته این اجسام می‌توانند از ابزارهای مورد استفاده در خود کار بافندگی باشند.
طرح‌هایی از فرش ایران دارای نقشمایه اصلی بناهای تاریخی، دینی، مذهبی، اسلامی و مشهور به آن
ایران زمین کشوری غنی از آثار و بناهای تاریخی می باشد. این نوع بناها جزء مشخصات فرهنگی ایران و اقوام و شهرهای آن محسوب می‌شوند که در صنعت فرش نیز به حجم قابل‌توجهی مشهود هستند. این طرح‌ها از ساختمان‌ها و کاشی کاری‌ها و اشکال هندسی و تزئینی بناها الهام گرفته شده است. نقشمایه ‌اصلی این نوع طرح‌ها بناهای باستانی، تاریخی و دینی و مذهبی دارای تزئینات مخصوص آن‌ها شامل قندیل، کاشی‌کاری و … است. در طول تاریخ طراحان فرش در طرح‌های اصلی دخل و تصرفاتی کرده و طرح‌های فرعی را به وجود آورده‌اند. معروف ترین این آثار عبارتند از مسجد شیخ لطف الله، محرابی کوفی، مسجد کبود، مقبره شیخ صفی، سردر امام زاده محروق، گنبد قابوس، مسجد شاه اصفهان، تخت جمشید، طاق بستان، طاق کسری(ایوان مدائن)، و زیرخاکی.
 طرح فرش ایران دارای نقشمایه‌ اصلی طبیعت سبز و مشهور به آن
می‌توان گفت گل و بستان و طبیعت سبز همیشه در خلق تابلوها شگفت‌انگیز و طرح‌های چشم‌نواز و فریبنده، الهام‌بخش راه طراحان و هنرمندان این صنعت بوده است. همانطور که مشاهده شده، طرح‌های گل و گیاه و رنگ طبیعت بی‌اندازه متنوع و زیاد هستند.  می‌توان گفت به همان نسبت طرح‌ها و نقشمایه هایی که از طبیعت، گل و گیاه و درخت برگرفته شده‌اند و طبیعت واقعی را برای بیننده مجسم می‌سازند در صنعت فرش فراوان‌اند. شایان ذکر است که هر یک از طرح‌های مورد اشاره دارای انواع مختلف و بی‌شماری هستند. تعدادی از طرح‌های این دسته عبارت‌اند از: طرح جنگلی، طرح بوته‌ای، طرح گل فرنگ، طرح درختی گلدانی، طرح منظره و چهار فصل، طرح گل و گیاه.
فرش‌های طرح درختی
با وجودی که در طراحی فرش اساس کار را شاخه و برگ‌ها تشکیل می‌دهند ولی در طرح‌های درختی سعی شده است تا وجه تشابه زیاد با طبیعت حفظ گردد. طرح‌های معروف درختی این طور نام گذاری شده‌اند: درختی جانوری یا حیوان‌دار، درختی سبزی کار یا آب‌نما، درختی ترنج دار، درختی سروی و درختی گلدانی.
فرش‌های طرح گل فرنگ
کلیه طرح‌های این گروه بر مبنای گل‌های طبیعی به ویژه گل رز با رنگ‌های بسیار روشن نظیر زرد، آبی و سرخ می‌باشد. انواع طرح‌های گل فرنگ عبارتند از: گل فرنگ بیجار، گل فرنگ دسته گلی، گل فرنگ گل و بلبل، لچک و ترنج گل فرنگ، افشان گل فرنگ و ...
فرش‌های گلدانی
درطرح گلدانی اغلب شکل گلدان در اندازه‌های مختلف به چشم می‌خورد. گاه یک گلدان بزرگ پر از گل تمام فرش را می‌پوشاند. گاه چندگلدان کوچک به طور متقارن در اطراف متن و یا دنبال هم سرتاسر متن را فرا می گیرد. گروه های فرعی این طرح عبارتند از: گلدانی ختائی، گلدانی دوطرفه، گلدانی محرابی، گلدانی سراسری، گلدانی ظل السلطان(گل وبلبل)، گلدانی حاج خاتمی، گلدانی تکراری، گلدانی لچک ترنج و گلدانی یک طرفه.
طرح‌هایی از فرش ایران که نقشمایه اصلی آن‌ها صورت حقیقی یا خیالی جانداران است
ترسیم سر و بدن جانداران در هنرهای مختلف طراحی فرش، کاشی‌کاری، نقاشی، کنده‌کاری، فلزکاری و …. همواره در خلاقیت طرح‌های ایرانی به چشم می‌خورده است. به ویژه تجسم صورت انسان یا سر و تنه حیواناتی مانند اسب، پلنگ، فیل، شیر، و … اعم از حقیقی یا دارای شاخ و برگ خیال پردازی و خیالی، از زمان‌های گذشته در انواع هنرهای دستی معمول بوده و جلوه­های چشم‌نوازی خلق کرده‌اند. از این نوع فرش‌ها، برخی طرح‌های دارای صورت در فرش دستباف ایران عبارت‌اند از طرح آدمکی، طرح حیوان‌دار،  طرح صورتی، طرح لیلی و مجنون و  طرح ماهی.
فرش‌های طرح ماهی درهم
طرح ماهی درهم از قدیمی‌ترین و رایج‌ترین طرح‌های فرش ایران است. این طرح اغلب به صورت یک واگیره می‌باشد و بافنده همان واگیره را در طول و عرض فرش تکرار می‌کند. در این طرح یا واگیره یک حوض به صورت لوزی باچهار برگ، ماهی در اطراف آن مشاهده می‌شود. طرح ماهی درهم در نقاط مختلف ایران به نام‌های مختلفی مشهور است. مهم‌ترین انواع آن عبارتند از: ماهی هراتی، ماهی فراهان، ماهی زنبوری، ماهی کردستان و زیره ماهی. مشاهده طرح های ریز ماهی بیشتر.        

چاپ این بخش